۱۳۹۲ شهریور ۹, شنبه

پانصد و هشتاد

نشسته ایم و گپ می زنیم و بحث می کنیم و بر سرِ اینکه مخالفِ جنگ و خونریزی ام دعوامان می شود.

خیالم که پیِ صلح ام ولی هنوز درباره ی جنگ که حرف زده می شود طریقتم به صلح نیست.

۱۳۹۲ شهریور ۸, جمعه

پانصد و هفتاد و نه

به خودم می گویم لطفی است در حق اش. یک روز هم که هزار روز نمی شود. با این حال چیزی تهِ دلم ناراضی است. خیلی وقت است که دست شسته ام از متظاهرانه خوب بودن. اگر دلم به کاری ناراضی است انجامش ندهم بهتر است. هر چه بشود اقلا بعدش خودخوری نمی کنم که چرا آن جا آن موقع...

نشسته بودم. آمد کنارم نشست و شروع کردیم حرف زدن. آن روزها فشار برم زیاد بود. احساساتِ آشوبناک و تلاشی برای عاقل بودن. نشست کنارم و گفت که ببین، اگر بخشیدنِ کسی برات سخت است معنی اش این است که هنوز آن تصویرِ آدمِ صبوری که در ذهنت از خودِ ایده آل ات ساختی نیستی. همین خودِ بی صبرِ امروزت را باهاش کنار بیا. بگذار دلگیر شود. بگذار حتی نبخشد در لحظه. زمان بده به خودت. یادم نیست چی بهش گفتم. گمانم باهاش بحث کردم و از ایده آل ها و ریاضت ها و وا ندادن براش گفتم که چه طور پیشنهادش به نظرم وادادن است به ضعف. گمانم همچون چرندیاتی بافته باشم براش. آن آدمِ آن روزها گمانم همچون چیزهایی می گفت. با این حال هر چه هم گفته باشمش فرقی نمی کند. حرفش ماند در ذهنم. کنار بیا با خودتی که گفت. اطمینانی که در لحنش بود که همین آدمی که الان هستی، ناکامل یا هر چه، من با همین آدم دوستم. می دانی. آدم یک وقت هایی قوت قلب می گیرد در نامربوط ترین لحظه های زندگی اش از یادِ یک گپ و گفتِ کوتاه با آدمی که سال هاست بی خبرند از هم.

چند شب پیش خوابش را دیدم. انگار که اینجا بود.

۱۳۹۲ شهریور ۷, پنجشنبه

پانصد و هفتاد و هشت

نوشتنم نمی آید. گلدانِ بی حالی که هدیه مان داده بود هم امروز خشک تر و بی حال تر شده و نمی دانم چه کارش می شود کرد. کلا غم انگیز است دیدنِ مرگِ تدریجیِ یک گیاه.

۱۳۹۲ شهریور ۵, سه‌شنبه

پانصد و هفتاد و شش

قبل از خداحافظی می گوید فردا صبح که بیدار شویم شاید جنگ شروع شده باشد. دلم می لرزد از یادِ آن سالِ دوری که جنگِ عراق بود و من تا چندین و چند ماه می خوابیدم به هراسِ جنگی که شاید فردا دمِ خانه ام باشد. بزرگتر شده ام اما هنوز دلم می لرزد. انگار که به نخوابیدنِ من می شود که جنگ نشود دلم می خواهد بیدار بمانم.

۱۳۹۲ شهریور ۴, دوشنبه

پانصد و هفتاد و پنج

برم ثابت شده که دیدنِ خشونت بر صفحه ی تلویزیون بد اثری می گذارد بر روانِ آدم. عمیق و کاری. دیدنِ تنِ آدم ها در کارِ عشق ورزی را بر ما منع کرده بودند از ترسِ آسیب های عمیق و خراش های ناگزیری که بر بی تفاوتیِ کودکانه نسبت به جنسیت می اندازد. با این حال خشونت را منعی نبود. هنوز تصویرِ فیلم هایی که در دوران کودکی ام دیده ام در یادم هست. خشونتِ عریان شان. دست های سوخته و شکنجه های مثلا ساواک یا مثلا جنگ و عراق و تصویرگریِ هنرمندانه شان از اثرِ بمب های شیمیایی و تاول هایی عریان. در ذهنِ کودکانه ام هر چه قدر هم که می خواندم که این ها فیلم است خیالم می رفت به واقعیت و جنگ و بعد هم پریشانی های بعدش.
دیشب دوباره خشونتی عمیق دیدم بر صفحه ی تلویزیون. در دنیای فانتزیِ قصه. در بیست و چند سالگی هنوز هم مو بر تنم راست می کند خشونتِ عریان. در عشق ورزی اقلا پاره ای از زندگی هست. گیرم به تابوی شرم و حیا خط بیندازد، آدم را از درون مچاله نمی کند. خشونت اما آدم را می سوزاند. جاش هم می ماند. مهم هم نیست که چه قدرش واقعی یا قصه باشد. مراتب دارد، اما می سوزاند به هر حال.

۱۳۹۲ شهریور ۳, یکشنبه

پانصد و هفتاد و چهار

چهار سال پیش بود گمانم که ترس خورده و نصفه نیمه روی چمن های دانشگاه استراحت می کردیم. بعد از ناهار. خواب آلودگی یک بعد از ظهرِ اواخرِ تابستان. همان جا بود که وسطِ گپ و گفتی که الان هیچ ازش یادم نیست رسیدیم به اینکه برای اینکه برویم از این مرز بیرون همین آرزوی دراز کشیدن بر چمن بس. امروز که نشسته بودم توی پارکِ بغلِ خانه و کتاب می خواندم، از گوشه ی کتاب چشمم خورد به پاهام، به دامنِ سیاه و چمنِ سبز و آفتابِ گرمی که پوستم را قلقلک می داد. می گویند آدم آرزوهاش که برآورده می شوند چند صباحی خوش است و بعد عادت می کند. من هنوز عادت نکرده ام انگار. هنوز خاطرم هست آن آرزوهای بر زبان آمده یا نیامده. هنوز هر بار جا می خورم و از نو ذوق می کنم انگار که بارِ اول.

۱۳۹۲ شهریور ۲, شنبه

پانصد و هفتاد و سه

داشتم کارتون می دیدم امروز. یک روزهایی هم هست که آدم دلش می خواهد بنشیند کارتون ببیند. که کودکِ درونش به شوق بیاید از دیدنِ رفیقکِ خیالی اش که نمی داند کِی و کجا باید ناامید شد و دست شست. که می دود و می خورد به دیوار و می دود باز و می رود جلو و نمی ایستد. که نا امیدی بلد است، نه دست شستن از رفیق. دوستِ کوچکِ خیالی بدجور ایده آلیست است. در دنیای روایتش اما می شود ایده آلیست بود و این کمی به آدم قوتِ قلب می دهد. زنگِ تفریحی بود امروزم...

۱۳۹۲ شهریور ۱, جمعه

پانصد و هفتاد و دو

مُهرِ توی پاسپورتم می گوید سه سال. سه سال گذشته از آن نصفه شب. از آن پروازِ طولانی. از آن پاهای کوفته و سرگشتگی ردی نمانده. با این حال جا خوردم امروز که به تقویم نگاه کردم و دیدم سه سال شده.

آدمِ یک جا-بند-نشویی که منم از وقتی یادم هست تشنه ی رفتن بودم. از این شهر به آن شهر، بار بستن و رفتن های بی برگشت. یک طورِ مریضی دلبسته ی هیچ جا نیستم. هنوز هم آدم نشده ام انگار. این جا که هستم را دوست دارم. همیشه هر جا که بوده ام دوست داشته امش. با این حال رفته ام و بی حسرتی جای بعدی را دوست داشته ام. جای بعدی کجاست و کی می رسم بهش معلوم نیست. اصلِ خوشبختی است. که ندانی و تمامِ دنیا خانه ی بعدی ات باشد.

۱۳۹۲ مرداد ۳۱, پنجشنبه

پانصد و هفتاد و یک

دوچرخه سواری در حاشیه ی رود همیشه خوب است. حتی زیرِ آفتابِ سوزان. حتی اگر آدم برسد خانه و دست هاش گُله به گُله و کهیروار سوخته باشد. حتی اگر پشتِ گردنش عرق سوز شده باشد. لذتِ دو چرخه سواری و بادِ سنگینی که بوی رود می دهد رودی که بوش نزدیکِ اقیانوس است، هر چه نباشد همین نزدیک هاست که بریزد به اقیانوس. دلم دوچرخه ی خودم را می خواهد ولی حالا که نیست خوشم به همین دوچرخه های اشتراکیِ شهر. حقِ عضویت می دهی و بعد هر جا بخواهی یکی اش را بر می داری و می روی و می گذاری اش در هر ایستگاهی نزدیک به مقصد. ایده ی خوبی  است. استقبال هم شده ازش. لازم هم نیست آدم هی نگرانِ قفل و بسط باشد و مبادا دزدِ دوچرخه. جان آزاد. امروز هم بعد از سر و کله زدن با حسابدارهای بیمه و بیمارستان، حسابی چسبید رکاب زدن و عرق ریختن. آدم یک وقت هایی هم دلش می خواهد بدود. یا رکاب بزند. برود و برود.

خوشم امشب. ماه هم هنوز آن قدر هست که گرد بدانمش. همین کنجِ پنجره است. ماهِ این شکلی همیشه ذهنم را می برد پیشِ آدمی که یک روزی یک جایی یک چیزی نوشته بود و نقل کرده بود از سهراب «ماه بالای سرِ تنهایی است». خیلی وقت است بی خبرم ازش. نمی دانم ولی می خواهم دست به تلفن ببرم و باهاش حرف بزنم بعد از این همه وقت یا نه. تکنولوژی گریزِ درونم می گوید این همه حرف نزدید، صبر کن، یک جای دنیا گذارتان به هم می خورد بالاخره. گمانم صبوری کنم تا آن موقع.

۱۳۹۲ مرداد ۳۰, چهارشنبه

پانصد و هفتاد

آدم ها اشتباه می کنند. به خودم یادآوری می کنم که آدم ها اشتباه می کنند. وگرنه کارمندِ بیمارستان که با من پدرکشتگی ندارد که قبضِ الکی بفرستد برایم. با این حال شاکی می شوم از دستِ بی مبالاتیِ کسی که نمی دانم کیست، که به لطفش فردام به تلفن های طولانی و از این راهرو به آن راهرو دویدن خواهد گذشت. کاش روزی ده دقیقه مراقبه ی اجباری برای کارمندان وجود داشت. تمرینِ تصور خیال را به کار انداختن برای دیدنِ هزینه های احتمالیِ اشتباه شان که ساده تحمیل می کنند بر دیگران. روزی ده دقیقه. من شخصا حاضرم کارم یکی دو روز عقب بیفتد بابتِ این نشست ها و مراقبه ها اما این مجبور نشوم از هر پنج بار چهار بارش را بروم یخه شان را بگیرم که اشتباهی را اصلاح کنند.

لعنت! دمِ غروب چشمِ انتظارِ ماه بودم، ماه کاملِ امشب، اولین مهتاب را در خانه ی جدید از پنجره دنبال کردن که چه طور سر می کشد و می آید بالا، با این حال گرفتنِ نامه شان و خطاهای فاحشِ توش بدجور فشار آورد بهم. ماهِ قشنگ و زرد و تپل از پنجره بهم چشمک زد و کشیدم به پشتِ بام و بعد هم پیاده روی برای بهتر دیدنش. آرامم کرد اما نه کاملا. هنوز شاکی ام کمی.

۱۳۹۲ مرداد ۲۹, سه‌شنبه

پانصد و شصت و نه

امروز همین طور به سرم زد به جای اینکه بروم سالن ورزشِ دانشگاه، زیرِ زمین، ورزش کنم، بروم گلدانی را که الان چند وقت است رویاش را می پروریم و جاش در این خانه خالی است بخرم. دم غروب رسیدم به مغازه. گشتم میانِ ساقه های ترد.گلدانی شبیهِ مالِ لئون. دیفنباخیای ابلق. شاید بعدتر. فعلا دلم با گیاهانِ رونده است. گیاهانی که اسیرِ گلدان نمی مانند. رسیدم به یکی که شوقِ بزرگ شدن از از ساقه های مستش و ریشه هاش که داشتند گلدان کوچکش را پاره می کردند هویدا بود. براش گلدانی گرفتم که در خورِ شوقش باشد. یک همدمی هم از همان خانواده براش گرفتم. هر دو را هم خانه کردم در یک گلدان.

توی خیابان همین طور لئون-وار راه می رفتم و مستِ زندگی بودم. شادم. اصلا مگر می شود آدم یک عضوِ زنده ی آرامِ جدید به خانه اش اضافه کند و شاد نباشد؟

۱۳۹۲ مرداد ۲۸, دوشنبه

پانصد و شصت و هشت

خوابِ تکه پاره ی روی کاناپه هم چیزِ مریضی است. تکه پاره و چرتِ بعد از ظهر-گونه. با این حال گمانم صد سالم هم که بشود هنوز شیرین باشد آن لحظه ی وادادن به خواب که آدم میانِ چهار قدم تا اتاق خواب و نرمیِ دلچسبِ کاناپه ای که روش ولو شده البته دومی را انتخاب می کند.

این چند وقت نمی دانم چرا مدام خواب آلوده ام. تابستان هم لعنتی تخته گاز گذشت. حالا نه که درسی و کلاسی داشته باشم این ترم که شروع شود. ولی به هر حال این چند هفته ی آخرِ تابستان یک حالِ عصرِ جمعه-واری دارد. کمی ملایم تر از حالِ دو سه روزِ آخرِ عید و هولِ مشق های ناتمام. من هم که همیشه زندگی ام بندِ دقیقه ی آخر است انگار. فرقی هم نمی کند که الان تمامِ کارهام روی غلتک است و از برنامه جلو ام، حالِ عقب بودن دارم. یک جور هول و هراسِ مدام که ای وای گذشت این تابستان و ای وای از کارهای ناکرده. مهم هم نیست که الان هر چه فکر کنم یادم نیاید که آخر کدام کارِ ناکرده. آن حالِ عذاب-وجدان-گونه این حرف ها سرش نیست و بالاخره یک چیزی در حدِ ای وای برادرانِ کارامازوفی که الان دهمین تابستانی است که می خواهم بخوانمش و نخواندمش را پیدا می کند از گوشه های خاطر و عَلَم می کندش که ببین یک تابستانِ دیگر هم از کف رفت.

۱۳۹۲ مرداد ۲۷, یکشنبه

پانصد و شصت و هفت

کوفته ی خوشمزه ی وانرفته. زندگی خوب است. این ها هم احساسِ وظیفه ی میانه ی خواب است. برگشت به خواب.

۱۳۹۲ مرداد ۲۶, شنبه

پانصد و شصت و شش

شانسِ تازه کار و این ها همه اش کشک است. اولین کوفته های عمرم به غایت بی شکل و نا خوشمزه شدند. لعنت. خستگی اش به تنم ماند.

۱۳۹۲ مرداد ۲۵, جمعه

پانصد و شصت و پنج

یاد بگیرید هدیه قبول کردن را. خون به جگر عزیزتان نکنید. امشب در حال و هوای نصیحتم در حد وصیت بنیانگذار. دیروقت هم شده. از ساعتش گذشته. همین یکی کافی است فعلا.

یک سری مفاهیمی ارزش شده اند که نمی فهمم از کجا خودشان را توانسته اند این طور عزیز کنند. یکی اش همین نخوت و غرور که خودش را به اسمِ عزتِ نفس جا می زند و دستِ رد می زند به هر لطفی. معروف ترش هم غیرت و حسد که نمی دانم اولی از کجا خودش را زد به آن راه که ربطی به آن دیگری ندارد.

بگذریم. خسته و گیج اما خوشم که کاری را تمام کردم و نگذاشتم به فردا بکشد. هر چند الان به تقویم جمعه است و من می خواستم پنج شنبه به سر انجام برسانمش. با این حال این هم بد نیست. هنوز که نخوابیده ام و صبحِ جمعه را رسما شروع نکرده ام. همین خودش خوب است.

۱۳۹۲ مرداد ۲۴, پنجشنبه

پانصد و شصت و چهار

امروز شده ام کاسه ی نق و ناله. مادرِ طبیعت هم هست البته. بگذریم. می گذرد دیگر. بعد از این همه وقت می دانم که این برکات می آید و می رود به یک شب خوابِ خوب، یا به یک لیوان آبمیوه ی خنک.

۱۳۹۲ مرداد ۲۳, چهارشنبه

پانصد و شصت و سه

نمی دانم این عادتِ مسخره را از کجا پیدا کرده ایم که خیال می کنیم اگر به هم نگوییم درباره ی دردهامان، به هم لطف کرده ایم. یا مثلا اگر یکی مثلِ من دیوانه باشد که بیاید غصه های یک روزش را یک جایی مثلِ اینجا جار بزند لابد یعنی دردش این قدر زیاد شده که نتوانسته قورتش بدهد پس باید نگرانش شویم که لابد افسردگی دارد می خزد زیرِ پوستش. نه یک روز غصه افسردگی است و نه درد، مرگ. مانده ام این تصاویرِ بی خدشه و پاکی که قاب می گیریم در گفت و گوهامان و می دهیم دستِ دیگران به چه درد می خورد آخر. یک ذره گرد و غبار، یک ذره خش و خراش لازم است. وگرنه که نشسته ایم توی موزه و مدام هم مراقبت شده ایم که مبادا دستِ زندگی بهمان بخورد مبادا که ذره ای عرقِ حیات بنشیند بر چهره مان. یعنی این طور مومیایی کرده ایم خودمان را. یا اقلا تصویری که به دیگران می دهیم. من خیلی وقت است که دست شسته ام از این مراقبت ها. غمگین شدن به اندازه ی شادی و هر احساسِ دیگری مجاز است. می ریزمشان بیرون. قابِ عکسم پر از لکه شده. عوضش ذهنم پاک است.

پس نوشت. دلم می خواست یک کم راحت تر حرف می زدیم. که به خواندنِ اندوهِ کوتاهِ یک روزه یا حتی چند روزه ام خیال برش نمی داشت که جانم دارد در می رود. من و زندگی بیشتر از این ها با هم ماجرا داریم. من اندوه های گذراش را به اندازه ی شادی های گذراش دوست دارم. به هر حال که می آیند به سرِ آدم. محضِ روکم-کنی می گویم دوستشان دارم ببینیم کی زودتر از پا در می آید. 

۱۳۹۲ مرداد ۲۲, سه‌شنبه

پانصد و شصت و دو

امشب خسته ام خیلی. تابستان دارد تمام می شود و من هنوزگیجم. بوی پاییز می دهد بادی که بر رودخانه می وزد. من اما هنوز دلم آرامِ تابستان می خواهد. باد اما ما را با خود می برد.

۱۳۹۲ مرداد ۲۱, دوشنبه

پانصد و شصت و یک

یک جماعتی می گویند ازش فاصله بگیر. همه شان می گویند مودی است. می گویند بد خلق است. که اوقاتش تلخ است اغلب و تلخی می ریزد به کام دیگران هم. من اما درش زنی می بینم که هنوز لباسِ قرمز تن می کند، که هنوز شلوغ ترین آدمِ مهمانی است، که هنوز شوخی می کند و قصه می گوید برای اینکه دلِ شکسته ای را پنهان کند. من زنی را می بینم که چهل و چند سالِ پیش دلِ شکسته اش را تکه تکه جمع کرده و از آن موقع تکه هاش را توی یک جعبه نگه می دارد. که نخواسته یا نتوانسته دوباره دلش را سرِ پا کند. که عمرش به ملامت گذشته. ملامت دیگران. دلم از تنهایی اش می گیرد. وقتی می پرسدم که تو اقیانوس را دوست داری و می گویم به شوق که بلی و می گویدم که بیا یک آخرِ هفته ای. که خانه ای کنار اقیانوس دارم. بیا. در این بیا یک تنهایی ای هست که سخت است رد کنم دعوتش را. می دانم که نخواهم رفت. اقلا نه به این زودی ها. دلم اما می خواهد می شد. دلم می خواست در دنیایی دیگر و در زمانی دیگر می دیدمش. شاید می شد آن رویای قدیمی ام را محقق کنم به رفاقتی با چهل سال اختلاف سن. رویای در هم شکستنِ دیوارِ سن و سال.

۱۳۹۲ مرداد ۲۰, یکشنبه

پانصد و شصت

خسته ام امشب. خیلی زیاد. دلم اما شب بیداری می خواهد و پایِ بیداری و گپ زدن. مثلِ شب های سفر. روزهای اردو.

۱۳۹۲ مرداد ۱۹, شنبه

پانصد و پنجاه و نه

نشسته ایم و گپ می زنیم. از این در و آن در. می گوید عکسِ زیباترین خودکشی را دیده اید؟ ندیده ایم. نشانمان می دهد. بحث عوض می شود. راجع به فیلم. یا کار. یا خانه. نمی دانم. نمی شنیدم شان. در ذهنم فقط تصویرِ زنی مانده آرمیده بر کاپوتِ ماشینی که اندامش را چنان نرم در بر گرفته که اگر در کنارش توضیحی نبود که زن از امپایر استیت پریده پایین و روی این ماشین فرود آمده، خیال می کردی رویایی است که در آن زنی بر تختی خوابیده آرام، که تخت را دوست داشته، دلش خواسته که شبیهِ ماشینی باشد که زمختی اش دلربایی اش را پررنگ تر کند. بیست و سه سالش بوده گویا. در سالِ هزار و نهصد و چهل و هفتِ میلادی، بیست و سه ساله بوده و از بلندترین ساختمانِ جهان پریده پایین. بیست و سه ساله بوده و به زیبای خفته ی مدرنی می ماند در این عکس، به انتظارِ بوسه ی یاری که بیدارش کند. بوسه ای که شاید وقتی بالا می رفته از ساختمان دریغش داغ زده بوده بر وجودش. دستی که بر شانه اش بنشیند و بیدارش کند. دستی که ساعتی قبل تر، وقتی که داشته قدم می گذاشته توی ساختمان، از جای خالی اش گرمای زندگی از تنش بیرون ریخته. زندگی را دمِ در جا گذاشته و واردِ ساختمان شده و آرام رفته بالا و تنها پریده و تمام. دلم تنگ می شود برای قصه ی ناتمامِ زنِ بیست و سه ساله ای که شصت و شش سال پیش تمام شده.

۱۳۹۲ مرداد ۱۸, جمعه

پانصد و پنجاه و هشت

در زندگی یک چیزهایی هست که نمی شود تاب آوردشان حتی در خواب. منظورم مرگ نیست حتی. مرگ می آید و به یغما می برد و زندگی زیرِ گوشِ آدم می خواند که باید زیست باز. اشک هایی هست هزار هزار کیلومتر آن طرف تر که به تمامِ آبِ اقیانوس پاک نمی شود حتی اگر که به خواب دیده باشی شان. به کابوس. شانه های لرزانی هست که ناتوانی از در بر گرفتن شان چنان کوفتگی بر تن آدم می گذارد، شدیدتر از تمامِ شیرجه های نرفته.* این طورها بود که بیدار شدم. به خوابی چنان تلخ که هنوز می گزد گلویم را. به بغضی که تابِ فرودادنش درخواب و بیدارِ صبح نبود و شکست. مانده بودم با آن همه آمیزه های خیال آلوده چه طور بیداری ام را هم گزید. احساسی چنان تلخ و چنان عمیق که انگار زندگی کرده بودم لحظه های روایت اش را. هنوز تلخ است. هنوز چشم هام می سوزد از یادش. به همین سادگی پر شدم از اندوهی عمیق.

*«گاهی شیرجه های نرفته کوفتگی های عجیبی بر جای می گذارند.» سقوط. کافکا.

پس نوشت. خوبم. جای نگرانی نیست. اندوه را هم به آغوشِ باز می پذیرم. فردا خوشی ها عمیق تر به دلم می نشیند. در کنارِ تلخیِ تازه شیرینی بهتر به کام می آید.

پس پس نوشت. شیرینی پزی در آشپزخانه ی جدید. مگر می شود تلخ بود و تلخ ماند وقتی عطرِ شکلات و وانیل می پیچد توی خانه. دو تاش را بلعیدم. بهترم.

۱۳۹۲ مرداد ۱۷, پنجشنبه

پانصد و پنجاه و هفت

پاهام این قدر که چمباتمه زده بودم امروز که کمدم را مرتب کنم حسابی کوفته اند. یک دو جا هم کبودی اش مانده. من خوشم اما به کمدی که لای درش که باز شود مرتب است و یک جوری شروعِ زندگی است توی این خانه. آشپزخانه که مرتب شود فردا، خانه ی خانه می شود اینجا. خسته ام حسابی. باران هم می بارد روی شهر و صدای دورِ قطره هایی که می خورند به زمین لالاییِ امشب است.

۱۳۹۲ مرداد ۱۶, چهارشنبه

پانصد و پنجاه و شش

گمانم اگر یک بهانه برای سهل انگاری و ننوشتن بشود آورد و زیاد خجالت نکشید، اسباب کشی و مرگِ خستگی بارِ شب اش است. دو روزِ تمام و هنوز اینجا که نشسته ام دور و برم پر از جعبه است. مانده ام آدم توی سه سال مگر چه قدر آشغال می تواند جمع کند که من این همه جعبه دارم. باید بارم را سبک کنم. باید رها کنم غیرِ ضرورها را. یا اقلا حواسم باشد که این همه را می شود به آنی گذاشت و رفت. یا از کف دادشان. آدمی شده ام که راحت جا به جا می شود. می توانم به یک دو چمدان بروم یک جا و زندگی کنم. می توانم یک چار دیوار را خانه کنم و بعد بگذارمش و بروم بی حسرت. بروم به چاردیوار بعدی و خانه ی بعدی.

۱۳۹۲ مرداد ۱۳, یکشنبه

پانصد و پنجاه و پنج

شبِ شهر از پنجره می ریزد توی خانه. تاریکی و سوسوی چراغ های دور. کمی هم رودخانه پیداست و گه گدار صدای عبورِ کشتی های دور. زندگی پر از غافلگیری های مطبوع است. تن اما خواب می طلبد. سهمش از این همه، کوفتگی بوده تا اینجا و خواب می طلبد.

۱۳۹۲ مرداد ۱۰, پنجشنبه

پانصد و پنجاه و سه

خسته ام امشب. شوقِ خانه ی جدید و رویاهاش اما بیدارم نگه داشته. کتاب هام. دلم برای کتاب هام تنگ شده. دلم برای لم دادنِ دمِ پنجره و کتاب خواندن، گپ زدن و چای خوردن تنگ شده. چای که البته نباید بخورم فعلا. آبمیوه به جاش. دارم محو می شوم انگار. خسته ام. دیشب تلخ خوابیده ام. سرد بوده ام. الان کمی گلویم گرفته. چند وقتیهست روی مرزِ سرما خوردگی ام. شاید خستگی و کوفتگی هم از همان آب می خورد. شاید. بروم خودم را تسلیم لحاف کنم.