۱۳۹۲ شهریور ۱, جمعه

پانصد و هفتاد و دو

مُهرِ توی پاسپورتم می گوید سه سال. سه سال گذشته از آن نصفه شب. از آن پروازِ طولانی. از آن پاهای کوفته و سرگشتگی ردی نمانده. با این حال جا خوردم امروز که به تقویم نگاه کردم و دیدم سه سال شده.

آدمِ یک جا-بند-نشویی که منم از وقتی یادم هست تشنه ی رفتن بودم. از این شهر به آن شهر، بار بستن و رفتن های بی برگشت. یک طورِ مریضی دلبسته ی هیچ جا نیستم. هنوز هم آدم نشده ام انگار. این جا که هستم را دوست دارم. همیشه هر جا که بوده ام دوست داشته امش. با این حال رفته ام و بی حسرتی جای بعدی را دوست داشته ام. جای بعدی کجاست و کی می رسم بهش معلوم نیست. اصلِ خوشبختی است. که ندانی و تمامِ دنیا خانه ی بعدی ات باشد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر