۱۳۹۲ دی ۱۰, سه‌شنبه

ششصد و پنجاه و هفت

بالاخره بعد از یک هفته تنبلیِ آغشته به دلهره امروز طلسم را شکستم . دست به کار شدم. ولی پیش نمی روم انگار. نگاه می کنم می بینم یک ساعت گذشته و من هنوز دارم با یک جمله کلنجار می روم. مقاله نوشتن کار دشواری است. نسخه ی اول سخت ترین نسخه است. خواب آلوده ام و سرم درد می کند :|

۱۳۹۲ دی ۹, دوشنبه

ششصد و پنجاه و شش

حالم خیلی خراب است... مرثیه ای بر رویا. مرثیه کم است برای آنچه به روزگارِ این آدمها و رویاهایشان می آید. اه... امشب بیخوابم...
خیرِ سرم آماده بودم برای فیلمی که گازم بگیرد. ولی سنگین تر از آن بود که به مخیله ام می گنجید. حالا باید موسیقی درمانی کنم خودم را بلکه خوابِ آرام بیاید. نوشتن و موسیقی درمانی...

نشسته ام باز بدنم قفس است را گوش می دهم. اولش به حالِ الانم نزدیک است. آن دو دقیقه ی آخر ولی، آن طلبِ رستگاری، آن امیدی که در نوایش هست... هر بار گوشش می دهم تلخی ام را در فریاد های چهار دقیقه ی اولش می کشد و می برد و دو دقیقه ی آخر مثلِ آبی است که باهاش زخمم را می شوید. خنک و پاک...

۱۳۹۲ دی ۸, یکشنبه

ششصد و پنجاه و پنج

با صدای خش دارش می خواند آقای گابریل:
تنم قفسی است... کلید در دستِ ذهنم.
می خواند، ناله می کند از ترس و تردید. ضجه می کند. با نوای پیانویی چون مستی که می رقصد بر مرزِ باریکِ میان ترس و امید. انگار که بر لبه ی شمشیری. کشیده شده بر دره ای انتها ناپیدا. و بعد سازهای زهی می آیند و ناله ای که مستِ رقصان بر لبه ی شمشیر را به پیچ و تاب می اندازد. رقصی دردمند. و سکوتی که ناگهان. و صدای دورِ تپشی...

گمانم اگر قرار بود برزخ را تصویر کنم، این را می گذاشتم مدام با صدای بلند پخش شود که حالش خود برزخ است. مکانش هم فرق نمی کند، بیابان باشد یا گوشه ی یک خیابانِ شلوغ یا هر خراب شده ای. برزخِ درونِ آدم را می آورد جلوی چشم هاش. مخصوصا تا آن سکوت و صدای تپش...

آقای گابریل، آقای گابریل عزیز. چه ها به سر آدم می آوری تو با این ترانه...



اخطار: پس نوشتی که در ادامه می آید حاویِ مقدارِ زیادی چس ناله ی اغراق آمیز است.
پس نوشت. الان که این ها را می نویسم شب است. دلم هم کمی تنگ است. نمی دانم چرا همه چیز گره می خورد به یک سری چیزهای خیلی مسخره. توقع های خیلی مسخره. که من خیال کنم قابل تقدیرم که از او تقدیر به جا آورده ام و او خیال کند تقدیر کافی به جا نیامده... حالم ناخوش است. زبانم تنگ است و تنم قفس... آی آقای گابریل بخوان که تنم امشب قفسِ تنگی است. زندگی خیلی خنده دار است. آمده ایم روی صحنه ی کمدی و تراژدی وار بازی می کنیم. تنم تنگ است آقای گابریل...

۱۳۹۲ دی ۷, شنبه

ششصد و پنجاه و چهار

با خودت فکر می کنی اصلا عشق یعنی چه؟ مثلا همین دل باختن به ماحصلِ کارِ جراحی بر چهره؟ که بر باد می رود به سال و ماه؟ پیری آفتِ عشق است یا گرمای آن؟ دلم می خواهد خیال کنم گرماست. آن گرمای بی دودِ کنده های پابرجا...

فکرم آشفته است. می پرد...

هنوز نشسته ام بر قطار. هنوز در سفرم. و از این هنوزِ نامعلوم شب هایی مثلِ امشب نفسم سنگین می شود. مادرِ طبیعت همین نزدیکی هاست و سنگینیِ گام های بانوست که دلم را سست می کند این شب ها. آدم گاهی دلش مرخصی می خواهد.

۱۳۹۲ دی ۶, جمعه

ششصد و پنجاه و سه

این سردردهای گاه و بیگاه بدجور امان می برند. دیشب نفسم را برید. افتادم به خوابی چهل تکه و سبک. آن قدر که بعد از دوازده سیزده ساعت خواب انگار نه انگار. هنوز خسته بودم. هنوز خسته ام. هنوز سرم تیر می کشد گاه به گاه. این سردردها ابله محله را به خاطرم می آورند. پسرک بعد از یک تصادف گرفتارِ این سردردها می شود. سردردها اخطارش می دهند، یک جور پیش آگهی اند. پسرک عقیده دارد سردرد بهایی است که برای این آگاهی می پردازد. حالا من هنوز منتظرم ببینم در ازای این سردردها چی به دست آورده ام... دلِ خوش شاید. دلِ خوش را داشته ام از قدیم البته. دلِ الکی خوشِ امیدوار.

از پریروز مدام در ذهنم می چرخد صداش که می گوید نویسنده ی داستانِ ما ماییم.

همین ها دیگر. سردرد هم برود زیرِ گِل، من باید زندگیِ خودم را بکنم... هزار تا کارِ ناتمام و هنوز شروع نکرده دارم.

۱۳۹۲ دی ۴, چهارشنبه

ششصد و پنجاه و دو

با خودم درگیرم. گمانم اگر شفیره ی پروانه هم توی پیله اش که بود می نشست با خودش فکر می کرد که پس کِی قرار است پر بکشد دیوانه می شد و آخر سر هم زودتر از موقع قفس را می شکافت و می مرد. با خودم درگیرم بس که زندگی بی هواست. بس که آدم خیال برش می دارد که نکند دیر بشود. که نکند صبوری همان تنبلی است، که نکند اشتیاق همان عجله است. از بس که معلوم نیست کجا به کجاست و نمی فهمم دارم چه کار می کنم. می گویدم که الان صبر کن. دستت را باید قوی کنی قبل از اینکه با این ها دست و پنجه نرم کنی. نمی فهمم که این یعنی امید می دهد بهم یا آرامم می کند که بیهوده پیله ام را زودتر از موعد نشکافم و نمیرم. نمی ترسم از مرگ. اما می ترسم از پرواز نکرده مردن. روی شاخه، در آستانه ی پریدن خشکیدن. امروز حالِ بی خودی ام. نمی دانم دارم به کدام سو می روم. حالِ عجیبی است راه افتادنِ بی مقصد. مثلِ بالا رفتن است از کوه که آدم می داند دارد بالا می رود اما نمی داند چه قدر مانده از راه... نمی داند کجاست و نمی داند اصلا قله ای در کار خواهد بود یا نه.

۱۳۹۲ دی ۳, سه‌شنبه

ششصد و پنجاه و یک

از طعنه های روزگار است که مردی رو به روی تانک ها می ایستد و ناپدید می شود، آن هم در میدانی که نامش را که ترجمه کنی می شود صلحِ آسمانی.

نامِ میدانِ تیان آن من از دروازه ای به همین نام می آید و معنی اش دروازه ی صلحِ آسمانی یا بهشتی است. امروز هی آن عکس می آید جلوی چشمم. آن عکس و قصه های ناگفته و ناشنیده...




۱۳۹۲ آذر ۲۳, شنبه

ششصد و پنجاه

هر کسی از یک طرف آدم را می کشد به راهی که خودش رفته یا می خواسته برود یا فکر می کند تو اگر بروی برایت بهتر است. انتظارات را باید انداخت پشتِ گوش. وگرنه آدم یک روزی یک جایی می بیند که مهم ترین تصمیمش در زندگی این بوده که تصمیم هایش را بسپرد به به بقیه و بعد از این همه سال که دیگران رفته اند، مانده با ماحصلِ تصمیم هایشان و بعد یک جور عصبانیت می آید. عصبانیت از دست خودش. از دست دیگران. از آن عصبانیت است که می ترسم. نه از اشتباه کردن، زمین خوردن. دوباره بلند شدن و از صفر شروع کردن. اسمش را گذاشته اند تجربه و از کودکی به گوشمان خوانده اند که از تجربه های دیگران استفاده کن، به همین اسم نصایح شان را و بایدها و نبایدهاشان را بهمان غالب کرده اند. توی مدرسه معلم می آید با یک لحن دلسوز می گوید باید این طور باشی. توی خیابان، همسایه، غریبه حتی با نگاه هاش. نگاه ها سنگینی می کنند. خسته ام و فردا روزِ خوشی است و این خزعبلات به چه درد می خورد؟ بروم آب و جارو کنم خانه را...

پس نوشت. دارد می آید اینجا. سه سال و اندی است این همه آب و خاک بینمان افتاده بوده و حالا هیچ شده و قرار است دو روزی با هم باشیم. مرخصی می روم ده روز.

۱۳۹۲ آذر ۲۲, جمعه

ششصد و چهل و نه

فایده اش چیست؟ من بگویم عزیزم معلوم است که الان وقت دارم به حرف هایت گوش بدهم و همزمان گوشی را بین شانه و گوش به هزار و یک ترفند نگه دارم که دستم آزاد باشد که به کارهای دیگر برسم. هر از گاهی هم بگویم، آها، آره، می فهمم. گه گدار هم یک خنده ی ساده ی کوتاه در زمان مناسب. فایده اش چیست. به جاش می گویم ببین، بیا یک موقع دیگر حرف بزنیم. الان کار دارم. میانه ی جمله ام می پرد. می گوید اصلا نباید برایت می گفتم. می گوید و می گوید و میانه ی جمله ام که حالا چیزی نشده، شب زنگ می زنم گپ می زنیم و مراقب خودت باش فعلا، می بینم که حرف هام را دارم به یک گوش خیالی می زنم که صدای هنجره اش بوق ممتد است. گذشتم و گذشت؟ نمی دانم. زنگ نزدم. حرف زدن های بی میل را آدم کجای دلش بگذارد. زنگ بزنی و بگویی آخ عزیزم چه دلتنگت بودم و در خیالت فکر کنی به هزار یک چیز دیگر... شاید سخت می گیرم اما تزویر می بینم در این کارها. دلم صاف نمی شود باهاشان. دوست دارم بتوانم ادعا کنم که وقتی دستم به تلفن می رود که میلم به حرف زدن است. که دلم با آدمِ آن طرف خط است. دلم و گوش و همه ی حواسم.

بگذریم. فایده اش چیست؟



پس نوشتِ کاملا نامربوط. در میانه ی نوشتنِ این ها، به پیش بینیِ واقعه ی مسرت بخش برای یک رفیق ناخواسته کک به تنبانِ مزبور انداختیم و قرار است تا صبح نتواند بخوابد از شوقِ اینکه شاید. در ضمن قرار است که اگر شایدش محقق شود من به یک جوجه کباب مهمان شوم. کِی و کجاش مهم نیست. یک موقعی، یک جایی. برای من همین که قوه ی پیش گویی ام درست کار کرده باشد از هزار تا جوجه کباب خوشمزه تر است.

۱۳۹۲ آذر ۲۱, پنجشنبه

ششصد و چهل و هشت

ناسیکا توی ماسه های روان می افتد و فرو می رود و پسرک دست دراز می کند که بگیردش و نمی رسد و هر دو را می بلعند ماسه ها. غرق می شوند از دیدِ بیرون مانده ها. تمام می شوند. آن پایین اما، در پسِ ماسه ها ناسیکا و پسرک در یک غارِ زیر زمینی افتاده اند که بر خلافِ دنیای بالای ماسه ها هوایش پاک است. آب هم هست و ریشه های درختان جنگلی شده دور و برشان. این تصویر امشب عجیب به یادم آمده. این غرق شدن هایی که گاهی نجات اند. هوای نفس کشیدن اند. سلامت اند...

۱۳۹۲ آذر ۲۰, چهارشنبه

ششصد و چهل و هفت

یک وقت به خودت می آیی و می بینی که همه چیز سوخته و تو توی سرما و برف ایستاده ای و یک پتو معلوم نیست کِی و چه طور و از کجا آمده روی شانه هایت و دیگر نمی لرزی. همان تصویرِ خانه ای که در «کشتنِ مرغ مینا» می سوزد و نابود می شود و تو مثلِ دخترک و پسرک ایستاده ای بیرون و می لرزی و یک آن به خودت می آیی و می بینی که دیگر نمی لرزی، که رفیقی پاورچین پاورچین آمده و تو نفهمیده ای کِی آمده و کِی رفته و تو مانده ای و پتویی که نمی دانی از گرمای مهرش این طور گرم است یا چه. رفاقت های این طوری خیلی خوب اند. اصلِ زندگی اند. همین ها که نمی بینی شان هر روز. ولی هستند. درست سرِ بزنگاه ها می آیند و گرمت می کنند.

رفیقِ این طور یک چند تایی دارم. دلم می خواهد فکر کنم برای یک چند نفری هم این طور رفیقی ام. نامرئی و سرِ بزنگاه طور. بی سؤال و جوابِ اضافه که گاهی احوال پرسی باری می شود سنگین بر دلِ احوال پرسی شونده.


پس نوشت. «که به امیدی مبهم نهال آرزویی به دل می کاشت» از ظهر با صدای سهیل نفیسی در ذهنم تکرار می شود. یک خط از این ترانه...

۱۳۹۲ آذر ۱۹, سه‌شنبه

ششصد و چهل و شش

یک اسم هایی هست که وقتی می آید آدم مورمورش می شود. مثلِ سرطان، مثل ایدز، مثلِ میگرن. یک جور حسِ لاعلاجی، یا تا آخرِ عمر همراه بودگی باهاشان هست که معلوم نیست از بین خطوطِ کدام کتاب، یا مقاله، یا برنامه ی مستند در ذهنم رسوخ کرده اند. می گویم از بین خطوط چون چیزی نبوده که که توی خانه راجع بهش حرف زده باشیم. یا من یادم نمی آید. خلاصه که امروز وقتی دکتر گفت که سردردهای این روزهام شبیهِ میگرن اند، حالم یک طوری شد. بعد، هوای خنکِ این روزها -من می گویم خنک، بخوانید سرد- خورد به صورتم و فکر کردم راستی یک اسم چه فرقی می کند مگر. اسمش سردرد باشد یا میگرن یا هرچه. دردی است که هست. چه فرق می کند. آدم باید یک موقعی بنشیند این اسم ها را از خیالاتش جدا کند و باهاشان با تعریفِ علمی شان روبه رو شود. آن طور که هستند، با راه های درمان یا اقلا کنار آمدن باهاشان. خلاصه که فعلا حدس دکتر را با این استدلالات هضم کرده ام تا ببینم حدسش به کجا می رسد. چه فرقی می کند واقعا. آدم یک وقت هایی از این اسم ها انگار هیولا می سازد. مثال سرطان که بیخود به هیولایی ترسناک تر از مرگ بدل می شود. انگار یادمان رفته که درد همه جا هست و مرگ هم. بگذریم. چرندیات بعد از شب های سردرد است.

خوابی چنین میانه ی میدانم آرزوست. آفتاب ملایمِ پاییزی باشد و غوغای دوردستِ پارک.

۱۳۹۲ آذر ۱۸, دوشنبه

ششصد و چهل و پنج

سردردِ بی پایان. چشم های وق زده. و خوابی که بر همه چیز چیره می شود.

۱۳۹۲ آذر ۱۶, شنبه

ششصد و چهل و چهار

با یک لحنِ عمیقا متعجب خطابم می کند که ادعای بزرگی است حرفم. و من فکر می کنم به آنچه گفته ام. که من فلان ترانه را به این یکی که جماعتِ کثیری، اصلا تو بگو تمامِ دنیا، می گویند بهترین است ترجیح می دهم. فکر می کنم به حرفم. فکر می کنم به چند شب پیش که یک نفر مستقیم برگشت بهم گفت سلیقه ی موسیقایی ام به درد لای جرز می خورد چون آن موقع دلم می خواست این را گوش بدهم. دلم بدجور تنگ است انگار که یک جمله ی ساده مثلِ این این طور توی ذهنم گیر کرده و رها نمی کندم. سفرِ بی هیجانی بود. رفتم و برگشتم و آب هم از آب تکان نخورد. هوای سرد هم انگار که آش کشکِ خاله. همراهم آمد.

پس نوشت. دیروز این را نوشتم جایی. دلم نیامد گم بشود در هیاهو:
هر بار می خواهم بنویسم Hi و کیبوردم فارسی است، به اشتباه می شود آه و من چند ثانیه خیره می شوم به این آهِ بی خبر و فکرم می رود پیشِ آهی که نیست، که نمی آید، که دیگر کاری از دستش بر نمی آید... تلخون کجاست این روزها؟ تلخون و پَر و کاسه ی آبش؟

پس پس نوشت. دیروز بعد از عمری حرف زدیم و پرسید سؤالِ نپرسیده را و در سؤال های دیر پرسیده گاهی چه قدر قصه هست...

۱۳۹۲ آذر ۱۰, یکشنبه

تا یک هفته نیستم. دو روزِ پیش هم سرماخورگی و تنبلی اش بود...

۱۳۹۲ آذر ۷, پنجشنبه

ششصد و چهل و سه

یک چیزی وجود دارد به اسمِ خواننده ی بتا. یعنی آن آدمی که داستان را پیش از انتشار می خواند و نظرش را به نویسنده می دهد. بزرگ شده ام با خیالِ خدایِ واحد و احد. موقع آفرینش هم به خودم سخت می گیرم و اگر کسی بخواهد کمک کند خیال می کنم به جایگاهِ والایم ضربه  خورده.. که دیگر آفریننده نیستم. باید گذشت از این افکار. باید خود را با محدودیت ها و ناتوانی ها دوست داشت. تنم چه داغ است امشب. به جای ساختمانِ سردی که تمامِ روز به زورِ چای های پی در پی زنده ماندم درش، الان بدنم داغ شده.

پس نوشت - از خوشی های کوچک: نارنگی گرفتم. ترش و پر از دانه.

۱۳۹۲ آذر ۵, سه‌شنبه

ششصد و چهل و دو

سردردِ سرد... از آن ها که درد می پیچد توی چشم و صورت سرد می شود. انگار که آرام و گرمای وجود را چیزی می مکد و درد و سرما می گذارد... بروم چشم هایم را ببندم. یک حوله ی گرم روی صورتم بگذارم بلکه بهتر شود حالم...

۱۳۹۲ آذر ۴, دوشنبه

ششصد و چهل و یک

موما همیشه چیزی در چنته دارد برای غافلگیر کردنم. این بار سه گانه ای بود که این همه بار نگاهم برشان افتاده بود و این بار تازه دیدمشان. احوال ذهن است در دنیای کوچ انگیز: خداحافظی، آن ها که می روند، و آن ها که می مانند...

و نمایشگاه آقای ماگریت. آقای ماگریت عزیز. شتابزده بود امروز. نشد آن طور که می خواستم بنشینم توی ذهنِ دیوانه ی این مرد گردش کنم. توی رویاها و کابوس هاش. اغلب دالی را به رویاهای دیوانه وارش می شناسند و کمتر از ماگریت حرف می زنند. دالی بیدار شدن به فریاد است و بی قراری. در آثارِ ماگریت اما تمأنینه ای هست. انگار که از خواب بیدار شده باشی و همانجا توی تخت دراز کش مانده باشی و با خودت خوابِ غریبت را مرور کنی و بخواهی آرام از اعماقِ ناشناخته ی خودت سر در بیاوری. من این حال میان خواب و بیداری را دوست دارم. این حالِ غریبی که تماشای آثارِ آقای ماگریت بهم می دهد. ادعای شناختنش را یا فهمیدنش را هم ندارم. این حال ولی خوشم می دارد. این حالِ گنگِ مشاهده و مکاشفه.

پس نوشت. توضیحاتِ سه گانه ی مزبور در موزه این طورها بود:

Set in a train station, this series of three paintings explores the psychological dimension of modern life's transitory nature. In The Farewells, Boccioni captures chaotic movement and the fusion of people swept away in waves as the train's steam bellows into the sky. Oblique lines hint at departure in Those Who Go, in which Boccioni said he sought to express "loneliness, anguish, and dazed confusion." In Those Who Stay, vertical lines convey the weight of sadness carried by those left behind.


۱۳۹۲ آذر ۳, یکشنبه

ششصد و چهل

وقتی خواندمش ترس برم داشت. احساس کردم این همه پیچیدگی کجا و سادگیِ روایتِ سرراستِ من کجا. بهتر که نگاه کردم دیدم در سادگی ام اصالتی هست. در پیچیدگی اش ردی از هزار و یک «استاد» که می خواست مانندشان باشد. در سادگی ام خودم بودم. آدم است دیگر. یک وقت هایی هم لازمش می شود که دو خط بنویسد که با خودش راحت بشود باز. تو بگیر تعریف از خود. آدم گاهی توی تنهایی اش کمی تعریف از خود-لازم می شود. اساسِ پرتردیدِ راه های نرفته است دیگر. کسی نیست که وقتِ تردید و خستگی دست بگذارد روی شانه ی آدم که هی، فلانی، ادامه بده... خود آدم باید اینجور وقت ها بنشیند کناری و با خودش کلنجار برود. تنها...

۱۳۹۲ آذر ۲, شنبه

ششصد و سی و نه

نوشتن روی کاغذ حال خوشی است. روی کاغذ نوشتم و از اینجا واماندم.

۱۳۹۲ آذر ۱, جمعه

ششصد و سی و هشت

آدم باید یکی بزند درِ گوشِ خودش گاهی. که بس کند خیال بافی را. که آنچه هنوز نیست، نیست. و در نیستی چیزی نیست. نه دلهره، نه نگرانی، اندوه. که باید تلاش کند برای شدنی بر وفقِ مراد. ساختنی از جنس آفرینش جهان. از هیچ. از نیستی.

۱۳۹۲ آبان ۳۰, پنجشنبه

ششصد و سی و هفت

دلهره ام این روزها. دلم می خواهد بروم بنشینم دم پنجره با یک لیوان چای داغ. دلم می خواهد هیچ کار نداشته باشم و کاهلی کنم. چای بخورم و داستان ببافم و بنویسم و بخوانم. روزهای کشدارِ تابستانی باشد و بی کاریِ دلخوشانه ی پانزده سالگی و دقایقی که با هر چیزی می شود پرشان کرد. با گز کردنِ خیابان، با گپ و گفت، یا با نوشتن. آن حال را، آن هوا را، بیاور در این فضا و این لبِ پنجره و من باشم و یک لیوان چای دارچین و هل و یک دفترچه و یک قلم. خوشبختی از این بالاتر؟ قرارِ پارک نشینی با یک رفیق عزیز را هم اضافه کن به بعد از ظهرش و شامِ گرمِ توی خانه و چهره های آشناشان را... تمام هم شوم در چنین روزی باکی نیست. حسرت به دلم نیست و همین کافی است.

۱۳۹۲ آبان ۲۹, چهارشنبه

ششصد و سی و شش

با خودم تقلا می روم که یک چند وقت از اینجا مرخصی بگیرم. بهتر از این یک خط در میان نوشتن است. البته دیشب تقصیر از من نبود. لپتاپم خسته بود و تصمیم گرفت بخوابد و دیگر بیدار نشود تا صبح. صبح هم با ناز کشیدن بیدارش کردم. باز هم نق می زد به جانم.

بگذریم. هنوز تصمیمم با مرخصی نرفتن است. باید دید فردا چه می شود!

۱۳۹۲ آبان ۲۷, دوشنبه

ششصد و سی و پنج

یک حرف هایی هست که گفتن ندارند. نه به خاطرِ اینکه آدم باید برای خودش رازهای خودش را داشته باشد یا این مزخرفات. گفتن ندارند چون به تبعاتشان نمی ارزند. به مثلا جویای احوال های بعدش که بیشتر از سرِ عطشِ سرک کشیدن است تا هر چیزی. نمی دانم. سرم باز درد می کند. امروز اینجا از صبح مه گرفته بود. از پنجره ساختمان ها را می دیدم که سرشان توی مه گم شده بود. گرسنه ام. قرار گذاشته ام که غذای ایرانی بخورم امشب. مفصل. الان که این ها را می نویسم، دم غروب است. توی مه غروب نمی شود که. هوا روشن است و بعد تاریک می شود. بی هیچ بازیِ رنگی. همین ها دیگر. بعد از ظهر هم خوابیدم و خواب های چرت دیدم. بیدار که شدم هنوز تمامش توی ذهنم بود. چشم که باز کردم به آنی از حافظه ام پاک شد. الان یادم نیست چه خوابی می دیدم که وقتی بیدار شدم آن قدر خسته تر بودم. خسته، تشنه و تب دار. حالِ تب را منظورم است. آن حالی که حواس نیمه پرت است و ذهن خمار. وگرنه دمای بدنم معمولی بود. گرسنه ام و الان در کفِ هرمِ مازلو برای خودم دارم چرخ می خورم. دلم غذا می خواهد. غذا و این.

۱۳۹۲ آبان ۲۶, یکشنبه

ششصد و سی و چهار

از دیشب تا حالا دارم فکر می کنم که چی به سر زن آمد. همدیگر را بوسیدند و بعد مرد لیوانش را روی زمین کوبید. لیوان هزار تکه شد. و مرد پشتش را بهش کرد و رفت. عصبانی شاید. ولی بیشتر خواهانِ جلبِ توجه. از پله ها پایین رفت. زن از شوکِ صدای خرد شدنِ لیوان که در آمد مرد یکی دو قدم دور شده بود. دنبال مرد دوید. قدش به زور تا شانه ی مرد بود. سریع کسی آمد و خرده های لیوان را جارو کرد. مردم تا خرده ها هنوز روی زمین بود کمی پرس و جو کردند. داستان معلوم نبود از کجا به کجاست. برگشتند به داستان های قبلی و جمع برگشت به حالتِ عادی. انگار که نه لیوانی شکسته، نه مردی اینجا بوده و نه زنی. دوستِ زن توی جمعی ایستاده بود که باز داشتند می گفتند و می خندیدند. یک ساعت قبل تر موقع سلام و بوس و بغل، نزدیک به نظر می آمدند. خیلی نزدیک. ولی انگار که عزیز بودنِ زن با خارج شدنش از دایره ی دید محو شده باشد. من نشسته بودم آن گوشه. نزدیک به زن. زن پشتش به من بود. من صورتِ مرد را می دیدم. من دیدم که چه طور در کسری از ثانیه از خوشی و شوخی پرید به بازیِ خشم. وقتی که رفتند هم من قدم هاشان را شنیدم توی آن شلوغی که صدا به صدا نمی رسید. انگار تمامِ شهر زیر پاهاشان می لرزید. هنوز هم می لرزد.

۱۳۹۲ آبان ۲۴, جمعه

ششصد و سی و سه

خسته ام و انگار کمی غمگین. امروز داشتم با رفیقِ گیم-بازم گپ می زدم که فهمیدم که در بازی ای خیلی از رکوردهای فروش را شکسته، یکی از مأموریت هایی که بازیکن باید انجام بدهد شکنجه ی اسیری است برای به دست آوردنِ اطلاعات. حالم گرفته شد خیلی. هنوز ذهنم درگیرِ انتخابی است که آدم ها در مواجهه با این مأموریت در این بازی می کنند. که ادامه بدهند. بازی به طرزِ هراس آوری منطبق بر واقعیت ساخته شده. در صحنه ی شکنجه، اسیرِ دست بسته ناله می کند. التماس می کند. و بازیکن باید سه یا چهار بار، با ادواتِ مختلف، شکنجه را ادامه بدهد تا اطلاعات لازم را به دست بیاورد.یک چیزی در این بازی می لنگد. شاید شکستنِ قبحِ شکنجه و آزارِ دیگری. نمی توانم با توجیهِ اینکه این ها همه اش بازی است و واقعا که کسی آسیب نمی بیند خودم را راضی کنم. نمی دانم چرا. به نظرم بیمارگونه می آید. به نظرم آدمی که تصمیم به شکنجه می گیرد، حتی اگر توی یک بازی، چیزی را درونِ خودش می شکند. حالم خوش نیست. یک طورِ غریبی دل نگرانم کرده این ماجرا.

۱۳۹۲ آبان ۲۳, پنجشنبه

ششصد و سی و دو

بی خوابی های نیمه شب و خانمِ آلیس و آدم هاش. چه قدر خسته ام این روزها از وظایف. دلم می خواهد بروم توی غار. بخوابم و بخوانم. یک تکه ذغال برای نوشتن کافی است. سکوت باشد و خلوت و تنهایی و رهایی. بنویسم از این همه، از روزهای گذشته و نیامده. از ابروهای گم شده و خنده های شیرین. از تنگی، از دلتنگی، از حرف های بی اثر. از ترس ها و امیدها. از خیال های پراکنده. از تمامِ آدم هایی که در من زندگی می کنند. تکه پاره در جاهای مختلف، در زمان های دور و نزدیک. قدیم ترها می نشستیم توی اتاقی، غیبت می کردیم و لحاف چل تکه می دوختیم از این پاره ها. می رفتیم چل تکه مان را پهن می کردیم روی چمن های خیس از شبنم. چای می خوردیم و نان قندی؛ و باز می زدیم به جاده. قدیم تر اما خیلی وقت است که رفته. اینجا نشسته ایم و شب مان را به چراغی روشن کرده ایم و فکرهای پراکنده مان را در باد رها کرده ایم. دیوارِ غارم کو؟ ذغالم کو؟ لحاف چل تکه و داستان های گم شده... باد همه را به تاراج می برد.

۱۳۹۲ آبان ۲۱, سه‌شنبه

ششصد و سی و یک

امروز داشتم داستانِ گودال های عمیقِ آلیس مونرو را می خواندم. خانمِ آلیس هم اعجوبه ای است. مثلا در همین یک تکه از یک نامه که در داستانش آورده.

“It seems so ridiculous to me,” he said, “that a person should be expected to lock themselves into a suit of clothes. I mean, like the suit of clothes of an engineer or doctor or geologist, and then the skin grows over it, over the clothes, I mean, and that person can’t ever get them off. When we are given a chance to explore the whole world of inner and outer reality and to live in a way that takes in the spiritual and the physical and the whole range of the beautiful and the terrible available to mankind, that is pain as well as joy and turmoil. This way of expressing myself may seem over-blown to you, but one thing I have learned to give up is intellectual pridefulness—”

 من مترجمِ خوبی نیستم ولی شاید بشود این طور ترجمه اش کرد که:

گفت «به نظرم خیلی مسخره میاد که از آدم انتظار بره که خودشو توی یه سری لباس و قبا اسیر کنه. منظورم همین لباساییه که یه مهندس، یا یه دکتر، یا یه زمین شناس می پوشه، و بعد این قبا جزیی از گوشت و خون آدم میشه و انگار که پوسته ی آدم لباس هاشو دربرمی گیره و دیگه آدم نمی تونه از تن بکندشون. اون هم وقتی که به ما مجالی داده شده که کلِ دنیای درون و بیرونمون رو و واقعیتشو بگردیم و طوری زندگی کنیم که تمامِ روح و تن و تمامِ چیزهای قشنگ و هولناکی رو که دنیا به آدم عرضه می کنه جذب کنیم؛ درد رو، و خوشی و سرگشتی رو هم. شاید به نظرت بیاد دارم خودمو زیادی باد می کنم و اغراق می کنم ولی من یه چیز تو زندگی ام یاد گرفتم اونم رها کردنِ غرورِ روشنفکرانه است.»

۱۳۹۲ آبان ۲۰, دوشنبه

ششصد و سی

روزهای کوتاه و شب های طولانی. شب های بیداری و روزهای خستگی. امشب باید بروم بخوابم زودتر. مغزم مچاله است.

۱۳۹۲ آبان ۱۹, یکشنبه

ششصد و بیست و نه

خنده ام گرفت و دلم سوخت همزمان. توی چشم های من نگاه می کند وقتی که دارم از خوشی های این روزهام می گویم، در یک لحظه سکوتم می گوید انگار ولی تلخی از نبودنِ مردت. نگاهش می کنم. بچه تر از آن است که حتی عصبانی بشوم. امشب هفتاد ساله ی شادی درونم هست که دلش نصیحت های شوخ می خواهد نه عتاب. بهش می گویم اشتباه نکن پسر، زندگی را با کار قاطی نکن. خطرناک است. و می خندم. نگاهم می کند و می گوید یعنی ناراحت نیستی که فقط دوستید؟ که فقط هم کارید؟ خنده ام می گیرد از اصرارش. هفتاد ساله ی درونم قهقهه می زند ولی بیست و چند ساله ی بیرون فقط لبخند می زند که این همه پروژه ی جالب انجام داده ایم چرا ناراحت باشم آخر؟ بعدا توی تاریکی و سکوتِ شب دلم کمی می گیرد. پسرک بیست سالش هم نیست و خیال می کند که من چون زنم، نمی توانم بی عشق ورزی به مردی کارم را پیش ببرم. پسرک هنوز ریش و سبیلش هم در نیامده. نه عصبانیت هست نه عتاب. تأسفی عمیق فقط.

پس نوشت. آدم گیج خواب که باشد به اشتباهی به جای انتشار، ذخیره می کند. این است که این نوشته این قدر دیر ترشد.

۱۳۹۲ آبان ۱۷, جمعه

ششصد و بیست و هشت

زن به طرزِ غریبی زیباست. توی چشم هاش ولی این قدر حرف های نگفته هست که بی خوابم می کند. آن نگاه می بردم به زندگی ای دیگر، رویاهایی دیگر. آرزوهایی و تقلاهایی...

این مجموعه عکس در مجموع حالِ غریبی دارد. نمی دانم چه. هنوز نمی دانم. ولی چیزی درش هست که آزارم می دهد انگار. شاید اینکه می گوید با هر قبیله دو هفته گذرانده و با آداب و رسومشان خوب آشنا شده. مگر می شود با یک فرهنگِ زنده در دو هفته خوب آشنا شد؟ یک حس و حالِ عجیبی ام از بعضی از عکس ها. از سنگینیِ نگاه هاشان.

۱۳۹۲ آبان ۱۶, پنجشنبه

ششصد و بیست و هفت

از چند روز پیش همین طور می چرخد در ذهنم. این ضمیرِ سوم شخصِ تنهای جمع. گمانم زبانی که این ضمیر را داشته باشد حتما واژه های دیگری هم برای دیگر احساساتِ عمیق دارد که در زبان های دیگر باید جمله ها صرفشان کرد. تازه آن هم نوکِ کوهِ یخ است فقط. احساسِ نیاز می کنم به یاد گرفتنِ زبانی دیگر. زبانی که درست وقتی که شدیدا نیازمندِ ایجازی وانگذاردت به دریایِ واژه های گنگ. خیالِ خامی است شاید. ولی گمانم آدم هایی که به چنین زبانی صحبت می کنند باید به ذات آدمی آشناتر باشند.

۱۳۹۲ آبان ۱۴, سه‌شنبه

ششصد و بیست و شش

دلنگرانی های متقابل هم بامزه اند. من نگرانِ تو و تو نگرانِ من. من از نگرانیِ تو نگران و تو از نگرانیِ من. کلا وضع آشفته ای است. هیاهویی بر سرِ هیچ...

۱۳۹۲ آبان ۱۳, دوشنبه

ششصد و بیست و پنج

توی کتابِ داستانِ بی پایان، یک جایی هست که باستیان می رسد به مینرودِ یور. یور پیرمردِ نابینایی است که فقط در تاریکی های اعماقِ معدن می تواند ببیند و مینرود، معدنی است پر از تصاویرِ پراکنده ای که آدم ها از یاد برده اند. همان اعماقِ ذهن است. این ها را گفتم که بگویم چند روز پیش تصادفا فهمیدم که یور (Yore) یعنی زمان های گذشته، مخصوصا گذشته ی دور.

۱۳۹۲ آبان ۱۲, یکشنبه

ششصد و بیست و چهار

سوهان می شویم، سمباده. چوب و مرمر هم نیستیم که امید باشد از این سوهان و سمباده ها، پیکره ای پا به حیات بگذارد، ماندنی. امروز چه دلم تنگ است. امروز اشکم دمِ مشک، امروز پر از تلخیِ سمباده کشی ام. گلوم پر از غبار، داستان هام پر از گرد و خاک. آب بریزیم بر این گرد و خاک ها شاید از این خمیرِ هزار رنگی که از خرده هامان ساخته می شود یک چیزِ به درد بخوری بشود بنا کرد. راه رفتم امروز از این سرِ شهر تا آن سر. از خیابان که رد می شدم رد چراغ ها در چشم هام کش آمد و قطره شد. آدم نمی تواند سمباده بکشد و سوهان بزند و خودش درد نکشد. نمی شود. حرفِ تلخ می زنی و تلخی به کامت می ماند. مثل همین حالا که این ها را می نویسم. تلخی را باید داد به آب. شوری می شویدش. خوبی اش این است که آدمِ گریه اویی که من باشم به هیچ کجاش بر نمی خورد که حالا مثلا یک سیلِ اشک از سر و صورتش سرازیر شود حتی، چه برسد به یک دو قطره.

پس نوشت. نگرانی ندارد ها. زندگی ام کلا خیلی خوب است. وسطِ این همه اتفاقِ خوب که دارد پشت سر هم می افتد، چس ناله ام آمد.

۱۳۹۲ آبان ۱۰, جمعه

ششصد و بیست و سه

خسته ام. فرسوده ام از سوء تفاهم های بی پایان. از توقعاتِ عجیب. از گوسفندِ سیاه بودن. از حرف نزدن ها و انتظارِ فهمیدن ها. کلافه ام امشب. از چند سو فشار آمده برم امروز. راه در رو هم تنگ است امشب. خوابم می آید. سرم درد می کند از هجومِ آنچه به اسمِ موسیقی باب شده. لعنت. امشب چه غرولندم می آید. بروم بخوابم. گفتن ندارد. صبح حالِ بهتر خواهد آمد.

۱۳۹۲ آبان ۹, پنجشنبه

ششصد و بیست و دو

حرف می زنیم و من گوش می دهم. همیشه حرف زدن هامان حرف زدنِ من بوده و گوش دادنِ او که می گوید اینجا امن و امان، چه بگوییم. که سخت ترین کار واداشتنش به حرف زدن بوده است ولی امروز بی وقفه می گوید و من فکر می کنم به داستانِ پشتِ این حرف ها. خیلی آرامم امروز. تأثر گذشته و جاش یک جور قوت آمده. حرف می زنیم و من دلم می خواهد بتوانم پشتوانه باشم براش. که ببیند چه آرامم. که می تواند حرف بزند باهام. دلم نمی خواهد تمام شود. دلم نمی خواهد برود تنها بماند. ولی می رویم و من هنوز جایی بینِ زمین و هوام انگار. آرام و آسیب ناپذیر.

۱۳۹۲ آبان ۸, چهارشنبه

ششصد و بیست و یک

خواب می آید و مثلِ سیل می شوید و می برد. هیجان زده ام و منتظر. غافلگیری دو طرف دارد.

۱۳۹۲ آبان ۷, سه‌شنبه

ششصد و بیست

مثلِ وقتی که زمین می خوری و بدنت گرم است و نمی فهمی و ادامه می دهی و شب، موقع خواب است که می فهمی چه قدر کوفته ای. و تازه می بینی چه سیاه و کبود شده ای، خبرها هم گاهی همین طورند. بگذریم. می گذرند. زندگی خیلی هم خوب و قبراق پیش می رود.

۱۳۹۲ آبان ۵, یکشنبه

ششصد و نوزده

روی کاناپه ی کنارِ پنجره که لم می دهم آسمان پهن می شود بالای سرم. تاریک است. زمستان نزدیک می شود و تاریکی طولانی و طولانی تر. شب هایی مثلِ امشب که ابر همه جا را می گیرد، دراز کشیده کتاب می خوانم و چشمم از بالای کتاب می خورد به ابرهایی که بازتابِ روشنایی های شهر ارغوانی شان کرده. فکرم می رود به شب هایی که آسمانِ این رنگی پر از برف بود. دلم برف می خواهد و پیاده روی در شبِ برفی. دلم اولین برف را می خواهد. آن اولین شبِ برفی عمرم. آن پیاده روی. حالا اینجا برف می بارد و آنجا نه. آنجا هنوز پاییز است و برگ ها هنوز در حالِ ریختن. چه فرق می کند. گیرم که برف همزمان ببارد. با دستی که نیست که بگیرمش گرم کنمش و گرم کند دستم را چه کنم. شب هایی مثلِ امشب از گردی جهان به ستوه می آیم؛ از ساعت های متفاوت، از روز و شب های وارونه.

۱۳۹۲ آبان ۳, جمعه

ششصد و هیجده

آزرده بود از اینکه تمامِ زندگی ام رو نیست. می دانی، هیچ وقت نبوده. از وقتی یادم می آید همیشه یک گوشه هایی اش را نگه داشته بودم برای خودم. بخل شاید. ولی نمی شد. نمی شد تمامش را بریزم روی دایره برای یک نفر. نفرش هم مهم نیست کی. حتی توی یادداشت هام هم که برای خودم می نوشتم هم تمامش نبود. یک چیزهایی می ماند برای خودم. می دیدم که چه طور آدم ها زندگی ام را تکه تکه تکه مثلِ پازل نگه می دارند توی جیبشان و می دیدم که چه طور بعضی هاشان خیال می کردند از روی آن تکه ها می توانند کلِ پازل را ببینند و نمی توانستند. دوست دارم زندگی ام رازی داشته باشد. که اگر کسی خواست زندگی نامه بنویسد برایم مجبود شود با هزار هزار نفر صحبت کند و باز هم کامل نشود تصویر و جایی بماند برای خیال بافی. من پایان های باز را دوست دارم. زندگی روی مرزِ محوِ خیال و واقع را دوست دارم.

۱۳۹۲ آبان ۲, پنجشنبه

ششصد و هفده

یک عکس، یک نوا، گاهی یک برشِ کوتاه برای گرم شدن کافی است. برای زیستن. برای آفریدن.

پس نوشت. این هم آهنگِ خوبی است لعنتی. و این نیز.

۱۳۹۲ آبان ۱, چهارشنبه

ششصد و شانزده

مرگ در جنگلِ شروود اندرسن می خواندم امروز. داستانی ساده. به ظاهر ساده. بعد یکی گفت که ای بابا. حواست نیست. پر است این داستان از اشاراتِ محو به اساطیر. جا خوردم. رفتم گشتم پی اش. یک مقاله ی کوتاه خواندم و مستم الان. آدم است دیگر. یکی با شراب مست می شود، یکی با قصه. این قدر مستم که سکوت در برم گرفته الان. یعنی انگار وقتی این همه حرف های جالب هست، من چه دارم که براش سکوت را بشکنم؟

۱۳۹۲ مهر ۳۰, سه‌شنبه

ششصد و پانزده

خیال می کنم تا حالا هیچ وقت این طور کتاب نخوانده ام. این طور عطش نداشته ام. این حالِ این روزها را دوست دارم. این حالِ زنده ی پرانرژی را. این خواندن ها و دوباره خوانی ها شادم می کنند. چند سال از کف داده ام؟ تشنگی لازم بود که برگردد ولی. و حالا برگشته. و چه حالِ خوشی است این تشنگی. این دویدن. این تلاش برای پیدا کردنِ چاهِ آبی که در گوشه ای از بیابانِ ذهن پنهان شده. خلاصه اش همین است.

۱۳۹۲ مهر ۲۹, دوشنبه

ششصد و چهارده

یک وقت هایی هم باید در را باز کرد. گذاشت که باد بیاید تو و غبارِ و خاکسترِ تمام شده ها را ببرد بیرون. باید مثلِ وین، خاکسترهای خاطره را داد به باد. تا هم باد آرام بگیرد و هم دل.

۱۳۹۲ مهر ۲۷, شنبه

ششصد و سیزده

آدم است دیگر. یک وقت هایی هم نابود می شود به یک تلنگر. به یک اشاره. یک حرفی می زنی و فرو می ریزد. آستانه ی تحمل است دیگر. از دل نازکی و پوست نازکی هم نیست گاهی. به جای آن آدم اگر زندگی می کردی شاید می دیدی که آن قدر بار بر شانه اش هست که همین پرِ کاهِ آخرین زمین گیرش می کند، که پوستش را می شکافد انگار که نیزه باشد. می رود می نشیند به حساس ترین نقطه. از بس که زیرِ انبوهیِ زندگی گرفتار است. آدم است دیگر. یک هو می بینی در یک گپ و گفتِ یک ساعته چند بار اشکش در می آید و باز ادامه می دهد و خودش را از تک و تا نمی اندازد. آدم است. موجودی غریب و دوست داشتنی.

۱۳۹۲ مهر ۲۶, جمعه

ششصد و دوازده

خوشحال بودم خیلی. بابتِ برگزیده بودن. آن هم جایی که نه کسی ام. نه ادعایی دارم. و البته می دانم که ادعایی ندارم کم ادعایی نیست. ولی به هر حال. جا خوردم از اولین بودم. یعنی آدم از اولین بودنِ خودش در اسطوره ی آفرینش همین قدرها شگفت زده شده بود آیا؟ خب آدم شاید آن موقع که آفریده شد آن قدرها هم آدم نبود. آدم بدون میوه ی ممنوعه مگر آدم می شود؟ آدم بود که میوه ی ممنوعه را انتخاب کرد یا میوه ی ممنوعه بود که از میانِ آن همه آفریدگان آدم را برگزید؟ ای عجب. امشب مستِ برگزیدگی ام. مستِ مست. از ظهر این طورم.

۱۳۹۲ مهر ۲۴, چهارشنبه

ششصد و یازده

دلم می گیرد. وقتی می بینم که آدم ها با چه شوقی از پیوستن به ارتش حرف می زنند اینجا. دلم می گیرد از شوق شان، از خیال شان که به ارتش و به جنگ کمکی می رسد به کسی. در جنگ آدم ها می میرند. تو بگو بهایی برای خوشبختیِ بقیه من اما خیالم می رود می خوابد زیر خاک کنارِ رویاهای فراموش شده.

۱۳۹۲ مهر ۲۳, سه‌شنبه

ششصد و ده

گمانم من زیاده از حد عاشق می شوم. عاشقِ آدم های ندیده. عاشقِ آدم های بی ربط. دلم که می رود، آن وقت است که دلهره می آید. آی نپریشی صفای زلفکم-طور به دستم نهیب می زنم، به ذهنم و واژگانی که بر زبانم جاری می شود. حرف می زنم و در این دنیای مجازی به انتظارِ جواب می مانم و دست و دلم می لرزد که نکند رنجشی، مبادا دلخوری...

حالا این روزها دلم دوباره گیر است. عاشقی های شروعِ رفاقت. آن حالِ جذبه را که من اسمش را می گذارم عاشقی. زن و مرد ندارد. زندگیِ این روزهایم پر شده از آدم های جدید و دلهره های شروع. و آن حالِ جذبه ناکِ امیدوارِ خوش جامم را خالی نشده پر می کند باز. مستِ مستم.

۱۳۹۲ مهر ۲۲, دوشنبه

ششصد و نه

امروز یک قصه ی خوب خواندم. هنوز ذهنم درگیرش است. منیرو همیشه همین طور است.
پر از امیدم امروز. یک نفر می آید و به اسمِ واقع بینی به مشت و مال می گیرد امیدم را. لال می شوم. امیدم را نگه می دارم توی دلم. برای خودم. بغضم می گیرد. امشب عجیب دل نازکم. هوا هم ابری است. ابرهای تکه پاره ی بنفشِ تیره که توی سرمه ای آسمان شناورند. خسته ام. بروم کمی تاریخ بخوانم. تاریخِ عهد عتیق. آن قدر دور که دعواها و امیدها و هراس هاشان محو شده باشد. که من بتوانم ناظرِ بیرونی باشم. آخ که چه حالِ خوبی است ناظرِ بیرونی بودن. بی طرف بودن هم ساده می شود.

۱۳۹۲ مهر ۲۱, یکشنبه

ششصد و هشت

هنوز مستم از گپ و گفت باهاش. همین طور ساده و صمیمی شروع می شود. آن هم درست موقعی که حسابی آشوبم و خیال می کنم که از کفم رفته. حرف می زنیم و اینترنتِ مزخرفِ من بیچاره ام می کند. مجبور می شویم خداحافظی کنیم و جایی دیگر و نوشتاری ادامه بدهیم. خوب است. باهاش حرف زدن خیلی خوب است. یک جورِ خوبی نزدیک است و ملموس. از آشفتگی ها و تردیدها می گویم. از کلافگی ها و به در و دیوار زدن ها. از خواندن های بی نظمی که حالا بودنش نظمشان داده. به شوق می آیم که بنویسم. حس می کنم پر از قصه ام امشب. پر از حرف برای گفتن.

۱۳۹۲ مهر ۱۸, پنجشنبه

ششصد و هفت

سردرد وقتی توی چشم ها خانه می کند مجالی نمی ماند برای نوشتن. این طور شب ها دلتنگِ قلم و کاغذ می شوم. ملایم ترند بر چشم. مهربان تر.

سانتیاگو هنوز بر آب است و من پر از دلهره ام.

۱۳۹۲ مهر ۱۷, چهارشنبه

ششصد و شش

نمی خواهم تا هفتاد سالگی ام صبر کنم برای قهقهه زدن بر احمقانه ترین اشتباهاتِ زندگی ام. امروز نیم ساعت غصه خوردم اما خود به خود ذهنم رفت سمتِ هفتاد سالگی ام و اینکه آن موقع چه خنده دار خواهد بود گفتن از چنین اشتباهی. که همه ی غلط های تایپی یک طرف، آدم اسمِ خودش را اشتباه تایپ کند. آن هم در اولین مقاله ای که قرار است چاپ بشود. روحِ فرخنده ای دارم. نامه نوشتم به شان که شاید بشود درستش کرد. با این حال دارم فکر می کنم که عجب قصه ای است برای تعریف کردن. برای یک روزِ زمستانی در جمع آدم های دور و نزدیک خندیدن. هفتادساله ی خوشحالی خواهم بود.

۱۳۹۲ مهر ۱۶, سه‌شنبه

ششصد و پنج

تمامِ روز بی قرارم انگار. به هر تلنگری غمم می شود. مردِ بی خانمان که می آید توی قطار و کمک می خواهد نفسم تنگ می شود. سرم را پایین می اندازم که چشم در چشم نشویم. وقتی می گوید که دارید می روید خانه، رسیدید قدرش را بدانید. من خانه ندارم. دلم یکهو می گیرد. سرم را به شتاب بالا می آورم که ببینمش. دور شده و فقط پشتش را می بینم. میانه سال است. خاکستری مو. خسته خسته راه می رود و من تمامِ غصه های زندگی می ریزد به جانم که چه فرقی هست بینِ او و من. که چرا من خانه دارم و او ندارد. که زندگی کجای راه از اسبِ مراد پرتش کرده پایین. اصلا آیا هیچ وقت روزگار به کامش بوده؟ دلم می گیرد و گذشته های محتمل دست از سرم بر نمی دارد و آینده های شاید ابری می شود سنگین بالای سرم. خسته و خُرد می رسم خانه. ناله می زنم از اندوهی که برم سنگینی می کند. از مادرِ طبیعت که می پرسد تازه یادم می آید که همین نزدیک هاست و این همه حساسیت و اندوه هم احتمالا پیش قراول اند. نفسم سبک تر می شود. خیالم راحت تر می شود. خسته ام ولی. و فکر گذشته ها و آینده های آدمی که در قطار ندیدمش رهایم نمی کند.

۱۳۹۲ مهر ۱۵, دوشنبه

ششصد و چهار

این مارها را دیده اید که دهان شان را باز می کنند و لقمه ای چند برابر بزرگ تر از قطرِ خودشان را می بلعند و بعد می خوابند یک جا، با شکمِ ورم کرده تا رد شود؟ حالِ من است و این همه کاری که بر سرِ خودم ریخته ام. امشب ترس برم داشته که مبادا از پسش بر نیایم. آدم است دیگر. یک شب هایی هم از این ترس ها به سراغش می آید. لازمش می شود که چشم هاش را ببندد و بگذارد رویاهاش بخزند زیر پلک هاش، بگذارد که خواب در میانه ی این رویاها بیاید در برش بگیرد. آدم است دیگر. یک وقت هایی باید به خودش یادآوری کند که چرا تمامِ این ها به دردسرش می ارزد. تمامِ این دویدن ها و رسیدن-نرسیدن ها. تمامِ این خستگی ها و دلهره ها. امشب همچون حالی ام. یک کوه کتاب های نخوانده و کارهای نکرده و تردیدها سرم هوار شده. لازم است چشم هام را ببندم، که یادم باشد که انتخابی است که کرده ام و بهایی است که برای رویایی که در سر می پرورم باید بپردازم. هوا هم بدجور مه گرفته است امشب. ماه هم حتی نیست که بخوانم ماه بالای سرِ تنهایی است. این پنجره ی اتاق و آسمانِ شبش ولی هر شب ماه را یادم می آورد که بالای سرِ تنهایی است حتی وقتی که انگار نیست. بالای سرِ تنهایی و تردید و جنون و هراس. مرهمی برشان. آرامِ جان.

۱۳۹۲ مهر ۱۴, یکشنبه

ششصد و سه

این قدر خسته ام که نگو. از سفر برگشتم دیشب. هنوز خسته ام ولی. پیرمرد و دریا خوانیِ امروز صبح هم افاقه نکرد. امشب بدجوری سانتیاگو ام. یک جورِ دست خالی ای ام انگار. در تقلا با نیمه دیگرم که توی آب است و دارد می کشدم به میانه ی دریا تا آخرش کدام از پا در بیاید. سانتیاگو لجوج است. شکست در مرامش نیست.

۱۳۹۲ مهر ۶, شنبه

ششصد و دو

دعوا می کنیم. گوشم کهیر زده و می خارد. هیچ چیز بدتر از طعنه های روزهای سردرد نیست. آدم انگار می خواهد به نیش زبان دردش را خالی کند. نمی شود. بدتر می شود. گوشم هنوز می خارد. دعوا تمام می شود. سردردی که رو به بهبود بود برمی گردد و یک روزِ دیگر هم می ماند. می رود بالاخره. حتی پیاده روی هم نمی چسبد وقتی که آدم سرش درد می کند. ناخنم شکست. با این حال انگور خوب است. انگورِ ریش بابای بدونِ دانه. خوبیِ دو دنیا. مزه ها خوب اند. رنگ ها هم. گرسنه ام. دیروقت است ولی و یخچال هم چنگی به دل نمی زند. انگور ولی هست. وسوسه به جانم افتاده که بروم یک رستورانی، بنشینم و دلی از عذا در بیاورم. وسوسه قوی است و اگر مجبور نبودم شال و کلاه کنم حتما عملی اش می کردم. تنبلی است که می چربد. بروم دراز بکشم.

پس نوشت. یک هفته نیستم. تا آخرِ هفته ی دیگر.

۱۳۹۲ مهر ۴, پنجشنبه

ششصد و یک

امروز خیلی خسته ام. کاری هم نکرده ام جز کتاب خواندن. با این خسته ام انگار که کوه کنده باشم. نمی شود هم انداختش گردنِ چار قطره خونی که بابتِ آزمایش داده ام. بی حال و حوصله ام و خواب آلود.

۱۳۹۲ مهر ۳, چهارشنبه

ششصد

دیشب اینترنت خانه بود اما انگار با لپ تاپِ من قهر بود. از من اصرار و از لپ تاپم انکار. خلاصه که به جای اینجا نوشتن شبم گذشت به کتاب خواندن و موسیقی. می خواهم راجع بع اسطوره ها بخوانم. یک کتاب کوچک از کتابخانه گرفته ام در بابِ تاریخِ اساطیر. با یک کتابِ دیگر که اسمش خیلی هیجان انگیز است و به نظر خیلی جالب می آید. اسطوره های موازی. کنارشان هم، محضِ استراحتِ ذهن، قلعه ی سرنوشت های متقاطع می خوانم. کالوینو است که مثلِ همیشه قصه می گوید و مستم می کند. از دیروز که شروع کردمش همین طور بیشتر و بیشتر دارم لذتش را می برم. ذهن افسانه پردازِ این مرد چه می کند گاهی. کتابِ کوچکی است. این چند وقت حالم خوش است. شروع کرده ام وقت های مرده ام را با کتاب خواندن زنده می کنم. انبوهیِ کتاب های نصفه نیمه ناخوانده ام را می خواهم یکی یکی بخوانم و عجیب خوشم این روزها. همین ده پانزده صفحه هایی که توی مترو می شود خواند روزم را زیر و رو کرده اند.

۱۳۹۲ مهر ۱, دوشنبه

پانصد و نود و نه

امشب یک حالِ غرقِ خاطره ی عجیبی ام. این آسمانِ سرمه ای و ماهِ نصفه هم مزید بر علت. هنوز هم سنگیتم از تلخیِ «خزه». یک طورِ ساده ی بی رحمی بود این قصه. انگار که شش ماه تکا پوی امید و یأسشان را و رنج و خوشبختی شان را باهاشان زندگی کردم. تمام که شد انگار که همه شان آنجا بودند و من داشتم دهکده شان را ترک می کردم و دمِ ایستگاه قطار باید با همه شان خداحافظی کنم. قصه اما انگارهیچ وقت با خداحافظی تمام نمی شود. سایه اش کش می آید روی سالیان. می شود خاطره و شب های این طور...

۱۳۹۲ شهریور ۳۱, یکشنبه

پانصد و نود و هشت

کلافه ام امشب. یک شب هایی این طور کلافه می شوم. آدم است دیگر. دلش به اعتماد خوش است. به قول و قرارها دل می بندد انگار که قرار نیست هیچ وقت هیچ چیزیشان بشود. خودش هم می داند که نمی شود. و با این همین امیدهای واهیِ برباد رفته، هربار، روز-از-نو-روزی-از-نو-وار جان می گیرند. هربار شکوایه به چند صباحی پنهان می شود در اعماقِ ذهن و آدم خیال برش می دارد که فراموش کرده، که گذشته، که بخشیده، تا تلنگرِ بعد که تمامشان را زنده می کند پیشِ چشم آدم. اسمش را بگذار کینه ی شتری و مذمتش کن، یا بگو زخم است و جاش مانده و دلسوزی کن.

این طورهاست دیگر. آدم یک وقتی باید بنشیند و مفصل به این بازی های حافظه اش فکر کند.

۱۳۹۲ شهریور ۳۰, شنبه

پانصد و نود و هفت

امروز دلم می خواهد راه بروم. دلم می خواهد پیاده برسم خانه. که خانه یک حوض داشته باشد وسطِ حیاط. که رسیده نرسیده بشود آب زد به سر و صورت. یک درختِ خرمالو هم باشد. خرمالوها رنگشان باید نارنجی بشود همین روزها. دلم درختِ انجیری می خواهد که بروم زیرِ سایه اش بنشینم توی باغچه، آن طرفِ دیوار، ردیفِ چنارهای کوچه باشد و این روزها برگهاشان تمام حیاطِ خانه ام را گرفته باشد و من بی اعتنا بگذارم روی هم جمع بشوند و خوشحال بپرم وسطشان و مست بشوم از بوی پاییز و صدای خش خش. که باران که می آید، صداش در انبوهیِ برگ های خشکِ تلنبار شده گنگ و نامفهوم زمزمه کند. که قصه بگوید. که بوی ماندگیِ برگها خاطره ها را گرم کند. که همان طور دمِ پنجره بایستم لیوانِ چای به دست و آن قدر محو بشوم که چای یخ کند و لاجرعه سر بکشمش که ای عجب. غروب و پاییز و باران و زندگیِ آرام. برگردم بنشینم توی کتابخانه ام. کتاب بخوانم. بنویسم. همین خوشبختی های کوچک.

همین طورهاست دیگر. از آن همه پاییز و غروبش در دسترس است فقط. این آخرِ هفته باید بروم توی پارک گشت بزنم. اوایلِ پاییز است و رنگ ها! آخ از رنگ های پاییزِ این شهرِ هزار رنگ!

پس نوشت. همان قدر که آنجا درختِ چنار بود، اینجا درختِ بلوط هست و افرا. و درختانِ گیلاس و سیب: مایه ی خوشبختی و مسرت.درختِ توت هم یکی دوجا گذارم بهش افتاده. سرو ولی بوی سروناز نمی دهد و من دلم می گیرد. کاج ها اما پر صلابت اند.

۱۳۹۲ شهریور ۲۸, پنجشنبه

پانصد و نود و شش

کمتر چیزی در دنیا می تواند به اندازه ی رهبرِ گروهِ کری که مشتاقِ صدای خودش است، که شوخی های بی نمکش جای نوای موسیقی را می گیرد، آدمی را سرخورده کند. با خودم در کلنجارم که رها کنم این گروه را. عطاش را به لقاش.

۱۳۹۲ شهریور ۲۷, چهارشنبه

پانصد و نود و پنج

پیر شده ام برای مشقِ شب. آن وقت سرِ پیری یک درس گرفته ام که هر جور نگاهش کنی حداکثر در حد و اندازه ی دبیرستان است. مشقش هم به همین سبک. زیاد و کارِ گِل. کلا شاکی ام. درس را با یک اسم گول زنک گذاشته اند توی لیستِ دروس، آن وقت استاد آمده جلسه ی دوم بعد از هزار تا مقدمه چینی یک علامت بزرگتری روی تخته کشیده می گوید که این علامت یعنی این طرفش از آن طرفش کوچک تر است یا اینکه آن طرفش از این طرفش بزرگتر. حذف و اضافه هم تمام شده و گذشته و من مانده ام این حوضی که باید آبش را کشید. خلاصه که امشب پاچه ها را زدم بالا. کلافه ام. مشقِ شب بد نیست اگر چیزی درش باشد که آدم را به شوق بیاورد. چالشی مثلا که شوق چیرگی برش انگیزه بدهد به آدم. نتیجه که معلوم باشد حوصله نمی ماند برای خط به خط واژگانِ تکراری را نشخوار کردن.

۱۳۹۲ شهریور ۲۶, سه‌شنبه

پانصد و نود و چهار

صبحِ دوشنبه همیشه زود است. ساعت که زنگ می خورد همیشه میلی هست به ادامه ی خواب. با این حال نامه ای می رسد و شادی ای می آورد و دلهره ای و تردیدی. و در شوق و هراس خواب راهی ندارد. دوشنبه ام شروع می شود به امید و شوق و قصه. آن قدر که یادم می رود که دوستی دارد یک روزه سر می زند به این شهر.

میانه ی روز است که پیغامم می دهد که فلانی کجایی و وقت داری؟ می خواهم بروم به دیدنش بعد از این همه وقت. بس که پر از قصه های بی نظیر است این آدم. باورم نمی شود که در فهرستِ آدم های دور و برش و در فرصتِ کوتاهِ یک روزه اش سهمی به من برسد. چند ساعتی هستیم. گپ می زنیم. از آفریقا. از آرامش. از سهم مان از زندگی. می گوید که در پنج قاره تا به حال به عروسیِ دوستان رفته. می گویم با این اوصاف پس قطبِ جنوب برای من. برویم وسطِ پنگوئن های امپراطور. به دلم می نشیند خیالِ رفتن به قطبِ جنوب. خوشم به آدمی که رو به روم نشسته که می گوید ایول. پس برنامه شد به قطبِ جنوب. انگار که فقط پیِ بهانه بوده که برود قطبِ جنوب و حالا هم بهانه و جمعِ دوستانش به راه شده. وقتِ خداحافظی یک حس خوشبختیِ نابی دارم از اینکه یک آدمی هم هست که بعد از یک سال و نیم که می بینم اش، بعد از یک سال و نیم گپ نزدن، هنوز می شود از هر دری گپ زد. از این آدم هایی که هستیم الان. از همین لحظه. امروز به خوشی شروع شد و همین طور بهتر و بهتر شد. دلم نمی خواهد بخوابم. شاید زندگی یک خوشیِ عظیمِ دیگر در چنته اش باشد که به خواب از کفم برود.

۱۳۹۲ شهریور ۲۵, دوشنبه

پانصد و نود و سه

دلهره ی کارهای ناتمام و خوابی که در میانه ی کار و پیش از نوشتن برم چیره شد.

۱۳۹۲ شهریور ۲۴, یکشنبه

پانصد و نود و دو

امشب چه به سکوتم. خستگیِ شیرینِ تن هم هست. خستگیِ بعد از دویدن و دوچرخه سواری و نرمش. دراز کشیده ام و با دستِ چپ می نویسم. یواش و بی دقت. دردِ گرمِ کوفتگی می پیچد توی شانه ام. خواب آلوده ام.

پس نوشت. تاریخچه ی خشونت دیدم. شاید بعدا از نگاهِ دردمندِ مردی بنویسم که با هر زخمی که به دیگری می زند عاجزتر می شود و بی پناه تر.

۱۳۹۲ شهریور ۲۳, شنبه

پانصد و نود و یک

رنگی به زندگی ام اضافه کردم امروز. بنفش یاسیِ روشن. هیجان زده ام که ببینمش زود. گذاشته ام اش همین بغل که از نوشتن که فارغ شدم ناخن هام را رنگ بزنم. شادی های کوچک. هیجان زده ام که پس فردا آرزویی محقق بشود شاید. یا اگر نشود بروم پیِ راهی دیگر برای محقق شدنش. آدم است دیگر. از این ستون به آن ستون، از این صخره سنگ به آن یکی امید می بندد و چاره می جوید و راه می یابد و به شادی های کوچک نیرو می گیرد. یاس، مدرسه ی راهنمایی اش را یادم می آورد که یک خانه ی نُقلی بود کنارِ باغِ ارمِ شیراز. خیالم می رود به آن روزها که می رفتیم دم مدرسه اش و باغِ ارم بخشی از زندگی از روزمره مان بود.

۱۳۹۲ شهریور ۲۲, جمعه

پانصد و نود

صبح، آفتاب نزده، بیدار می شوم به ضربتِ مادر طبیعت. دلم آشوب و فکرم آشوب، یادم می رود به داستانِ «لکه ها»ی زویا پیرزاد. که چه طور می شود لکه ها را پاک کرد و زندگی های بی لکه. خواب می پرد از سرم. می گردم در اینترنت درباره ترفندهای لکه بری. مقاله می خوانم درباره ی روش های مختلف و مراتبِ موفقیتشان. نظراتِ مردم را هم می خوانم. ایده هاشان را. تجربه هاشان را. چشم هام سنگین می شوند. می روم دراز می کشم باز. محو می شوم و زمان از دستم در می رود. بیدار که می شوم بی مقدمه برایم قصه ی دخترِ هشت ساله ی یمنی را می گوید. چشم هام هنوز کامل باز نشده. دلم می خواهد کابوس بوده باشد ولی می دانم نیست. این قدر تلخ است که کابوس نمی تواند باشد. واقع شده باز. دلم می خواهد فکر کنم برای آخرین بار. اما می دانم که نه. که باز هم دخترکانی را به کام خواهد کشید. فقر و شهوت و حماقت. دلم می گیرد. یادِ هشت سالگی ام می افتم. یادِ دوچرخه سواری و در میانِ درختانِ نارنج و انار گشتن. یادِ درختِ انجیرِ پشتِ خانه و آدم هایی که مرد و زن بودن شان بی تفاوت بود برایم. توی ذهنم چشمانِ هراسانِ دخترکی می آید که در اتاقی با مردیِ مردی به سنِ پدرش تنهاست. به مرد فکر می کنم که چه بی تفاوت ادامه داده. به ناله های از دردِ دخترک. یا حتی جیغ های بی فایده اش. انگار که آنجا بوده ام. که دردش را من هم کشیده ام. که ترس اش را چشیده ام. دلم می لرزد. قلبم تند می تپد. آب دهانم تلخ می شود. می روم دوش می گیرم. آب داغ است و تنم سردِ سرد. به لکه ها فکر می کنم. هیچ کس علاجی بر همچون لکه هایی بر تاریخِ بشریت دارد؟ نمی گردم. می دانم که نیست. اگر بود تا الان پاک شده بود. ریشه کن اصلا.
آنم آرزوست-وار روزم را شروع می کنم.

۱۳۹۲ شهریور ۲۱, پنجشنبه

پانصد و هشتاد و نه

مچ دستم هنوز درد می کند. سرِ زانوم هم یک کبودیِ خوشحال جا خوش کرده است. زمین خوردم درست مثلِ بارِ اولی دوچرخه سواری می کردم و زمین خوردم. همان زاویه، همان طور توی جدولِ حاشیه ی خیابان رفتن. آن بار از حیرتِ مواجهه با اینکه تنها و بی حمایتِ دستش داشتم پیش می رفتم و این بار برای پریدن به کناره ی پیاده روی خلوت و فرار از ترافیکِ خیابان. درد حافظه ی اندامم را بیدار کرد. پرتم کرد به پنج شش سالگی و غروبِ شیراز.

۱۳۹۲ شهریور ۲۰, چهارشنبه

پانصد و هشتاد و هشت

امروز اگر به کمی کتاب خواندن و لذتِ روایتش نبود، کلا بر باد رفته بود. هیچ نکردم به جز تقلای بی پایان در میانِ کاغذبازی های بیهوده ی نظامِ اداری و سر و کله زدن برای ندادنِ پولی که برای من هنوز کلان محسوب می شود و برای دانشگاه هیچ است و من باید بدهمش تا آن ها دو سه ماه بعدتر بر گردانندش. نظامِ خنده داری است. خون به جگرِ ما می شود برای انجامِ کار و نوشتنِ مقاله و فرستادنش به جایی، بعد باز خون به جگرِ ما می شود با این هزینه های خنده دارِ سمینارها و نشست ها. دانشگاه هم می نشیند کنار و آخرِ سال می گوید ما این قدر تولیدِ علم داشتیم امسال. اعتبارش را می برد و بعد سر فرصت و با فراغِ بال پولش را می دهد. کلافه ام. این قدر که امروز نشسته ام عدد بالا و پایین کرده ام بلکه دخلم به خرجم بخورد این چند ماه و بتوانم از پسِ هزینه های این سفرهای علمیِ اجباری بر بیایم. حالم بد می شود از این دنیایی که همه چیزش این قدر پولکی است و من که هر چه قدر هم دلم را خوش کنم به پس انداز کردن، یک روزی مثل امروز می بینم باید یک جا دو برابرِ حقوقِ یک ماهم را بدهم تا بتوانم در یک نشستِ مثلا علمی شرکت کنم. نشست های متظاهرانه ی بی حاصل و چرخه ی معیوبی که هل می دهدمان توی چرخ دنده های دستگاهِ مریضِ تولیدِ علم. و آخ هم ازمان در نمی آید بعضا.

پس نوشت. پول را زود تر هم می شود ازشان گرفت. فقط دردسر دارد و هزار و یک کاغذ و درخواستی که به این جا و آن جا باید نوشت. کلافه ام فقط. مادرِ طبیعت هم همین حوالی است البته. چیزی نیست. می گذرد.

پس پس نوشت. چند روز پیش بود که داشتم با رفیقکِ عزیز گپ می زدم من بابِ بیماریِ غریبِ نظامِ آموزشی که هل می دهد همه را به کلیشه ی مقاله می نویسم پس دانشمندم. نمی دانم کجا کدام خشت این طور لغزیده که حالا این جای تاریخ که ماییم این طور هشل هفت شده. حوصله می خواهد و مطالعه. گمانم یک نفر باید برود نگاه کند ببیند از کجای فرهنگمان آب می خورد. فقط هم دانشگاه نیست. همه چیز را انگار می شود خلاصه کرد در عدد. در دانشگاه می شود عددِ مقالات و ارجاعات. در زندگی می شود قیمتِ خانه ای که توش زندگی می کنی. یا ماشینی که باهاش این طرف و آن طرف می روی. مارکِ لباست و قیمتش. تعدادِ آدم هایی که به مهمانی هاشان دعوت می کنندت. عدد است انگار همه جا.

پس پس پس نوشت. فکر و خیالم پیشِ ده صندلی است و پنجاه نفری که براشان خیز برداشته اند. اگر بشود. یعنی می شود؟ باز هم عدد...

۱۳۹۲ شهریور ۱۹, سه‌شنبه

پانصد و هشتاد و هفت

آدم است دیگر، دلش را به آرزویی گرم می کند. شب با دلهره ی شیرینش می خوابد و در بیداری های نصفه شب، وقتی با چشمانِ نیمه بسته نشسته توی دستشویی خیالش را می بافد. الان چند روز است این طورم. شاید بشود، شاید نشود. چه فرق می کند. مهم همین خوشی ها و خیال بافی هاست. نمی شود خوشی نکرد از ترسِ مباداها و نکندها.

۱۳۹۲ شهریور ۱۸, دوشنبه

پانصد و هشتاد و شش

وسوسه است دیگر. نامه اش را فرستادم شاید که بشود. شاید که با هم خواندن و با هم نوشتن را بتوانم تجربه کنم یک چند صباحی. در دلم انگار رخت می شورند. یکی هم این وسط توانست بازی ام بدهد به ترفندِ توی چه فکر می کنی و بعد اشتباه می کنی را به نافم بستن. حالِ کلافه ی چرندی است. حس و حالِ عصر و غروبِ یکشنبه هم رویش.

بروم بخوابم قبل ار اینکه فرخندگیِ عظیم تری به سرم بیاید.

۱۳۹۲ شهریور ۱۷, یکشنبه

پانصد و هشتاد و پنج

نصفه شب از خواب می پرم به یادِ نوشته ی نانوشته ی امشب. دیر شده. می روم به شبکه ی اجتماعیِ مزبور و این را می بینم و نظرهای زیرش. دل آشوبه می گیرم از این همه تنگ نظری. از این همه قضاوت های یک خطی. میانه های هیاهوی موافقان و مخالفانم که می آید می گوید با فلانی ذکرِ خیرت بود. فلانی آدمی همکلاسی سال های خیلی دور است. سومِ راهنمایی و مانتوهای سبز. نه آن موقع نزدیک بودیم نه هیچ موقعی بعدش. از آن سال تا الان هم شاید انگشت شمار باری بوده باشد که سلامی کرده باشیم. می مانم متحیر از ردی که بر حافظه مانده. می گوید از خیری که ذکرش بوده و من خوشی می کنم و تصمیم می گیرم که اصلا آدم نباید نصفه شب برود کامنت های بی ربطِ آدم های بی ربط را درباره ی یک آدمِ دیگر بخواند. با حالِ خوشِ ناشی از ذکرِ خیر بروم بخوابم. دمِ صبح است.

۱۳۹۲ شهریور ۱۶, شنبه

پانصد و هشتاد و چهار

با خودم کلنجار می روم. کلاسِ قصه گویی. آن هم با معلمی که از قضا از نویسنده های محبوب ات باشد. وسوسه ام می کند و با این حال یک جایی پسِ ذهنم نمی توانم خودم را قانع کنم به کلاس. یک جایی آن عقب ها یک سیذارتا نشسته که می گویند استادِ عزیز، باور کنید خیلی دلم می خواهد برسم به این حالِ شما. ولی شما هم به کلاس و رهنما نرسیدید به این حال و من نمی توانم خودم را متقاعد کنم که من یا دیگران به کلاس و تقلید برسیم به اینجا که شمایید. من باید راه و بیراهِ خودم را بروم تا برسم به آنجا که باید برسم. شاید این بزرگترین بیراه باشد. با این حال وسوسه ی نوشتن و خواندن و خوانده شدن و مباحثه اش قوی تر از آن است که فراموشش کنم.

۱۳۹۲ شهریور ۱۳, چهارشنبه

پانصد و هشتاد و سه

دلم می خواهد بنویسم از تو. از اینکه چه قدر دوری و نزدیکی نسبی است. که چه قدر دلم می خواهد یک موقعی سوارِ دوچرخه ام شوم اینجا. تو سوارِ دوچرخه ات شوی آنجا. هر دو بیاییم تا مرز. کنارِ آبشار نیاگارا. بعد روی خودِ مرز، توی هیاهوی نیاگارا بگذاریم آبشار به جامان حرف بزند. دوچرخه هامان کنار جاده، همدیگر را بغل کرده باشیم و بعد یک سکه بیندازیم که برویم کدام ورِ مرز. که دیگر مرز دیوار نباشد برایمان. بعد از آنجا برویم هر جا که جاده بردمان. یک طورِ بی قیدِ نوجوان-واری که آرزوش از همان سال های نوجوانی داغ و تازه مانده در سرم. می رسد آن روز.

۱۳۹۲ شهریور ۱۱, دوشنبه

پانصد و هشتاد و دو


اینجا را داشتم می گشتم که رسیدم به این. محبت برای روزِ مبادا. همدردی هایی که لازم است و چه قدر کمیاب شده گویا. اقلا دور و برِ من کمیاب شده و من، مثلِ ماهی افتاده بیرونِ آب، نفسم تنگ شده از کم بودنش. از کوچکیِ دنیاهایی که همدردی درشان تا نوکِ دماغ می رسد فقط. و شاید اگر قوی تر باشد تا آنجا که دست ها از هم باز می شوند یا حداکثر آنچه جلوی چشم است. دنیاهای تنگ.

۱۳۹۲ شهریور ۱۰, یکشنبه

پانصد و هشتاد و یک

خیالش که منزه است. و من بعد از این همه سال خسته ام از افسانه های معصومیت. چرند است تمامش. جا می خورم وقتی صدام می لرزد و اشک می آید به چشم هام وقتی که می گوید ولی شهروندانِ مرده ی این طرفِ مرز بیگناه ترند از شهروندانِ مرده ی آن طرفِ مرز. می ترسم از این طرزِ فکر. از این باورِ آدم به اینکه مردمِ خودش اگر رنج بکشند بیشتر گناه داشته اند و بقیه لابد حق شان بوده. لابد کوتاهی کرده اند. لابد... این لابدها وقتی می آید توی بحث حرفی نمی ماند. با این لرزان لرزان و نفس زنان سعی کردم که براش بگویم که چه طور نمی توانم برای مرده ها ملیت قایل شوم. که بدهم شان به یک گروه و دسته. آدم آدم است و وقتی که مُرد، آدمی است که مرده. حتی اگر آن طرفِ مرز. حتی اگر اسلحه نشانه رفته به سمتِ من، به خاطرِ ظاهرم، جنسیتم یا محلِ تولدم یا هر چیزِ احمقانه ی دیگر. اصلا تو بگیر به خاطرِ رنگِ بستنی ای که دیشب خورده ام. دلم به حیاتی که فدای اعتیادِ به حق به جانب بودن می شود می سوزد. چه فرق می کند دعوا را کی شروع کرد. مرغ و تخمِ مرغ است. تو از من بدت می آید به خاطرِ رنگِ پوستم و من از تمامِ آدم هایی که کوچکترین شباهتی به تو داشته باشند، ولو به محلِ تولد، یا به آیینِ پدری، بدم بیاید. برای آن انبوهِ آدم ها من تو ام. برای تو من یکی از آن انبوهم که تو ازش بیزاری چون که شاید کسی که شباهتی اندک بهش دارم حقی از تو ضایع کرده. سر و تهِ یک کرباسیم.

۱۳۹۲ شهریور ۹, شنبه

پانصد و هشتاد

نشسته ایم و گپ می زنیم و بحث می کنیم و بر سرِ اینکه مخالفِ جنگ و خونریزی ام دعوامان می شود.

خیالم که پیِ صلح ام ولی هنوز درباره ی جنگ که حرف زده می شود طریقتم به صلح نیست.

۱۳۹۲ شهریور ۸, جمعه

پانصد و هفتاد و نه

به خودم می گویم لطفی است در حق اش. یک روز هم که هزار روز نمی شود. با این حال چیزی تهِ دلم ناراضی است. خیلی وقت است که دست شسته ام از متظاهرانه خوب بودن. اگر دلم به کاری ناراضی است انجامش ندهم بهتر است. هر چه بشود اقلا بعدش خودخوری نمی کنم که چرا آن جا آن موقع...

نشسته بودم. آمد کنارم نشست و شروع کردیم حرف زدن. آن روزها فشار برم زیاد بود. احساساتِ آشوبناک و تلاشی برای عاقل بودن. نشست کنارم و گفت که ببین، اگر بخشیدنِ کسی برات سخت است معنی اش این است که هنوز آن تصویرِ آدمِ صبوری که در ذهنت از خودِ ایده آل ات ساختی نیستی. همین خودِ بی صبرِ امروزت را باهاش کنار بیا. بگذار دلگیر شود. بگذار حتی نبخشد در لحظه. زمان بده به خودت. یادم نیست چی بهش گفتم. گمانم باهاش بحث کردم و از ایده آل ها و ریاضت ها و وا ندادن براش گفتم که چه طور پیشنهادش به نظرم وادادن است به ضعف. گمانم همچون چرندیاتی بافته باشم براش. آن آدمِ آن روزها گمانم همچون چیزهایی می گفت. با این حال هر چه هم گفته باشمش فرقی نمی کند. حرفش ماند در ذهنم. کنار بیا با خودتی که گفت. اطمینانی که در لحنش بود که همین آدمی که الان هستی، ناکامل یا هر چه، من با همین آدم دوستم. می دانی. آدم یک وقت هایی قوت قلب می گیرد در نامربوط ترین لحظه های زندگی اش از یادِ یک گپ و گفتِ کوتاه با آدمی که سال هاست بی خبرند از هم.

چند شب پیش خوابش را دیدم. انگار که اینجا بود.

۱۳۹۲ شهریور ۷, پنجشنبه

پانصد و هفتاد و هشت

نوشتنم نمی آید. گلدانِ بی حالی که هدیه مان داده بود هم امروز خشک تر و بی حال تر شده و نمی دانم چه کارش می شود کرد. کلا غم انگیز است دیدنِ مرگِ تدریجیِ یک گیاه.

۱۳۹۲ شهریور ۵, سه‌شنبه

پانصد و هفتاد و شش

قبل از خداحافظی می گوید فردا صبح که بیدار شویم شاید جنگ شروع شده باشد. دلم می لرزد از یادِ آن سالِ دوری که جنگِ عراق بود و من تا چندین و چند ماه می خوابیدم به هراسِ جنگی که شاید فردا دمِ خانه ام باشد. بزرگتر شده ام اما هنوز دلم می لرزد. انگار که به نخوابیدنِ من می شود که جنگ نشود دلم می خواهد بیدار بمانم.

۱۳۹۲ شهریور ۴, دوشنبه

پانصد و هفتاد و پنج

برم ثابت شده که دیدنِ خشونت بر صفحه ی تلویزیون بد اثری می گذارد بر روانِ آدم. عمیق و کاری. دیدنِ تنِ آدم ها در کارِ عشق ورزی را بر ما منع کرده بودند از ترسِ آسیب های عمیق و خراش های ناگزیری که بر بی تفاوتیِ کودکانه نسبت به جنسیت می اندازد. با این حال خشونت را منعی نبود. هنوز تصویرِ فیلم هایی که در دوران کودکی ام دیده ام در یادم هست. خشونتِ عریان شان. دست های سوخته و شکنجه های مثلا ساواک یا مثلا جنگ و عراق و تصویرگریِ هنرمندانه شان از اثرِ بمب های شیمیایی و تاول هایی عریان. در ذهنِ کودکانه ام هر چه قدر هم که می خواندم که این ها فیلم است خیالم می رفت به واقعیت و جنگ و بعد هم پریشانی های بعدش.
دیشب دوباره خشونتی عمیق دیدم بر صفحه ی تلویزیون. در دنیای فانتزیِ قصه. در بیست و چند سالگی هنوز هم مو بر تنم راست می کند خشونتِ عریان. در عشق ورزی اقلا پاره ای از زندگی هست. گیرم به تابوی شرم و حیا خط بیندازد، آدم را از درون مچاله نمی کند. خشونت اما آدم را می سوزاند. جاش هم می ماند. مهم هم نیست که چه قدرش واقعی یا قصه باشد. مراتب دارد، اما می سوزاند به هر حال.

۱۳۹۲ شهریور ۳, یکشنبه

پانصد و هفتاد و چهار

چهار سال پیش بود گمانم که ترس خورده و نصفه نیمه روی چمن های دانشگاه استراحت می کردیم. بعد از ناهار. خواب آلودگی یک بعد از ظهرِ اواخرِ تابستان. همان جا بود که وسطِ گپ و گفتی که الان هیچ ازش یادم نیست رسیدیم به اینکه برای اینکه برویم از این مرز بیرون همین آرزوی دراز کشیدن بر چمن بس. امروز که نشسته بودم توی پارکِ بغلِ خانه و کتاب می خواندم، از گوشه ی کتاب چشمم خورد به پاهام، به دامنِ سیاه و چمنِ سبز و آفتابِ گرمی که پوستم را قلقلک می داد. می گویند آدم آرزوهاش که برآورده می شوند چند صباحی خوش است و بعد عادت می کند. من هنوز عادت نکرده ام انگار. هنوز خاطرم هست آن آرزوهای بر زبان آمده یا نیامده. هنوز هر بار جا می خورم و از نو ذوق می کنم انگار که بارِ اول.

۱۳۹۲ شهریور ۲, شنبه

پانصد و هفتاد و سه

داشتم کارتون می دیدم امروز. یک روزهایی هم هست که آدم دلش می خواهد بنشیند کارتون ببیند. که کودکِ درونش به شوق بیاید از دیدنِ رفیقکِ خیالی اش که نمی داند کِی و کجا باید ناامید شد و دست شست. که می دود و می خورد به دیوار و می دود باز و می رود جلو و نمی ایستد. که نا امیدی بلد است، نه دست شستن از رفیق. دوستِ کوچکِ خیالی بدجور ایده آلیست است. در دنیای روایتش اما می شود ایده آلیست بود و این کمی به آدم قوتِ قلب می دهد. زنگِ تفریحی بود امروزم...

۱۳۹۲ شهریور ۱, جمعه

پانصد و هفتاد و دو

مُهرِ توی پاسپورتم می گوید سه سال. سه سال گذشته از آن نصفه شب. از آن پروازِ طولانی. از آن پاهای کوفته و سرگشتگی ردی نمانده. با این حال جا خوردم امروز که به تقویم نگاه کردم و دیدم سه سال شده.

آدمِ یک جا-بند-نشویی که منم از وقتی یادم هست تشنه ی رفتن بودم. از این شهر به آن شهر، بار بستن و رفتن های بی برگشت. یک طورِ مریضی دلبسته ی هیچ جا نیستم. هنوز هم آدم نشده ام انگار. این جا که هستم را دوست دارم. همیشه هر جا که بوده ام دوست داشته امش. با این حال رفته ام و بی حسرتی جای بعدی را دوست داشته ام. جای بعدی کجاست و کی می رسم بهش معلوم نیست. اصلِ خوشبختی است. که ندانی و تمامِ دنیا خانه ی بعدی ات باشد.

۱۳۹۲ مرداد ۳۱, پنجشنبه

پانصد و هفتاد و یک

دوچرخه سواری در حاشیه ی رود همیشه خوب است. حتی زیرِ آفتابِ سوزان. حتی اگر آدم برسد خانه و دست هاش گُله به گُله و کهیروار سوخته باشد. حتی اگر پشتِ گردنش عرق سوز شده باشد. لذتِ دو چرخه سواری و بادِ سنگینی که بوی رود می دهد رودی که بوش نزدیکِ اقیانوس است، هر چه نباشد همین نزدیک هاست که بریزد به اقیانوس. دلم دوچرخه ی خودم را می خواهد ولی حالا که نیست خوشم به همین دوچرخه های اشتراکیِ شهر. حقِ عضویت می دهی و بعد هر جا بخواهی یکی اش را بر می داری و می روی و می گذاری اش در هر ایستگاهی نزدیک به مقصد. ایده ی خوبی  است. استقبال هم شده ازش. لازم هم نیست آدم هی نگرانِ قفل و بسط باشد و مبادا دزدِ دوچرخه. جان آزاد. امروز هم بعد از سر و کله زدن با حسابدارهای بیمه و بیمارستان، حسابی چسبید رکاب زدن و عرق ریختن. آدم یک وقت هایی هم دلش می خواهد بدود. یا رکاب بزند. برود و برود.

خوشم امشب. ماه هم هنوز آن قدر هست که گرد بدانمش. همین کنجِ پنجره است. ماهِ این شکلی همیشه ذهنم را می برد پیشِ آدمی که یک روزی یک جایی یک چیزی نوشته بود و نقل کرده بود از سهراب «ماه بالای سرِ تنهایی است». خیلی وقت است بی خبرم ازش. نمی دانم ولی می خواهم دست به تلفن ببرم و باهاش حرف بزنم بعد از این همه وقت یا نه. تکنولوژی گریزِ درونم می گوید این همه حرف نزدید، صبر کن، یک جای دنیا گذارتان به هم می خورد بالاخره. گمانم صبوری کنم تا آن موقع.

۱۳۹۲ مرداد ۳۰, چهارشنبه

پانصد و هفتاد

آدم ها اشتباه می کنند. به خودم یادآوری می کنم که آدم ها اشتباه می کنند. وگرنه کارمندِ بیمارستان که با من پدرکشتگی ندارد که قبضِ الکی بفرستد برایم. با این حال شاکی می شوم از دستِ بی مبالاتیِ کسی که نمی دانم کیست، که به لطفش فردام به تلفن های طولانی و از این راهرو به آن راهرو دویدن خواهد گذشت. کاش روزی ده دقیقه مراقبه ی اجباری برای کارمندان وجود داشت. تمرینِ تصور خیال را به کار انداختن برای دیدنِ هزینه های احتمالیِ اشتباه شان که ساده تحمیل می کنند بر دیگران. روزی ده دقیقه. من شخصا حاضرم کارم یکی دو روز عقب بیفتد بابتِ این نشست ها و مراقبه ها اما این مجبور نشوم از هر پنج بار چهار بارش را بروم یخه شان را بگیرم که اشتباهی را اصلاح کنند.

لعنت! دمِ غروب چشمِ انتظارِ ماه بودم، ماه کاملِ امشب، اولین مهتاب را در خانه ی جدید از پنجره دنبال کردن که چه طور سر می کشد و می آید بالا، با این حال گرفتنِ نامه شان و خطاهای فاحشِ توش بدجور فشار آورد بهم. ماهِ قشنگ و زرد و تپل از پنجره بهم چشمک زد و کشیدم به پشتِ بام و بعد هم پیاده روی برای بهتر دیدنش. آرامم کرد اما نه کاملا. هنوز شاکی ام کمی.

۱۳۹۲ مرداد ۲۹, سه‌شنبه

پانصد و شصت و نه

امروز همین طور به سرم زد به جای اینکه بروم سالن ورزشِ دانشگاه، زیرِ زمین، ورزش کنم، بروم گلدانی را که الان چند وقت است رویاش را می پروریم و جاش در این خانه خالی است بخرم. دم غروب رسیدم به مغازه. گشتم میانِ ساقه های ترد.گلدانی شبیهِ مالِ لئون. دیفنباخیای ابلق. شاید بعدتر. فعلا دلم با گیاهانِ رونده است. گیاهانی که اسیرِ گلدان نمی مانند. رسیدم به یکی که شوقِ بزرگ شدن از از ساقه های مستش و ریشه هاش که داشتند گلدان کوچکش را پاره می کردند هویدا بود. براش گلدانی گرفتم که در خورِ شوقش باشد. یک همدمی هم از همان خانواده براش گرفتم. هر دو را هم خانه کردم در یک گلدان.

توی خیابان همین طور لئون-وار راه می رفتم و مستِ زندگی بودم. شادم. اصلا مگر می شود آدم یک عضوِ زنده ی آرامِ جدید به خانه اش اضافه کند و شاد نباشد؟

۱۳۹۲ مرداد ۲۸, دوشنبه

پانصد و شصت و هشت

خوابِ تکه پاره ی روی کاناپه هم چیزِ مریضی است. تکه پاره و چرتِ بعد از ظهر-گونه. با این حال گمانم صد سالم هم که بشود هنوز شیرین باشد آن لحظه ی وادادن به خواب که آدم میانِ چهار قدم تا اتاق خواب و نرمیِ دلچسبِ کاناپه ای که روش ولو شده البته دومی را انتخاب می کند.

این چند وقت نمی دانم چرا مدام خواب آلوده ام. تابستان هم لعنتی تخته گاز گذشت. حالا نه که درسی و کلاسی داشته باشم این ترم که شروع شود. ولی به هر حال این چند هفته ی آخرِ تابستان یک حالِ عصرِ جمعه-واری دارد. کمی ملایم تر از حالِ دو سه روزِ آخرِ عید و هولِ مشق های ناتمام. من هم که همیشه زندگی ام بندِ دقیقه ی آخر است انگار. فرقی هم نمی کند که الان تمامِ کارهام روی غلتک است و از برنامه جلو ام، حالِ عقب بودن دارم. یک جور هول و هراسِ مدام که ای وای گذشت این تابستان و ای وای از کارهای ناکرده. مهم هم نیست که الان هر چه فکر کنم یادم نیاید که آخر کدام کارِ ناکرده. آن حالِ عذاب-وجدان-گونه این حرف ها سرش نیست و بالاخره یک چیزی در حدِ ای وای برادرانِ کارامازوفی که الان دهمین تابستانی است که می خواهم بخوانمش و نخواندمش را پیدا می کند از گوشه های خاطر و عَلَم می کندش که ببین یک تابستانِ دیگر هم از کف رفت.

۱۳۹۲ مرداد ۲۷, یکشنبه

پانصد و شصت و هفت

کوفته ی خوشمزه ی وانرفته. زندگی خوب است. این ها هم احساسِ وظیفه ی میانه ی خواب است. برگشت به خواب.

۱۳۹۲ مرداد ۲۶, شنبه

پانصد و شصت و شش

شانسِ تازه کار و این ها همه اش کشک است. اولین کوفته های عمرم به غایت بی شکل و نا خوشمزه شدند. لعنت. خستگی اش به تنم ماند.

۱۳۹۲ مرداد ۲۵, جمعه

پانصد و شصت و پنج

یاد بگیرید هدیه قبول کردن را. خون به جگر عزیزتان نکنید. امشب در حال و هوای نصیحتم در حد وصیت بنیانگذار. دیروقت هم شده. از ساعتش گذشته. همین یکی کافی است فعلا.

یک سری مفاهیمی ارزش شده اند که نمی فهمم از کجا خودشان را توانسته اند این طور عزیز کنند. یکی اش همین نخوت و غرور که خودش را به اسمِ عزتِ نفس جا می زند و دستِ رد می زند به هر لطفی. معروف ترش هم غیرت و حسد که نمی دانم اولی از کجا خودش را زد به آن راه که ربطی به آن دیگری ندارد.

بگذریم. خسته و گیج اما خوشم که کاری را تمام کردم و نگذاشتم به فردا بکشد. هر چند الان به تقویم جمعه است و من می خواستم پنج شنبه به سر انجام برسانمش. با این حال این هم بد نیست. هنوز که نخوابیده ام و صبحِ جمعه را رسما شروع نکرده ام. همین خودش خوب است.

۱۳۹۲ مرداد ۲۴, پنجشنبه

پانصد و شصت و چهار

امروز شده ام کاسه ی نق و ناله. مادرِ طبیعت هم هست البته. بگذریم. می گذرد دیگر. بعد از این همه وقت می دانم که این برکات می آید و می رود به یک شب خوابِ خوب، یا به یک لیوان آبمیوه ی خنک.

۱۳۹۲ مرداد ۲۳, چهارشنبه

پانصد و شصت و سه

نمی دانم این عادتِ مسخره را از کجا پیدا کرده ایم که خیال می کنیم اگر به هم نگوییم درباره ی دردهامان، به هم لطف کرده ایم. یا مثلا اگر یکی مثلِ من دیوانه باشد که بیاید غصه های یک روزش را یک جایی مثلِ اینجا جار بزند لابد یعنی دردش این قدر زیاد شده که نتوانسته قورتش بدهد پس باید نگرانش شویم که لابد افسردگی دارد می خزد زیرِ پوستش. نه یک روز غصه افسردگی است و نه درد، مرگ. مانده ام این تصاویرِ بی خدشه و پاکی که قاب می گیریم در گفت و گوهامان و می دهیم دستِ دیگران به چه درد می خورد آخر. یک ذره گرد و غبار، یک ذره خش و خراش لازم است. وگرنه که نشسته ایم توی موزه و مدام هم مراقبت شده ایم که مبادا دستِ زندگی بهمان بخورد مبادا که ذره ای عرقِ حیات بنشیند بر چهره مان. یعنی این طور مومیایی کرده ایم خودمان را. یا اقلا تصویری که به دیگران می دهیم. من خیلی وقت است که دست شسته ام از این مراقبت ها. غمگین شدن به اندازه ی شادی و هر احساسِ دیگری مجاز است. می ریزمشان بیرون. قابِ عکسم پر از لکه شده. عوضش ذهنم پاک است.

پس نوشت. دلم می خواست یک کم راحت تر حرف می زدیم. که به خواندنِ اندوهِ کوتاهِ یک روزه یا حتی چند روزه ام خیال برش نمی داشت که جانم دارد در می رود. من و زندگی بیشتر از این ها با هم ماجرا داریم. من اندوه های گذراش را به اندازه ی شادی های گذراش دوست دارم. به هر حال که می آیند به سرِ آدم. محضِ روکم-کنی می گویم دوستشان دارم ببینیم کی زودتر از پا در می آید. 

۱۳۹۲ مرداد ۲۲, سه‌شنبه

پانصد و شصت و دو

امشب خسته ام خیلی. تابستان دارد تمام می شود و من هنوزگیجم. بوی پاییز می دهد بادی که بر رودخانه می وزد. من اما هنوز دلم آرامِ تابستان می خواهد. باد اما ما را با خود می برد.

۱۳۹۲ مرداد ۲۱, دوشنبه

پانصد و شصت و یک

یک جماعتی می گویند ازش فاصله بگیر. همه شان می گویند مودی است. می گویند بد خلق است. که اوقاتش تلخ است اغلب و تلخی می ریزد به کام دیگران هم. من اما درش زنی می بینم که هنوز لباسِ قرمز تن می کند، که هنوز شلوغ ترین آدمِ مهمانی است، که هنوز شوخی می کند و قصه می گوید برای اینکه دلِ شکسته ای را پنهان کند. من زنی را می بینم که چهل و چند سالِ پیش دلِ شکسته اش را تکه تکه جمع کرده و از آن موقع تکه هاش را توی یک جعبه نگه می دارد. که نخواسته یا نتوانسته دوباره دلش را سرِ پا کند. که عمرش به ملامت گذشته. ملامت دیگران. دلم از تنهایی اش می گیرد. وقتی می پرسدم که تو اقیانوس را دوست داری و می گویم به شوق که بلی و می گویدم که بیا یک آخرِ هفته ای. که خانه ای کنار اقیانوس دارم. بیا. در این بیا یک تنهایی ای هست که سخت است رد کنم دعوتش را. می دانم که نخواهم رفت. اقلا نه به این زودی ها. دلم اما می خواهد می شد. دلم می خواست در دنیایی دیگر و در زمانی دیگر می دیدمش. شاید می شد آن رویای قدیمی ام را محقق کنم به رفاقتی با چهل سال اختلاف سن. رویای در هم شکستنِ دیوارِ سن و سال.

۱۳۹۲ مرداد ۲۰, یکشنبه

پانصد و شصت

خسته ام امشب. خیلی زیاد. دلم اما شب بیداری می خواهد و پایِ بیداری و گپ زدن. مثلِ شب های سفر. روزهای اردو.

۱۳۹۲ مرداد ۱۹, شنبه

پانصد و پنجاه و نه

نشسته ایم و گپ می زنیم. از این در و آن در. می گوید عکسِ زیباترین خودکشی را دیده اید؟ ندیده ایم. نشانمان می دهد. بحث عوض می شود. راجع به فیلم. یا کار. یا خانه. نمی دانم. نمی شنیدم شان. در ذهنم فقط تصویرِ زنی مانده آرمیده بر کاپوتِ ماشینی که اندامش را چنان نرم در بر گرفته که اگر در کنارش توضیحی نبود که زن از امپایر استیت پریده پایین و روی این ماشین فرود آمده، خیال می کردی رویایی است که در آن زنی بر تختی خوابیده آرام، که تخت را دوست داشته، دلش خواسته که شبیهِ ماشینی باشد که زمختی اش دلربایی اش را پررنگ تر کند. بیست و سه سالش بوده گویا. در سالِ هزار و نهصد و چهل و هفتِ میلادی، بیست و سه ساله بوده و از بلندترین ساختمانِ جهان پریده پایین. بیست و سه ساله بوده و به زیبای خفته ی مدرنی می ماند در این عکس، به انتظارِ بوسه ی یاری که بیدارش کند. بوسه ای که شاید وقتی بالا می رفته از ساختمان دریغش داغ زده بوده بر وجودش. دستی که بر شانه اش بنشیند و بیدارش کند. دستی که ساعتی قبل تر، وقتی که داشته قدم می گذاشته توی ساختمان، از جای خالی اش گرمای زندگی از تنش بیرون ریخته. زندگی را دمِ در جا گذاشته و واردِ ساختمان شده و آرام رفته بالا و تنها پریده و تمام. دلم تنگ می شود برای قصه ی ناتمامِ زنِ بیست و سه ساله ای که شصت و شش سال پیش تمام شده.

۱۳۹۲ مرداد ۱۸, جمعه

پانصد و پنجاه و هشت

در زندگی یک چیزهایی هست که نمی شود تاب آوردشان حتی در خواب. منظورم مرگ نیست حتی. مرگ می آید و به یغما می برد و زندگی زیرِ گوشِ آدم می خواند که باید زیست باز. اشک هایی هست هزار هزار کیلومتر آن طرف تر که به تمامِ آبِ اقیانوس پاک نمی شود حتی اگر که به خواب دیده باشی شان. به کابوس. شانه های لرزانی هست که ناتوانی از در بر گرفتن شان چنان کوفتگی بر تن آدم می گذارد، شدیدتر از تمامِ شیرجه های نرفته.* این طورها بود که بیدار شدم. به خوابی چنان تلخ که هنوز می گزد گلویم را. به بغضی که تابِ فرودادنش درخواب و بیدارِ صبح نبود و شکست. مانده بودم با آن همه آمیزه های خیال آلوده چه طور بیداری ام را هم گزید. احساسی چنان تلخ و چنان عمیق که انگار زندگی کرده بودم لحظه های روایت اش را. هنوز تلخ است. هنوز چشم هام می سوزد از یادش. به همین سادگی پر شدم از اندوهی عمیق.

*«گاهی شیرجه های نرفته کوفتگی های عجیبی بر جای می گذارند.» سقوط. کافکا.

پس نوشت. خوبم. جای نگرانی نیست. اندوه را هم به آغوشِ باز می پذیرم. فردا خوشی ها عمیق تر به دلم می نشیند. در کنارِ تلخیِ تازه شیرینی بهتر به کام می آید.

پس پس نوشت. شیرینی پزی در آشپزخانه ی جدید. مگر می شود تلخ بود و تلخ ماند وقتی عطرِ شکلات و وانیل می پیچد توی خانه. دو تاش را بلعیدم. بهترم.

۱۳۹۲ مرداد ۱۷, پنجشنبه

پانصد و پنجاه و هفت

پاهام این قدر که چمباتمه زده بودم امروز که کمدم را مرتب کنم حسابی کوفته اند. یک دو جا هم کبودی اش مانده. من خوشم اما به کمدی که لای درش که باز شود مرتب است و یک جوری شروعِ زندگی است توی این خانه. آشپزخانه که مرتب شود فردا، خانه ی خانه می شود اینجا. خسته ام حسابی. باران هم می بارد روی شهر و صدای دورِ قطره هایی که می خورند به زمین لالاییِ امشب است.

۱۳۹۲ مرداد ۱۶, چهارشنبه

پانصد و پنجاه و شش

گمانم اگر یک بهانه برای سهل انگاری و ننوشتن بشود آورد و زیاد خجالت نکشید، اسباب کشی و مرگِ خستگی بارِ شب اش است. دو روزِ تمام و هنوز اینجا که نشسته ام دور و برم پر از جعبه است. مانده ام آدم توی سه سال مگر چه قدر آشغال می تواند جمع کند که من این همه جعبه دارم. باید بارم را سبک کنم. باید رها کنم غیرِ ضرورها را. یا اقلا حواسم باشد که این همه را می شود به آنی گذاشت و رفت. یا از کف دادشان. آدمی شده ام که راحت جا به جا می شود. می توانم به یک دو چمدان بروم یک جا و زندگی کنم. می توانم یک چار دیوار را خانه کنم و بعد بگذارمش و بروم بی حسرت. بروم به چاردیوار بعدی و خانه ی بعدی.

۱۳۹۲ مرداد ۱۳, یکشنبه

پانصد و پنجاه و پنج

شبِ شهر از پنجره می ریزد توی خانه. تاریکی و سوسوی چراغ های دور. کمی هم رودخانه پیداست و گه گدار صدای عبورِ کشتی های دور. زندگی پر از غافلگیری های مطبوع است. تن اما خواب می طلبد. سهمش از این همه، کوفتگی بوده تا اینجا و خواب می طلبد.

۱۳۹۲ مرداد ۱۰, پنجشنبه

پانصد و پنجاه و سه

خسته ام امشب. شوقِ خانه ی جدید و رویاهاش اما بیدارم نگه داشته. کتاب هام. دلم برای کتاب هام تنگ شده. دلم برای لم دادنِ دمِ پنجره و کتاب خواندن، گپ زدن و چای خوردن تنگ شده. چای که البته نباید بخورم فعلا. آبمیوه به جاش. دارم محو می شوم انگار. خسته ام. دیشب تلخ خوابیده ام. سرد بوده ام. الان کمی گلویم گرفته. چند وقتیهست روی مرزِ سرما خوردگی ام. شاید خستگی و کوفتگی هم از همان آب می خورد. شاید. بروم خودم را تسلیم لحاف کنم.

۱۳۹۲ مرداد ۹, چهارشنبه

پانصد و پنجاه و دو

می نشینیم بیرون. دم غروب است. شب می آید و تمامِ صداهاش. گوشم به قورباغه هاست و جیرجیرک ها. گپ می زنیم. من اما خیالم پیشِ جک و جانورهای پنهان در تاریکی است. همین غروب برای وسوسه کردنم به حومه نشینی کافی است. این همه زندگی توی حیاط پشتی باشد، آدم چه کم دارد؟

۱۳۹۲ مرداد ۸, سه‌شنبه

پانصد و پنجاه و یک

نمی شود هی ترسید از دلخوری و یک طرفه تمامِ دلهره ها را قورت داد. نمی شود هی به سازِ دیگران رقصید. حرف را باید زد.

خواب آلوده ام و دلخوری های حل نشده ام زده اند بالا.

۱۳۹۲ مرداد ۷, دوشنبه

پانصد و پنجاه

فردا صبح باید زود بیدار شوم. خسته ام و خواب آلوده. یک فیلمِ خوب دیدم. کلا در فضیلتِ قصه هایی که در سکوت هست آدم هر چه بگوید و بشنود کم است. چه به دلم نشست امشب دیدنِ قهرمانِ قصه ای که این طور ساکت و کم حرف زندگی اش را شلوغی های قصه اش را به بار کشید و رفت. یادِ کم حرفیِ این دیگری افتادم و لذتِ دیدنش. بروم. همین طور که پرم از لذت، بروم بخوابم.

۱۳۹۲ مرداد ۶, یکشنبه

پانصد و چهل و نه

امروز نمی دانم چرا هی دلنگران بودم. به آنکه پس فردا شیمی درمانی اش شروع می شود، به آن دیگری که این همه وقت ندیده ام اش، به تمامِ لحظاتی که جایی بوده ام و جایی دیگر نبوده ام. می دانی، از همین ناگزیرها. مهم هم نیست که پای سیب چه قدر خوشمزه است، یا لازانیایِ توی فر چه طور این چاردیوار را خانه می کند، یا چه قدر نان و پنیر و سبزیِ قبل از شام دلچسب است. هیچ کدامِ این ها حریفِ دلنگرانی و ناتوانی نمی شود. حرف زدن اما چاره می کندش. وقتی که دو روز مانده به درمانِ سنگینش هنوز می تواند شوخی کند و گپ بزند، من چرا آرام نگیرم؟ آرام می شوم و پای سیب خوشمزه می شود و عطرِ ریحان که می پیچد در آشپزخانه مستم می کند.

۱۳۹۲ مرداد ۵, شنبه

پانصد و چهل و هشت

آدم است دیگر، بی خانمان می شود در فاصله ی یک هفته ای بینِ خالی کردنِ خانه ی قبلی و رفتن به خانه ی قبلی. دو شب، قبل از نوشتن و مسواک زدن بی هوش می شود از خستگی. میهمان می شود و می گذارد بهش لطف بشود. تشکرها می کند و می گذارد میزبانانش احساسِ خوشِ ملاطفت را، و آن رضایتِ شیرینِ یاری دهنده بودن را حس کنند. آدم است دیگر، یک جایی در زندگی بالاخره می فهمد که زندگی همه اش تنهایی بارِ خود را و دیگران را به دوش کشیدن نیست. که گه گداری باید به دیگران اجازه داد زیرِ بارِ آدم را بگیرند چند صباحی. که نفس تازه کردن جرم نیست.

همین ها دیگر. میهمانم این روزها. و می گذارم که مثلِ یک بچه ی لوس تر و خشک شوم. بی تعارف از بودنِ هم لذت ببریم این چند روزه.

۱۳۹۲ مرداد ۲, چهارشنبه

پانصد و چهل و هفت

حکایتِ مار و پونه است. دمپایی لاانگشتی و من. این قوزکِ ورم کرده ی خاران هم بساطی شده. مجبور شدم دمپایی لاانگشتی پا کنم و بزنم به خیابان بسکه هیچ کفش و دمپایی دیگری که به ورم تنگ نیاید، نبود.شلوار هم عذابِ الیم است. یا باید مثلِ آب حوضی ها پاچه را بالا بزنی یا دامن بپوشی. دامن هم که یعنی پای بلور و کلا قوزِ بالا قوز.
بس است دیگر. غر زیاد زدم. در آستانه ی اسباب کشی، پرم از شوقِ قصه های خانه ی جدید. از پنجره و از کاناپه ی سفید. از دیوارِ تخته سیاه و گچ و نوشتن. کلا جا به جایی را به همه ی دردسرهاش دوست دارم. بهای ناچیزی است برای این همه شوقی که می آورد.

To move to a new place- that's the greatest excitement. For a while you believe you're carrying nothing with you- all is canceled from before, or cauterized, and you begin again and nothing will go wrong this time. ~Margaret Laurence

همین حس و حال دیگر. انگار که می روی پیِ قصه ی بعدی و تمامِ قصه های نیمه تمامِ قبلی را می سپری به رفیقکِ افسانه ای ات و اژدهای بختش. آتریوی من و فوخور همین نزدیکی ها سرگرم اند. می رویم پیِ قصه ی بعدی.

۱۳۹۲ مرداد ۱, سه‌شنبه

پانصد و چهل و شش

مسافرت نرفتم. به جاش نشستم به انتظار که خانه ای که دلم می خواهدش آیا می خواهدم یا نه. دفتر مدیریت شان چهار شنبه خبر داد که بله و حالا در میانِ یک مشت جعبه می گردم و خوشم به خیالِ انباری ای بعد از ده ماه بالاخره خالی می شود و کتاب هام... آخ که چه قدر دلم کتاب هام را می خواهد و تورق های بی هوا. دو هفته مانده و بعد می نشینم به خانه ی جدید و پنجره های پر از آفتاب و رودخانه ای که آن سوی خیابان است. خلوت و ساده. پر از شوقم و هیجان. این چند روز مرخصی از اینترنت هم عجیب سرحالم آورده. بگذریم که پارک رفتنِ به من نیامده و تاوانِ دو ساعت پارک نشینی را مچِ پای ورم کرده ام دارد می دهد. یک پشه ی ناقابل دمار از روزگار در می آورد بعضا. اصلا تو بگیر همین نمرودِ بدبخت که یک پشه رفت توی گوشش و مرد. یا همین من که یک پشه مچِ پام را زده و حالا پام شده مثلِ پای فیل. کلا هم راه حل های پزشکان را باید گذاشت درِ کوزه. توصیه ی شماره ی یک: جایی که پشه هست نرو. توصیه ی شماره ی دو: اگر رفتی، پای لرزش هم باید بنشینی. تحمل کن تا خوب شود. بعد هم بابتِ همین توصیه های عمیقا مؤثر، پولِ خونِ باباشان را می گیرند از آدم. کلا بساطی است.

پس نوشت. گمانم که پشه هم رگِ غرولندم را گزیده که این طور افتاده ام به غرغر.

۱۳۹۲ تیر ۲۵, سه‌شنبه

پانصد و چهل و پنج

یک نفر باید بنشیند دوباره دسته بندی کند بیماری های مسری را در این دنیای ارتباطاتِ مجازی. یادم نمی آید آخرین باری را که سرماخورده ام به خاطرِ سرفه ی بغل دستی ای، یا عطسه ی همسایه ای. با این حال فراوان اندوه به جانم نشسته به خواندنِ تعبیری از رفیقی جایی. مهم نیست که چند وقت است همدیگر را ندیده ایم یک چندین هزار کیلومتر بین مان هست. یا اینکه  بارها خونم جوشیده بر وصفی، یا خیالِ عجزی یا شرحِ حماقتی. از خشمِ روایتگر، یک قطره هم می افتد به جانِ من و داغم می کند. تو بگیر خفیف تر، سرایت است به هر حال. امروز هم مثلا یکی نوشته بود یک جا:

«مامان با بغض: اينو عوضش كن...ناراحتم مي كنه
من: چرا؟
مامان: ياد تو مي افتم
من: منكه جلوت نشستم
مامان: ايران هر وقت اين اهنگو مي شنوم گريه مي كنم... تو هميشه اينو گوش مي دادي»

از کسی که این ماجرا را که نوشته خیلی وقت است بی خبرم. ده سال تقریبا. امروز هم از سرِ تصادف و اینکه یکی دیگر یک چیزی پای این نوشته بود چشمم افتاد بهش. با این حال تلخیِ کامش نشست به کامم. به همین سادگی. دنیا خیلی کوچک شده. دیگر قرنطینه هم جوابگو نیست.

پس نوشت. یک چندی می روم یک جایی که نه اینترنت باشد نه تلفن. مرخصی از هیاهو. تا دوشنبه.

۱۳۹۲ تیر ۲۴, دوشنبه

پانصد و چهل و چهار

سابیدنِ گوشه هایی از خانه که دو سال است دور از دست بوده اند بدجور از پا می اندازد آدم را. خوبی اش اما این است که آدم چیزهایی از گذشته را پیدا می کند که فراموش شده بودند. و این بار نه فراموش که به اختیار رهاشان می کند. این طور دیگر روحِ سرگردانی نمی شوند در زندگی، که گیج و منگ سر بخورند این سو و آن سو پیِ هدفِ ناتمامی که حتی به یادش هم ندارند. دو روز سابیدن و گرد گیری انگشتانم را حسابی خسته کرده. دیشب به خودم آمدم دیدم نصفه شب شده و جانی نمانده برای نوشتن. بهانه می آورم. تنبلی است دیگر. شاخ و دم هم ندارد. فکرم می رود به پنجره های نزدیک به آسمانی که دیده ام. به اینکه شاید یک ماه دیگر نشسته باشم برشان. شاید. بگذریم. خوشیِ نقدِ امروز، فدای شایدِ فردا؟ گورِ بابای شاید ها. خوشیِ لحظه و رویای اکنون. کلا خوشم امروز. خیالم که می روم گلدانِ محبوبم را می گذارم لبِ پنجره. یا شاید گوشه ی طاقچه ی آشپزخانه. و دیوارِ سیاهِ آشپزخانه را پر می کنم از شعرها و یادها. ای وای از صدای کشیده شدنِ گچ روی تخته سیاهِ دیوار. من امشب پر از رویام. شبح های دیروز را که رها کردیم کلی جا باز شده برای خیال.