۱۳۹۲ دی ۲۶, پنجشنبه

ششصد و هفتاد و سه

آدم است دیگر. یک وقت هایی خوشحال است و می گذارد گنجشک درونش از این شاخه به آن شاخه بپرد و روی هر شاخه ای بی پروا شلوغ کند. بعد می آید با شوق با دوستی گپ می زند و دوست نقلی می آورد از آقایی به اسمِ هوراشیو گونزالس که عجیب وصف حالش است «می گویند از این شاخه به آن شاخه می پری !هه ! بگو یعنی به اندازه گنجشکی نیستم؟...»

آدم است دیگر. خوشحال می شود از این حالِ گنجشکی اش و فکر می کند به تمامِ سال های کودکی که با غوغای گنجشک ها بیدار می شده که انگار خستگی نمی شناختند در آن ساعتِ گرگ و میشِ پیش از طلوع. آن طور بی پروا دنیا را بیدار می کردند که باهاشان در زیباییِ طلوع شریک شود... گنجشک ها... فکر می کند که چه قدر زمان تنگ است برای تمامِ چیزهایی که در زندگی می خواهد تجربه کند...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر