بیست و چهار ساعت بی اینترنت. بی لپتاپ. انتخاب با خودم بودم. لپتاپ و اینترنت یا پرسه ی شبانه و گپ و گفت و گذرانِ وقت با آشناهای هنوز و دوست های شاید. شایدی که تا دیروز چندان دل نمی دادم بهش، اما دیشب باوری آمد خانه کرد در دلم. وقتی بعد از جدایی از بقیه ی دوستان که همه خسته می خواستند زودتر برسند خانه فقط من و او ماندیم که هنوز دلمان گشت و گذار می خواست. و قدم زنان گشت زدیم اطرافِ میدانی که من کلی خاطره دارم درش و حالا این یک شبِ عجیب به یادماندنی هم بهش اضافه شد. بعد از کلی راه رفتن، نشسته بودیم لبِ حوض و حرف می زدیم و نگاه می کردیم به انعکاسِ طاق در آب. تضادِ سفیدیِ نوربارانش با سورمه ایِ مخملیِ آسمان. چشمی دارد برای دیدنِ زیبایی ها. گپ زدیم. شوخی و جدی. سپیده دمید و خداحافظی کردیم و او رفت و من نشستم توی پارک. دلم نمی آمد فرصت دیدن آن همه رنگِ آسمان را از کف بدهم. ماندم تا طلوع. بعد راه افتادم رفتم خانه. آدم گاهی می بیند که معجزه آن قدرها هم دور از ذهن نیست.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر