روزم به خواب و بیداری گذشت تا بالاخره تعمیرکار از راه برسد و گچِ سقف را تعمیر کند. گچ را درست کرد. ماند رنگ که گفت فردا می آید برایش. خواب و بیداری تا شام که قرار بود با این عزیز رفقای جدید برویم سوشی بخوریم. رفتیم و ساعتی گپ زدیم و خوردیم و خندیدیم. بعد الان که نشسته ام توی خانه و تنهایی، طنینِ صدای کولر و صدای دکمه های کیبورد را چندیدن برابر تقویت می کند، می بینم که چه قدر دلم برای در آغوش کشیدنِ عزیزی تنگ شده. آغوشی بی شتاب.
بعد از شام، موقعِ خداحافظی، دیدم که بغل کردنِ بی شتاب، عادتِ هر روزه ی ما در روزگارانِ نه چندان دور، اینجا چنان غریب است که به خاطراتم مجبور شدم رجوع کنم تا مطمئن شوم که ما، روزی روزگاری، واقعا بی شتاب آرام می گرفتیم، دست هامان حلقه شده دورِ هم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر