۱۳۹۲ آبان ۲۳, پنجشنبه

ششصد و سی و دو

بی خوابی های نیمه شب و خانمِ آلیس و آدم هاش. چه قدر خسته ام این روزها از وظایف. دلم می خواهد بروم توی غار. بخوابم و بخوانم. یک تکه ذغال برای نوشتن کافی است. سکوت باشد و خلوت و تنهایی و رهایی. بنویسم از این همه، از روزهای گذشته و نیامده. از ابروهای گم شده و خنده های شیرین. از تنگی، از دلتنگی، از حرف های بی اثر. از ترس ها و امیدها. از خیال های پراکنده. از تمامِ آدم هایی که در من زندگی می کنند. تکه پاره در جاهای مختلف، در زمان های دور و نزدیک. قدیم ترها می نشستیم توی اتاقی، غیبت می کردیم و لحاف چل تکه می دوختیم از این پاره ها. می رفتیم چل تکه مان را پهن می کردیم روی چمن های خیس از شبنم. چای می خوردیم و نان قندی؛ و باز می زدیم به جاده. قدیم تر اما خیلی وقت است که رفته. اینجا نشسته ایم و شب مان را به چراغی روشن کرده ایم و فکرهای پراکنده مان را در باد رها کرده ایم. دیوارِ غارم کو؟ ذغالم کو؟ لحاف چل تکه و داستان های گم شده... باد همه را به تاراج می برد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر