از دیشب تا حالا دارم فکر می کنم که چی به سر زن آمد. همدیگر را بوسیدند و بعد مرد لیوانش را روی زمین کوبید. لیوان هزار تکه شد. و مرد پشتش را بهش کرد و رفت. عصبانی شاید. ولی بیشتر خواهانِ جلبِ توجه. از پله ها پایین رفت. زن از شوکِ صدای خرد شدنِ لیوان که در آمد مرد یکی دو قدم دور شده بود. دنبال مرد دوید. قدش به زور تا شانه ی مرد بود. سریع کسی آمد و خرده های لیوان را جارو کرد. مردم تا خرده ها هنوز روی زمین بود کمی پرس و جو کردند. داستان معلوم نبود از کجا به کجاست. برگشتند به داستان های قبلی و جمع برگشت به حالتِ عادی. انگار که نه لیوانی شکسته، نه مردی اینجا بوده و نه زنی. دوستِ زن توی جمعی ایستاده بود که باز داشتند می گفتند و می خندیدند. یک ساعت قبل تر موقع سلام و بوس و بغل، نزدیک به نظر می آمدند. خیلی نزدیک. ولی انگار که عزیز بودنِ زن با خارج شدنش از دایره ی دید محو شده باشد. من نشسته بودم آن گوشه. نزدیک به زن. زن پشتش به من بود. من صورتِ مرد را می دیدم. من دیدم که چه طور در کسری از ثانیه از خوشی و شوخی پرید به بازیِ خشم. وقتی که رفتند هم من قدم هاشان را شنیدم توی آن شلوغی که صدا به صدا نمی رسید. انگار تمامِ شهر زیر پاهاشان می لرزید. هنوز هم می لرزد.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر