امروز هی خواستم خانه نشینی کنم. آخر نشد. اجاق گازم پیلوت دارد. پیلوتش خاموش شد. مجبور شدم بروم که فندک بخرم. رفتم گوشت و مرغ خریدم و میوه. فندک نخریده برگشتم خانه. نه که گیرم نیامده باشد. بود. گران بود ولی. دلم نیامد آن همه پول بدهم بالای فندک. باید بروم از همین بقالیِ نقلیِ روبه روی خانه بخرم. بدی اش این است که نقد می خواهد. بیرون که بودم توی کیفم نقد نداشتم.
بعضی چیزها هست که زمان که می گذرد و هیجان و شوقِ اولیه شان که می گذرد تازه می بینی ظرافت شان را. لطافت شان را. سرِ حوصله و آرامش ذره ذره شان را در می یابی. انگار که که برفِ نشسته بر زمین. قطره قطره آب می شود و تشنگیِ زمین را فرو می نشاند. فیلمِ دیشب از آن ها بود.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر