خسته ام و انگار کمی غمگین. امروز داشتم با رفیقِ گیم-بازم گپ می زدم که فهمیدم که در بازی ای خیلی از رکوردهای فروش را شکسته، یکی از مأموریت هایی که بازیکن باید انجام بدهد شکنجه ی اسیری است برای به دست آوردنِ اطلاعات. حالم گرفته شد خیلی. هنوز ذهنم درگیرِ انتخابی است که آدم ها در مواجهه با این مأموریت در این بازی می کنند. که ادامه بدهند. بازی به طرزِ هراس آوری منطبق بر واقعیت ساخته شده. در صحنه ی شکنجه، اسیرِ دست بسته ناله می کند. التماس می کند. و بازیکن باید سه یا چهار بار، با ادواتِ مختلف، شکنجه را ادامه بدهد تا اطلاعات لازم را به دست بیاورد.یک چیزی در این بازی می لنگد. شاید شکستنِ قبحِ شکنجه و آزارِ دیگری. نمی توانم با توجیهِ اینکه این ها همه اش بازی است و واقعا که کسی آسیب نمی بیند خودم را راضی کنم. نمی دانم چرا. به نظرم بیمارگونه می آید. به نظرم آدمی که تصمیم به شکنجه می گیرد، حتی اگر توی یک بازی، چیزی را درونِ خودش می شکند. حالم خوش نیست. یک طورِ غریبی دل نگرانم کرده این ماجرا.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر