۱۳۹۱ خرداد ۱۶, سه‌شنبه

دویست و بیست و دو

استراحت قرار بود باشد این چند روزه. دوری از اینترنت تا حد امکان. گشت و گذار و گذراندنِ وقت با کسانی که دوست می داری و قرار است تا چند وقت نبینی شان. دیروز آسمان با ما یار بود. ابر و آفتاب و باران و رنگین کمانی به چه وضوح. بعدترش تاریکیِ شب. آسمان و ابر و مهتاب. ماهِ کامل. بازی های ابر. نشسته بودیم روی پشتِ بام. گپ می زدیم. بعد یک چیزی پرسید. جوابش که دادم، تعجبش را که دیدم، یکهو دوزاریم افتاد که جوابم بازیِ ذهن بود. چیزی که می خواستم فکر کنم حقیقت است. آدمی که دلم می خواست باشم. اولش خشم بود. اما خشم به چه کار می آید. نشسته بودم در سکوت و تنهایی. بعدتر گفتمش که گمانم خودم را داشتم گول می زدم. دیگر حرفی نزدیم. یک روز می گویمش که چه لطفِ بزرگی بود تلنگرش. امروز صبح باران می آمد. سرد بود. انگار نه انگار که تابستان است. باید می ماندم خانه منتظر که پستچی بیاید. سرما آدمِ خسته را بیهوش می کند وقتی که می رسد به تختِ گرم و نرم. خوابیدم. زیاد. هنوز گیجم.

آشفته نوشتم. ذهنم کمی متلاطم است. صبح خواهد شد. صبحِ آرام.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر