۱۳۹۲ مرداد ۱۰, پنجشنبه

پانصد و پنجاه و سه

خسته ام امشب. شوقِ خانه ی جدید و رویاهاش اما بیدارم نگه داشته. کتاب هام. دلم برای کتاب هام تنگ شده. دلم برای لم دادنِ دمِ پنجره و کتاب خواندن، گپ زدن و چای خوردن تنگ شده. چای که البته نباید بخورم فعلا. آبمیوه به جاش. دارم محو می شوم انگار. خسته ام. دیشب تلخ خوابیده ام. سرد بوده ام. الان کمی گلویم گرفته. چند وقتیهست روی مرزِ سرما خوردگی ام. شاید خستگی و کوفتگی هم از همان آب می خورد. شاید. بروم خودم را تسلیم لحاف کنم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر