نشسته ایم و گپ می زنیم. از این در و آن در. می گوید عکسِ زیباترین خودکشی را دیده اید؟ ندیده ایم. نشانمان می دهد. بحث عوض می شود. راجع به فیلم. یا کار. یا خانه. نمی دانم. نمی شنیدم شان. در ذهنم فقط تصویرِ زنی مانده آرمیده بر کاپوتِ ماشینی که اندامش را چنان نرم در بر گرفته که اگر در کنارش توضیحی نبود که زن از امپایر استیت پریده پایین و روی این ماشین فرود آمده، خیال می کردی رویایی است که در آن زنی بر تختی خوابیده آرام، که تخت را دوست داشته، دلش خواسته که شبیهِ ماشینی باشد که زمختی اش دلربایی اش را پررنگ تر کند. بیست و سه سالش بوده گویا. در سالِ هزار و نهصد و چهل و هفتِ میلادی، بیست و سه ساله بوده و از بلندترین ساختمانِ جهان پریده پایین. بیست و سه ساله بوده و به زیبای خفته ی مدرنی می ماند در این عکس، به انتظارِ بوسه ی یاری که بیدارش کند. بوسه ای که شاید وقتی بالا می رفته از ساختمان دریغش داغ زده بوده بر وجودش. دستی که بر شانه اش بنشیند و بیدارش کند. دستی که ساعتی قبل تر، وقتی که داشته قدم می گذاشته توی ساختمان، از جای خالی اش گرمای زندگی از تنش بیرون ریخته. زندگی را دمِ در جا گذاشته و واردِ ساختمان شده و آرام رفته بالا و تنها پریده و تمام. دلم تنگ می شود برای قصه ی ناتمامِ زنِ بیست و سه ساله ای که شصت و شش سال پیش تمام شده.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر