آمدم دانشگاه. به این خیال که شب می مانم و کارهام را پیش می برم. آمد بعد از چندوقت. دو سه هفته شاید. حرف زدیم. زیاد. خسته ام. حرف رسید به مالیه. حرف از مالیه خسته ام می کند و کلافه. بعد سیاست. کسالت بار. می دانم که صحبت از اخبار را دوست دارد. یادم می آید بچه تر که بودم چه قدر تلاش کردم که مجذوبِ اخبار شوم مثلِ او. نشدم که نشدم. رها کرده ام. خیلی وقت است که اخبار را جسته گریخته فقط از دوستانِ پیگیر می شنوم. دلم گرفته. برایش از رفیقک می گویم. خوش است. خوشم. دلهره ی کارهایی که برای انجامشان آمدم دانشگاه ولی گریبانم را می گیرد. آخرش بعد از چهار خداحافظیِ ناموفق، گپ و گفتمان تمام می شود. اینجا سرد است. مثلِ همیشه. به سردی اش دلهره هام هم اضافه شده. حالم خوش نیست. ازش خواستم که ادامه ندهیم. می دانستم روی مرزِ شکستنم. ادامه داد و شکستم. لعنت. به نوازشِ کلام ازم خواست آرام بگیرم. سه ساعتِ دیگر حرف زدیم اما دردسرِ شکستگی این است که آن موقعی که از بیرون به نظر می آید که جوش خورده از درون هنوز درد است و التهاب. حالا منم و این ساختمانِ خالی و شکستگی ای که امید دارم به کار و فعالیت دردش از خاطر برود تا ترمیم.
۱۳۹۱ تیر ۱۰, شنبه
۱۳۹۱ تیر ۹, جمعه
دویست و چهل و پنج
سه روز رفته بودم خانه شان. خانواده ی نازنینی اند. دعوتم کرده بودند و در این روزهای طولانیِ تابستانی، رد کردنِ دعوتی محبت آمیز دشوار است. مخصوصا که خانه شان تقریبا در جنگل بود. مثل ویلاهای بزرگِ شمال. دور و بر تا چشم کار می کرد درخت بود و سبزه و پر از انواع و اقسام حیواناتی که من هیچ وقت رها ندیده بودم شان از نزدیک. برای اول بار شب تاب دیدم. دراز کشیده بودم زیرِ یک درخت. دمِ غروب. هوا که تاریک شد یک چیزی لابه لای شاخه های درخت درخشید. پرسیدم چه بود؟ گفت چه؟ گفتم آن چیزی که یک دم لای شاخه ها تابید. گفت کرمِ شب تاب. شگفتیِ کودکانه ای نشست به جانم. شد لبخندی محو روی صورتم. برام از بچگی هاش گفت که تفریحشان گرفتنِ این شب تاب ها بوده. توی شیشه یک دو ساعتی نگه داشتن شان و نگاه کردن شان با ذوق و بعد رها کردن شان. توی برقِ نگاه اش می توانستم کودکِ بازیگوش دیروز را ببینم که هنوز نگاه کردن به شب تاب ها به شوق می آوردش. به بالای سرم خیره شدم. درخششِ نزدیکِ شب تاب ها و تابشِ دورِ ستاره ها که این همه وقت در روشنایی های شهر گم شده بودند.
برای اول بار، آهویی دیدم. آرام آمد. به صدای حرف زدنمان هراسان برگشت خیره شد بهمان. در سکوت و تحسین نگاهم گره خورد بر انحنای مخملیِ اندامش در انبوهِ سبزه ها. آرام گرفت. نشسته بودیم لبِ دریاچه. درنایی پرید و رفت نشست روی درختی آن سوی آب. نگاهم قامتِ کشیده اش را دنبال کرد. پر کشید ذهنم به آن سوی آب. به سرزمینِ آفتابِ تابان و افسانه هاشان درباره ی درنا.
برایم سوقات آورده از سفرش به آن سوی آب. یک شالِ سرمه ای با بته جقه های طلایی و نقره ای. هوا گرم است اما خیالی نیست. می پیچمش دورِ گردنم. وقتی می بیندش چشم هاش برق می زند از خوشی. برای همان برقِ نگاه، می شود تمامِ گرمای عالم را تحمل کرد. به سادگی.
برگشتیم شهر. شلوغی و ترافیک به استقبالمان آمد و در آغوشمان کشید. بلعیدمان. رسیدیم بالاخره. رفتیم یک فیلم تماشا کردیم محضِ حسنِ ختامِ این چند روزه. بعد خداحافظی و برگشت به خانه. توی مترو که نشستم یکهو نگرانی های زندگی هوار شد روی دلم. یک چیزی فرو ریخت توی دلم. ذهنم شروع کرد به حساب و کتاب کردن. بی پایان و پر دلهره. رسیدم خانه. با خودم گفتم که هر جور که هست، زندگیِ من است و من بیدی نیستم که... به خودم نهیب زدم. چاره نکرد. دلم هنوز پر از هراس بود. یکهو یک فکری آمد. چه می شود اگر با توت فرنگیِ تازه فرنی درست کنم. به جایِ هل و گلاب عطر و طعمِ توت فرنگی داشته باشد. فکرم را غبارِ هراس می خواست بپوشاند. رفتم این را گوش دادم. حالم را بهتر می کند این جور وقت ها. بی برو برگرد حالم را بهتر می کند. گذاشتم صداش بپیچد توی خانه. طنینی که دارد به تحسین از برخاستن های دور از انتظار می گوید. از امیدی که مادام که هستیم، هست. فریادِ امید و عطرِ توت فرنگی خانه ام را پر کرد. مگر می شود آدم هراسان و غمگین بماند وقتی توی عطرِ توت فرنگی غرق شده؟ وقتی دارد فرنیِ مخملیِ صورتیِ رنگش را هم می زند. خوشبختی سُر خورد توی دلم به همین سادگی. بزرگ شد و بزرگ تر. جایی نماند نه برای هراس، نه برای اندوه.
الان دراز کشیده ام. هنوز مستم از هوای سنگین از عطرِ خوش طعمِ فرنی. خواب می آید و دست می کشد به چشم هام. پلک هام سنگین می شوند. ذهنم پر می کشد. سبک بال.
پس نوشت. ریشه های آسمان می خواندم:
پس نوشت. ریشه های آسمان می خواندم:
After all I suppose there are things that nothing can kill and that
remain forever intact. It's as if nothing could ever happen to human
beings. They're a species over which it's not easy to triumph. They've a
way of rising from the ashes, smiling and holding hands.
- The Roots of Heaven - Romain Gary
۱۳۹۱ تیر ۷, چهارشنبه
۱۳۹۱ تیر ۶, سهشنبه
دویست و چهل و سه
روزم به خواب و بیداری گذشت تا بالاخره تعمیرکار از راه برسد و گچِ سقف را تعمیر کند. گچ را درست کرد. ماند رنگ که گفت فردا می آید برایش. خواب و بیداری تا شام که قرار بود با این عزیز رفقای جدید برویم سوشی بخوریم. رفتیم و ساعتی گپ زدیم و خوردیم و خندیدیم. بعد الان که نشسته ام توی خانه و تنهایی، طنینِ صدای کولر و صدای دکمه های کیبورد را چندیدن برابر تقویت می کند، می بینم که چه قدر دلم برای در آغوش کشیدنِ عزیزی تنگ شده. آغوشی بی شتاب.
بعد از شام، موقعِ خداحافظی، دیدم که بغل کردنِ بی شتاب، عادتِ هر روزه ی ما در روزگارانِ نه چندان دور، اینجا چنان غریب است که به خاطراتم مجبور شدم رجوع کنم تا مطمئن شوم که ما، روزی روزگاری، واقعا بی شتاب آرام می گرفتیم، دست هامان حلقه شده دورِ هم.
۱۳۹۱ تیر ۵, دوشنبه
دویست و چهل و دو
روزی سرشار از زندگی.
زندگی تمامش خوشی و خبرهای دل انگیز نیست که. پیغام داده که فلانی، مجبورم مسافرتم را یک هفته جلو بیاندازم به خاطرِ مرگِ مادرم. دلم می گیرد. قرار بود برود مادرش را ببیند ولی گاهی دیر است. گاهی خیلی زود دیر می شود. اشکم سُر خورد روی صورتم. یکی بعد از دیگری. با خودم فکر کردم به کیلومترهایی که دستِ آدم را از در آغوش کشیدن کوتاه می کنند. به خط های روی نقشه که آدم ها را جدا می کنند. به همه ی این انشقاق های پوچ و بهایِ سنگینی که بابتشان پرداخته می شود. هر روز. هر ساعت.
روزی پُر از زندگی.
همه اش که غم و غصه نیست که. برایم از عزیزکش و شروعِ قصه شان می گوید. برایش قصه ام را بی کم و کاست تعریف می کنم. می خندیم. نه به هم یا به قصه های هم. می خندیم از سرِ خوشیِ ناب قصه هامان که این روزها شیرین اند.
روز و زندگی و عزیزکی که بالاخره از راه می آید و شوقِ دیدار که به هم می پیچد قوه ی ناطقه ام را و سکوتی پر از لبخند و حرف های تکه تکه. تلاشی برای گنجاندنِ زندگیِ این چند وقتمان در یک مکالمه ی نیم ساعته. تلاشی ناکام. کامم اما شیرین است. روزی مملو از زندگی و شبی برای استراحتی شیرین...
۱۳۹۱ تیر ۴, یکشنبه
دویست و چهل و یک
دخترک شب را پیش من گذراند. حرف زدیم از هر دری. آسمان رنگش خیلی شبیه است در نقاطِ مختلفِ دنیا. دوست عزیزی است. گپ و گفت و قهوه. گپ و گفت و پیاده روی در پارک. گپ و گفت و شام. و گپ و گفت و پیاده گز کردنِ خیابان. سرمستم.
۱۳۹۱ تیر ۳, شنبه
۱۳۹۱ تیر ۲, جمعه
دویست و سی و نه
آدم های جدید و بی خیالِ فراموشی های فردا این روزها را با هم به خوشی گذراندن. امشب محشر بود. کاش امشب، شبِ آخر نبود.
۱۳۹۱ تیر ۱, پنجشنبه
دویست و سی و هشت
شکستم ولی می دانم هزار بار هم که برگردم عقب باز هم همین را انتخاب می کنم. شکستگی بهایی است که که برای شروعِ قصه اش پرداختم. قماری است که شروع کردم و دیگر جای پا پس کشیدن ندارد و حتی اگر هم داشت من نمی خواهم. یک جور امیدِ تلخی نشسته توی دلم. چه تنهام امشب. انگار آب رفته باشم و دنیا کش آمده باشد.
۱۳۹۱ خرداد ۳۱, چهارشنبه
دویست و سی و هفت
صبح رفتم پیاده روی به جای دویدن. شب باران باریده بود و هنوز از درخت ها آب می چکید. هوا خنک بود و تر و تازه. آسمان به چه قشنگی. تنهایی خوب بود ولی آدم این جور خوشی های ناب را دلش می خواهد قسمت کند با بقیه. کسی نبود اما. غیر از من و سکوت و تنهایی... سکوت البته نبود. غوغای پرنده های مست از همه طرف می آمد.
امروز استادم هم اینجا بود. پوسترم را باید امروز ارائه می دادم. بعد وقتی داشتم برای یک استادِ دیگر ارائه می دادم او هم آمد و شروع کرد به گوش دادن. استادِ دیگر را من نمی شناختم. بعدا فهمیدم که گویا در زمینه ی کاری مان کای صاخب نظر است. بعدا، وقتی استادم پیغامم داد که فلانی ارائه ات خیلی خوب بود و اینکه آن استاد هم معلوم بود کارت به نظرش جالب است و نشانه ی خوبی است و کلی ایده های خوب که بهمان داد را بهتر است بعدا راجع بهشان صحبت کنیم. کلی خوشم الان. بعد فکر کردم من چرا این قدر خوشم الان؟ کودکِ درونم مستِ نوازشی بود که دریافت کرده بود. نگاهش کردم و فکر کردم چه اشکال دار. آدم مگر باید دنبالِ دلایلِ پیچیده باشد حتما برای خوشحالی اش؟ بی خیالی و خوشی... خسته ام ولی. خیلی خسته ام از روزِ طولانیِ خوشی که گذراندم.
۱۳۹۱ خرداد ۳۰, سهشنبه
دویست و سی و شش
الان اینجا مثلِ شهرِ مرده هاست. ایثاکا. در روشناییِ روز زیبایی اش چنان مستم کرد که حتی تردید آمد توی دلم که اگر اینجا آمده بودی بهتر نبود؟ شهری که تمامش مثلِ یک پارک جنگلیِ درندشت است. پر از تپه های سبزی که می شود توشان مثلِ آهو دوید. دویدم. مست شدم از هوای تر و تازه اش. بعد، هوا که تاریک شد، یکهو دیدم چه قدر این شهر تنهاست. چه قدر توش راحت می شود در تنهایی غرق شد. حتی پارکِ شلوغ و کافه ی پر تردد هم ندارد که بروی شب که شد بنشینی توش و یادت بماند که آدم ها شاید دور باشند اما هر کدام قصه ای دارند و هر آدمی به تنهایی تمامِ قصه های بشریت را در خودش دارد. و یادت بیاید که بارِ تمامِ قصه ها را تنهایی به دوش کشیدن امانِ آدم را می برد و آدم باید برود گاهی با بقیه بارش را تقسیم کند. که گاهی نشستن در یک اتاق در سکوت با یک سری آدمِ غریبه هم بارِ آدم را سبک می کند. نشسته بودم توی اتاقم. اینجا بهمان اتاق داده اند. باید یک هم اتاقی داشته باشم. فعلا که هنوز نیامده. دلم یکهو سنگین شد توی اتاق. انگار که دیوارها گنجایشِ بال های رویاهام را نداشتند. آمدم بیرون. نشستم توی این اتاقِ مشترک. سه نفرِ دیگر هم بودند. نفسم سبک تر شد کمی. به همان لبخندِ موقعِ سلام کردن و سکوتِ بعدش. آدم یک وقت هایی دلش همان لبخند را می خواهد. همان لبخندی که بعدش نمی خواهد به حرف بگیردت. بعدش سکوت است. اما سکوتش آرام است. ملایم است. مهربان است. بروم بخوابم. صبح پاشم بروم بدوم کمی. در این هوا باید بچسبد.
۱۳۹۱ خرداد ۲۹, دوشنبه
دویست و سی و پنج
خوابم می آید با اینکه تمامِ روز را خوابیده ام تقریبا. سردرد هم شقیقه ام را به تپش واداشته. کلا حالِ دل انگیزی نیست. دلم هم کمی گرفته از اینکه خیال کرده سکوتم، از اینکه دلش گرفته از سکوتی که به خیالش در این روزها درش بوده ام. می خواستم وقتی آمد همه ی واژه هام را بدهم بخواند یک جا. اما حالا به این اوصاف، مجبور شدم بی خیالِ غافلگیری شوم. همیشه که نمی شود آدم همه ی نقشه هاش عملی شود.
۱۳۹۱ خرداد ۲۸, یکشنبه
دویست و سی و چهار
بعد از یک هفته، اولین شبی که در این ساعت خانه ام. تخت هم کلا خوب است. دراز کشیدن و خوابیدن هم. آقای لازار را دیدم. فیلمِ خوبی بود. الان ولی آقای لازار باید صبر کند. شاید بعد از یک خوابِ طولانی راجع بهش یک حرف هایی بزنم. راجع به پسرک. و بقیه ی بچه ها.
۱۳۹۱ خرداد ۲۷, شنبه
دویست و سی و سه
هفته طولانی است. طولانی تر از آنکه به نظر می آید. خسته ام و احتمالا تمامِ شنبه را بخوابم. با این حال، این هفته ی طولانی، این همه را دوست داشتم. آن قدر که امشب هم که دیگر مجبور نیستم اینجا باشم، در این خلوتِ محبوب نشسته ام. کار که تمامی ندارد. با این حال به خودم استراحت دادم. شام و سینما با رفقا. هنوز مانده اما رفاقتی دارد پا می گیرد که خوشم می دارد. بروم. حالا که اینجام به جای اینکه آرام توی تختم خوابیده باشم، اقلا کاری را که به استاد قول دادم تا صبح انجام می دهم به سرانجام برسانم.
۱۳۹۱ خرداد ۲۶, جمعه
دویست و سی و دو
دانشکده ای فقط برای من. رفتم یک چرخی زدم در دانشکده. هیچ بنی بشری در این ساعت در این طبقه نیست. جز من. تابستان است. یک لحظه خیالی آمد به ذهنم. ده سال بعد، یا شاید بیست سال، یک چنین شب های عزلتی را به یاد خواهم آورد و نشاطِ جوانیِ این شب ها، روحِ آفرینش و تمام قصه ها و آرزوهای این شبها را به یاد خواهم آورد و شادی در دلم خواهد جوشید. سرخوشانه کار می کنم. بی تنش، با لذت. شبِ اول خستگی و دلهره بود. شبِ دوم خستگیِ تن از پا درم آورد، اما دلهره را هم از پا در آورد. خوابیدم و وقتی بیدار شدم دلهره رفته بود. شبِ سوم خوشی بود و بیداری ای چنان سرشار که نفهمیدم کی شب جایش را به روز داد. وقتی از این ساختمانِ بی زمان زدم بیرون آفتاب طاقِ آسمان بود. و امشب؟ یک ندای ضعیفی در دلم بشارت نامه می خواند. روزهای بی شوقی را به شدتِ شب های شورانگیز پس زده ای بالاخره. اضطرابِ شادمانه ای سر می زند که شاید، شاید بالاخره.
۱۳۹۱ خرداد ۲۵, پنجشنبه
دویست و سی و یک
شب بیداری تنهایی به خواب منجر می شود با یک دوست به گپ و گفتی سه ساعته. شام خوردیم و گپ زدیم و و حالا من مانده ام و کلنجار با نگرانیِ که نیاید و نیرویم را هدر ندهد به بیهودگی. بروم تا دلهره پا نگرفته کارم را پیش ببرم. خوشم ولی. کار پیش می رود و خوشیِ از گِل درآمدگی دلنشین است.
۱۳۹۱ خرداد ۲۴, چهارشنبه
دویست و سی
گریز می زنم از فکر کردن. ذهنم خسته است. مثلِ تنم. باز بیدارم. خانه نرفته ام. امیدم این است که تا صبح کارِ نیمه تمامی را به سرانجام برسانم. ذهنم می گریزد ولی. انگار که فکر، آب باشد و بخواهم در مشتم نگه دارم و بیارم بریزم پای مسئله ای که باید حل شود. می ریزد. از لای انگشتانم می ریزد و هرز می رود. خوب است که ساعتی حرف زدیم. اقلا خستگی تا حدِ زیادی جایش را داد به شوق. روزی روزگاری کاش من بتوانم همین قدر نیرو بدهمش. لبخند.
۱۳۹۱ خرداد ۲۳, سهشنبه
دویست و بیست و نه
تیری که به سنگ می خورد و امیدی که بر باد می رود و جاش را می دهد به امیدی دیگر. بیداری های بی هیاهو. کاری که پیش نمی رود و باید پیش برود و دلی که می لرزد و دلی که پر از امید است و خوابِ حیرت انگیزِ دمِ صبح. آمده بود توی خوابم که اصلا تو برای چه داری این راه را می روی وقتی می دانی راهت نیست. برو پیِ آنچه براش ساخته شدی. تا کی خودت را می خواهی فریب بدهی. حیران بیدار شدم. راهم؟ کدام راه؟ و نگاهِ خیره اش و صداش توی گوشم می پیچد که برو پیِ راهت. این ها همه را اگر بر هم بزنی و جسارت کنی یکهو می بینی که چه اعتماد به نفسی در دلت می جوشد. این همه تردید مالِ ایستایی است. هراس است. حیران بیدار شدم. ناخودآگاهم به فغان چه می خواست بگوید بهم؟ زیرِ این ظاهر آیا چیزِ دیگری نهان بوده؟ یا این فقط از هراسِ من است که تلاش می کنم معنای دیکری براش پیدا کنم؟
۱۳۹۱ خرداد ۲۲, دوشنبه
دویست و بیست و هشت
امروز هی خواستم خانه نشینی کنم. آخر نشد. اجاق گازم پیلوت دارد. پیلوتش خاموش شد. مجبور شدم بروم که فندک بخرم. رفتم گوشت و مرغ خریدم و میوه. فندک نخریده برگشتم خانه. نه که گیرم نیامده باشد. بود. گران بود ولی. دلم نیامد آن همه پول بدهم بالای فندک. باید بروم از همین بقالیِ نقلیِ روبه روی خانه بخرم. بدی اش این است که نقد می خواهد. بیرون که بودم توی کیفم نقد نداشتم.
بعضی چیزها هست که زمان که می گذرد و هیجان و شوقِ اولیه شان که می گذرد تازه می بینی ظرافت شان را. لطافت شان را. سرِ حوصله و آرامش ذره ذره شان را در می یابی. انگار که که برفِ نشسته بر زمین. قطره قطره آب می شود و تشنگیِ زمین را فرو می نشاند. فیلمِ دیشب از آن ها بود.
۱۳۹۱ خرداد ۲۱, یکشنبه
دویست و بیست و هفت
از صبح که چسبیده به دیشب شروع شد، از یک پیامِ اندوه بارش در ساعتی که گمان می برد خواب باشم و بعدتر ببینمش. روزِ آخر قبل از سفرش بود. عازمِ آن سوی اقیانوس است. امروز هر ساعتش را غنیمت شمردیم برای پیغام و پسغام. شب که شد با خودم فکر کردم چه عجیب است خداحافظیِ کشدارمان بی آنکه صدای هم را بشنویم. دیگر پیغام نداد فکر کردم که خب. تمام شد. برو پیِ زندگی ات. خداحافظی به همین شگفتی تمام شد. می خواستم یک فیلم را ببینم. برنامه ی سینما را که نگاه کردم دیدم اگر بخواهم امشب ببینمش باید در لحظه راه بیفتم. لبِ مرز رسیدم. نشستم توی سالنِ سینما. موبایلم را خفه کردم گذاشتم توی جیبم. همین جوری در آوردم ببینم ساعت چند است و چرا فیلم شروع نمی شود. نگاه کردم دیدم دارد زنگ می زند بهم. دویدم از سالن بیرون. نشسته بود توی هواپیما. با خودم فکر کردم دلم به چه چیزهای کوچکی گرم می شود. مثلا خیالِ او نشسته در هواپیما و فکرش که بگذار در این آخرین دم زنگ بزنم. بهش گفتم نمی دانی چه قدر خوشحالم کردی. برای هم آرزوهای خوب کردیم. او رفت و ماندم. برگشتم توی سالن. وقتش بود تبلیغاتِ قبل از فیلم شروع شود. به جاش این شروع شد. دلم از خوشیِ نابی پر شد. فکر کردم کاش کنار دستم بود. بعد فیلم را دیدم. محشر بود. دل لرزه های عمیق و خنده های ناب و افکار پراکنده. بیرون که آمدم چنان حالِ خوشی بودم که کوله ام چندان سنگینی نمی کرد. آرام راه می رفتم. نیمه شب بود. از جلوی مغازه ای رد شدم. دیدم درش باز است. نگاه کردم. دیدم کتابفروشی است. تا حال ندیده بودمش. شنبه شب، یا یک شنبه صبح هر کدام بنامی اش، در آن ساعت باز بود. سرمست رفتم تو. مثلِ کتابفروشی های خیابانِ انقلاب بود. کوچک، شلوغ با انبوهی کتاب که می توانی ساعت ها و روزها بینشان بچرخی. کتابفروش، مردِ میانه سالِ خوشرویی بود. آمد گفت دنبالِ چیزی می گردی؟ گفتم نه. داشتم از اینجا رد می شدم. بعد یکهو دیدم اینجا باز است. تا حالا نمی دانستم که یک کتابفروشی اینجا هست. و چه جالب که این ساعت باز است. خنده آمد توی نگاهش. گفت برای رهگذرانِ نیمه شبی. مثلِ تو را نگفت. ولی در خنده ی توی صداش نهان بود. کمی بیشتر گشتم.
بعد راه افتادم بروم خانه. سلانه سلانه. سرمست...
۱۳۹۱ خرداد ۲۰, شنبه
دویست و بیست و شش
بیست و چهار ساعت بی اینترنت. بی لپتاپ. انتخاب با خودم بودم. لپتاپ و اینترنت یا پرسه ی شبانه و گپ و گفت و گذرانِ وقت با آشناهای هنوز و دوست های شاید. شایدی که تا دیروز چندان دل نمی دادم بهش، اما دیشب باوری آمد خانه کرد در دلم. وقتی بعد از جدایی از بقیه ی دوستان که همه خسته می خواستند زودتر برسند خانه فقط من و او ماندیم که هنوز دلمان گشت و گذار می خواست. و قدم زنان گشت زدیم اطرافِ میدانی که من کلی خاطره دارم درش و حالا این یک شبِ عجیب به یادماندنی هم بهش اضافه شد. بعد از کلی راه رفتن، نشسته بودیم لبِ حوض و حرف می زدیم و نگاه می کردیم به انعکاسِ طاق در آب. تضادِ سفیدیِ نوربارانش با سورمه ایِ مخملیِ آسمان. چشمی دارد برای دیدنِ زیبایی ها. گپ زدیم. شوخی و جدی. سپیده دمید و خداحافظی کردیم و او رفت و من نشستم توی پارک. دلم نمی آمد فرصت دیدن آن همه رنگِ آسمان را از کف بدهم. ماندم تا طلوع. بعد راه افتادم رفتم خانه. آدم گاهی می بیند که معجزه آن قدرها هم دور از ذهن نیست.
۱۳۹۱ خرداد ۱۹, جمعه
دویست و بیست و پنج
یک کارِ ساده ازت خواسته اند. انجامش می دهی. به خیالِ خودت کلی هم وقت تلف کرده ای وسطش. بعد که می گویی تمام شد، می گوید چه سریع! جا می خوری. یک جور خوشیِ بامزه ای می دود زیرِ پوستت. از همان ها که وقتی اولِ دبستان مشقت را خوب می نوشتی و مهرِ صدآفرین می زد پای مشقت خانمِ معلم. از همان دست خوشیِ ساده دلانه ی هفت سالگی. می آیی روزت را تمام کنی و بروی خانه. به خودت می گویی بگذار آن یکی کار را هم به سرانجام برسانم. بعد خوش خوشان آن یکی هم انجام می شود. بعد می آیی بروی خانه. می گویی بگذار یک دستی به سر و گوشِ آن یکی هم بکشم. ولی اول شام بخورم که سرِ حال بیایم. بعد می روی و خوش خوشان شام می خوری. می آیی. نوشته ای ناتمام را به سرانجام می رسانی. شروع می کنی به نوشتنِ این ها. در حینِ نوشتن، ذهنت شروع می کند به گشتن حولِ کاری که در صفِ انجام شدن است. خوشیِ هفت سالگی بر می گردد توی دلت. لبخند می آید توی نگاهت. می دانی، از آن لبخندها که توی نگاه اند. نمی دانم از بیرون اصلا می شود تشخیصشان داد یا نه. اما از درون، از رنگ و رویی که به هر چه نگاه می کنی می پاشد، از گرمایی که در هر فکر می آید بی بروبرگرد می شود تشخیصش داد.
هست. نشسته توی دلم، توی ذهنم، توی نگاهم. هفت ساله ی درونم امروز خیلی سبکبال است.
۱۳۹۱ خرداد ۱۸, پنجشنبه
دویست و بیست و چهار
واقعا خداحافظی کردیم. تا سه چهار هفته ی دیگر که دوباره ببینیم همدیگر را. بعد من یک حالِ عجیبی بودم. یک جورِ تلخ و شیرینی. احساس می کنم فرصتِ خوبی است. باید دید.
نشسته ام دارم کار می کنم. آمده شروع می کند به حرف زدن. صفحه ی نمایشِ لپتاپم روی یک نوشته ی ناتمام است. مثلِ اغلبِ آدم ها اولین نگاهش به صفحه نمایش است. کنجکاویِ طبیعی. می بندم اش. صفحه ی شبکه ی اجتماعی ام رو می آید. نگاه می اندازد. بعد عکسِ یک دوستی را می بیند. دوستِ نزدیکِ من اما نه چندان نزدیک به او. با یک لحنی که نمی فهمم دلسوزانه است یا تحقیرآمیز، می گوید تو چه قدر از فلانی خبر داری؟ من از وقتی رفتیم دانشگاه ازش بی خبر بودم تا فلان موقع، فلان جا که دیدمشان و کلی تعجب کردم. باورت نمی شود. سیگار می کشید. مثلِ همه ی بقیه شان.
من همین طور در سکوت نگاهش می کنم. بحث عوض می شود خوشبختانه یا متأسفانه. با خودم فکر می کنم که خب سیگار بکشد. زندگی اش است و تصمیماتش. دوستیم با هم. معنی اش که این نیست که در همه چیز مثلِ هم هستیم. نگاهش می افتد به دسته گلی که رفیقک دیروز برای خودحافظی آورد داد بهم. شیطنت آمیز می پرسد این گل ها را کی برایت آورده. نگاهش می کنم. می گویم یک دوست. دوباره می پرسد. می گویم یک دوست. نمی شناسی اش تو. یک جورهایی ناآرام می شوم در حضورِ قضاوت گرش. دیدنِ استاد نجات می دهدم از ادامه ی صحبت.
۱۳۹۱ خرداد ۱۷, چهارشنبه
دویست و بیست و سه
می آید. نه از سمتِ خانه اش. که از سمتِ خانه ام. و من همین طور به جهتِ اشتباه نگاه می کنم تا وقتی که احساس می کنم که دیگر دیر است و قاعدتاً باید رسیده باشد. پیغام می دهمش و جواب می دهد رو بر می گردانم و دوزاری ام می افتد که می خواسته غافلگیرم کند. که رفته بوده دمِ درِ خانه ام. که نبوده ام. یادِ رویای نیمه بیداریِ دیروزم می افتم که وقتی پستچی آمد و یک لحظه خیال کردم اوست که آمده. خوشی آمد نشست توی دلم.
شام می خوردم با آدمی. تمامِ این ایام یک جور فاصله ای بود بینمان. فاصله ای از جنسِ دوستِ دوست. بعد امروز، نشستیم. شام خوردیم. مثلِ دو دوست. دارد بر می گردد. شاید آخرین بار بود که می شد این طور نشست و گپ زد باهاش. شاید هم نه. خوشحالم که گپ زدیم در هر حال.
۱۳۹۱ خرداد ۱۶, سهشنبه
دویست و بیست و دو
استراحت قرار بود باشد این چند روزه. دوری از اینترنت تا حد امکان. گشت و گذار و گذراندنِ وقت با کسانی که دوست می داری و قرار است تا چند وقت نبینی شان. دیروز آسمان با ما یار بود. ابر و آفتاب و باران و رنگین کمانی به چه وضوح. بعدترش تاریکیِ شب. آسمان و ابر و مهتاب. ماهِ کامل. بازی های ابر. نشسته بودیم روی پشتِ بام. گپ می زدیم. بعد یک چیزی پرسید. جوابش که دادم، تعجبش را که دیدم، یکهو دوزاریم افتاد که جوابم بازیِ ذهن بود. چیزی که می خواستم فکر کنم حقیقت است. آدمی که دلم می خواست باشم. اولش خشم بود. اما خشم به چه کار می آید. نشسته بودم در سکوت و تنهایی. بعدتر گفتمش که گمانم خودم را داشتم گول می زدم. دیگر حرفی نزدیم. یک روز می گویمش که چه لطفِ بزرگی بود تلنگرش. امروز صبح باران می آمد. سرد بود. انگار نه انگار که تابستان است. باید می ماندم خانه منتظر که پستچی بیاید. سرما آدمِ خسته را بیهوش می کند وقتی که می رسد به تختِ گرم و نرم. خوابیدم. زیاد. هنوز گیجم.
آشفته نوشتم. ذهنم کمی متلاطم است. صبح خواهد شد. صبحِ آرام.
۱۳۹۱ خرداد ۱۲, جمعه
دویست و بیست و یک
شور و شوقم کم شده. بی حالم. دراز کشیده ام روی تخت توی تاریکی. صدای کولر و کلید های کیبورد در سکوت تکرار می شود. گمانم باید یک چند روزی بروم مرخصی. تا سه شنبه.
مزرعه آیش لازم دارد.
اشتراک در:
نظرات (Atom)
