وقتی خواندمش ترس برم داشت. احساس کردم این همه پیچیدگی کجا و سادگیِ روایتِ سرراستِ من کجا. بهتر که نگاه کردم دیدم در سادگی ام اصالتی هست. در پیچیدگی اش ردی از هزار و یک «استاد» که می خواست مانندشان باشد. در سادگی ام خودم بودم. آدم است دیگر. یک وقت هایی هم لازمش می شود که دو خط بنویسد که با خودش راحت بشود باز. تو بگیر تعریف از خود. آدم گاهی توی تنهایی اش کمی تعریف از خود-لازم می شود. اساسِ پرتردیدِ راه های نرفته است دیگر. کسی نیست که وقتِ تردید و خستگی دست بگذارد روی شانه ی آدم که هی، فلانی، ادامه بده... خود آدم باید اینجور وقت ها بنشیند کناری و با خودش کلنجار برود. تنها...
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر