۱۳۹۱ خرداد ۱۹, جمعه

دویست و بیست و پنج

یک کارِ ساده ازت خواسته اند. انجامش می دهی. به خیالِ خودت کلی هم وقت تلف کرده ای وسطش. بعد که می گویی تمام شد، می گوید چه سریع! جا می خوری. یک جور خوشیِ بامزه ای می دود زیرِ پوستت. از همان ها که وقتی اولِ دبستان مشقت را خوب می نوشتی و مهرِ صدآفرین می زد پای مشقت خانمِ معلم. از همان دست خوشیِ ساده دلانه ی هفت سالگی. می آیی روزت را تمام کنی و بروی خانه. به خودت می گویی بگذار آن یکی کار را هم به سرانجام برسانم. بعد خوش خوشان آن یکی هم انجام می شود. بعد می آیی بروی خانه. می گویی بگذار یک دستی به سر و گوشِ آن یکی هم بکشم. ولی اول شام بخورم که سرِ حال بیایم. بعد می روی و خوش خوشان شام می خوری. می آیی. نوشته ای ناتمام را به سرانجام می رسانی. شروع می کنی به نوشتنِ این ها. در حینِ نوشتن، ذهنت شروع می کند به گشتن حولِ کاری که در صفِ انجام شدن است. خوشیِ هفت سالگی بر می گردد توی دلت. لبخند می آید توی نگاهت. می دانی، از آن لبخندها که توی نگاه اند. نمی دانم از بیرون اصلا می شود تشخیصشان داد یا نه. اما از درون، از رنگ و رویی که به هر چه نگاه می کنی می پاشد، از گرمایی که در هر فکر می آید بی بروبرگرد می شود تشخیصش داد.
هست. نشسته توی دلم، توی ذهنم، توی نگاهم. هفت ساله ی درونم امروز خیلی سبکبال است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر