دانشکده ای فقط برای من. رفتم یک چرخی زدم در دانشکده. هیچ بنی بشری در این ساعت در این طبقه نیست. جز من. تابستان است. یک لحظه خیالی آمد به ذهنم. ده سال بعد، یا شاید بیست سال، یک چنین شب های عزلتی را به یاد خواهم آورد و نشاطِ جوانیِ این شب ها، روحِ آفرینش و تمام قصه ها و آرزوهای این شبها را به یاد خواهم آورد و شادی در دلم خواهد جوشید. سرخوشانه کار می کنم. بی تنش، با لذت. شبِ اول خستگی و دلهره بود. شبِ دوم خستگیِ تن از پا درم آورد، اما دلهره را هم از پا در آورد. خوابیدم و وقتی بیدار شدم دلهره رفته بود. شبِ سوم خوشی بود و بیداری ای چنان سرشار که نفهمیدم کی شب جایش را به روز داد. وقتی از این ساختمانِ بی زمان زدم بیرون آفتاب طاقِ آسمان بود. و امشب؟ یک ندای ضعیفی در دلم بشارت نامه می خواند. روزهای بی شوقی را به شدتِ شب های شورانگیز پس زده ای بالاخره. اضطرابِ شادمانه ای سر می زند که شاید، شاید بالاخره.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر