صبح رفتم پیاده روی به جای دویدن. شب باران باریده بود و هنوز از درخت ها آب می چکید. هوا خنک بود و تر و تازه. آسمان به چه قشنگی. تنهایی خوب بود ولی آدم این جور خوشی های ناب را دلش می خواهد قسمت کند با بقیه. کسی نبود اما. غیر از من و سکوت و تنهایی... سکوت البته نبود. غوغای پرنده های مست از همه طرف می آمد.
امروز استادم هم اینجا بود. پوسترم را باید امروز ارائه می دادم. بعد وقتی داشتم برای یک استادِ دیگر ارائه می دادم او هم آمد و شروع کرد به گوش دادن. استادِ دیگر را من نمی شناختم. بعدا فهمیدم که گویا در زمینه ی کاری مان کای صاخب نظر است. بعدا، وقتی استادم پیغامم داد که فلانی ارائه ات خیلی خوب بود و اینکه آن استاد هم معلوم بود کارت به نظرش جالب است و نشانه ی خوبی است و کلی ایده های خوب که بهمان داد را بهتر است بعدا راجع بهشان صحبت کنیم. کلی خوشم الان. بعد فکر کردم من چرا این قدر خوشم الان؟ کودکِ درونم مستِ نوازشی بود که دریافت کرده بود. نگاهش کردم و فکر کردم چه اشکال دار. آدم مگر باید دنبالِ دلایلِ پیچیده باشد حتما برای خوشحالی اش؟ بی خیالی و خوشی... خسته ام ولی. خیلی خسته ام از روزِ طولانیِ خوشی که گذراندم.

آدم وبلاگت رو که می خونه همش دلش میخواد سریع بپره بیاد اونجا! مخصوصا این سری گزارشهات از این شهری که رفتی جدیدا
پاسخ دادنحذف