الان اینجا مثلِ شهرِ مرده هاست. ایثاکا. در روشناییِ روز زیبایی اش چنان مستم کرد که حتی تردید آمد توی دلم که اگر اینجا آمده بودی بهتر نبود؟ شهری که تمامش مثلِ یک پارک جنگلیِ درندشت است. پر از تپه های سبزی که می شود توشان مثلِ آهو دوید. دویدم. مست شدم از هوای تر و تازه اش. بعد، هوا که تاریک شد، یکهو دیدم چه قدر این شهر تنهاست. چه قدر توش راحت می شود در تنهایی غرق شد. حتی پارکِ شلوغ و کافه ی پر تردد هم ندارد که بروی شب که شد بنشینی توش و یادت بماند که آدم ها شاید دور باشند اما هر کدام قصه ای دارند و هر آدمی به تنهایی تمامِ قصه های بشریت را در خودش دارد. و یادت بیاید که بارِ تمامِ قصه ها را تنهایی به دوش کشیدن امانِ آدم را می برد و آدم باید برود گاهی با بقیه بارش را تقسیم کند. که گاهی نشستن در یک اتاق در سکوت با یک سری آدمِ غریبه هم بارِ آدم را سبک می کند. نشسته بودم توی اتاقم. اینجا بهمان اتاق داده اند. باید یک هم اتاقی داشته باشم. فعلا که هنوز نیامده. دلم یکهو سنگین شد توی اتاق. انگار که دیوارها گنجایشِ بال های رویاهام را نداشتند. آمدم بیرون. نشستم توی این اتاقِ مشترک. سه نفرِ دیگر هم بودند. نفسم سبک تر شد کمی. به همان لبخندِ موقعِ سلام کردن و سکوتِ بعدش. آدم یک وقت هایی دلش همان لبخند را می خواهد. همان لبخندی که بعدش نمی خواهد به حرف بگیردت. بعدش سکوت است. اما سکوتش آرام است. ملایم است. مهربان است. بروم بخوابم. صبح پاشم بروم بدوم کمی. در این هوا باید بچسبد.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر