۱۳۹۲ آبان ۱۷, جمعه

ششصد و بیست و هشت

زن به طرزِ غریبی زیباست. توی چشم هاش ولی این قدر حرف های نگفته هست که بی خوابم می کند. آن نگاه می بردم به زندگی ای دیگر، رویاهایی دیگر. آرزوهایی و تقلاهایی...

این مجموعه عکس در مجموع حالِ غریبی دارد. نمی دانم چه. هنوز نمی دانم. ولی چیزی درش هست که آزارم می دهد انگار. شاید اینکه می گوید با هر قبیله دو هفته گذرانده و با آداب و رسومشان خوب آشنا شده. مگر می شود با یک فرهنگِ زنده در دو هفته خوب آشنا شد؟ یک حس و حالِ عجیبی ام از بعضی از عکس ها. از سنگینیِ نگاه هاشان.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر