۱۳۹۱ خرداد ۲۷, شنبه

دویست و سی و سه

هفته طولانی است. طولانی تر از آنکه به نظر می آید. خسته ام و احتمالا تمامِ شنبه را بخوابم. با این حال، این هفته ی طولانی، این همه را دوست داشتم. آن قدر که امشب هم که دیگر مجبور نیستم اینجا باشم، در این خلوتِ محبوب نشسته ام. کار که تمامی ندارد. با این حال به خودم استراحت دادم. شام و سینما با رفقا. هنوز مانده اما رفاقتی دارد پا می گیرد که خوشم می دارد. بروم. حالا که اینجام به جای اینکه آرام توی تختم خوابیده باشم، اقلا کاری را که به استاد قول دادم تا صبح انجام می دهم به سرانجام برسانم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر