شور و شوقم کم شده. بی حالم. دراز کشیده ام روی تخت توی تاریکی. صدای کولر و کلید های کیبورد در سکوت تکرار می شود. گمانم باید یک چند روزی بروم مرخصی. تا سه شنبه.
مزرعه آیش لازم دارد.
روز که تمام نمی شود با غروب آفتاب. حتی با نیمه شب. لحظه هایی هستند که انگار کن فریادی در کوهستان، روز هم که تمام شود، موقعی که چشمانت را می بندی که بخوابی پژواک شان در سکوت شب طنین انداز می شود: بازمانده های روز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر