۱۳۹۱ تیر ۹, جمعه

دویست و چهل و پنج

سه روز رفته بودم خانه شان. خانواده ی نازنینی اند. دعوتم کرده بودند و در این روزهای طولانیِ تابستانی، رد کردنِ دعوتی محبت آمیز دشوار است. مخصوصا که خانه شان تقریبا در جنگل بود. مثل ویلاهای بزرگِ شمال. دور و بر تا چشم کار می کرد درخت بود و سبزه و پر از انواع و اقسام حیواناتی که من هیچ وقت رها ندیده بودم شان از نزدیک. برای اول بار شب تاب دیدم. دراز کشیده بودم زیرِ یک درخت. دمِ غروب. هوا که تاریک شد یک چیزی لابه لای شاخه های درخت درخشید. پرسیدم چه بود؟ گفت چه؟ گفتم آن چیزی که یک دم لای شاخه ها تابید. گفت کرمِ شب تاب. شگفتیِ کودکانه ای نشست به جانم. شد لبخندی محو روی صورتم. برام از بچگی هاش گفت که تفریحشان گرفتنِ این شب تاب ها بوده. توی شیشه یک دو ساعتی نگه داشتن شان و نگاه کردن شان با ذوق و بعد رها کردن شان. توی برقِ نگاه اش می توانستم کودکِ بازیگوش دیروز را ببینم که هنوز نگاه کردن به شب تاب ها به شوق می آوردش. به بالای سرم خیره شدم. درخششِ نزدیکِ شب تاب ها و تابشِ دورِ ستاره ها که این همه وقت در روشنایی های شهر گم شده بودند.
برای اول بار، آهویی دیدم. آرام آمد. به صدای حرف زدنمان هراسان برگشت خیره شد بهمان. در سکوت و تحسین نگاهم گره خورد بر انحنای مخملیِ اندامش در انبوهِ سبزه ها. آرام گرفت. نشسته بودیم لبِ دریاچه. درنایی پرید و رفت نشست روی درختی آن سوی آب. نگاهم قامتِ کشیده اش را دنبال کرد. پر کشید ذهنم به آن سوی آب. به سرزمینِ آفتابِ تابان و افسانه هاشان درباره ی درنا.
برایم سوقات آورده از سفرش به آن سوی آب. یک شالِ سرمه ای با بته جقه های طلایی و نقره ای. هوا گرم است اما خیالی نیست. می پیچمش دورِ گردنم. وقتی می بیندش چشم هاش برق می زند از خوشی. برای همان برقِ نگاه، می شود تمامِ گرمای عالم را تحمل کرد. به سادگی.
برگشتیم شهر. شلوغی و ترافیک به استقبالمان آمد و در آغوشمان کشید. بلعیدمان. رسیدیم بالاخره. رفتیم یک فیلم تماشا کردیم محضِ حسنِ ختامِ این چند روزه. بعد خداحافظی و برگشت به خانه. توی مترو که نشستم یکهو نگرانی های زندگی هوار شد روی دلم. یک چیزی فرو ریخت توی دلم. ذهنم شروع کرد به حساب و کتاب کردن. بی پایان و پر دلهره. رسیدم خانه. با خودم گفتم که هر جور که هست، زندگیِ من است و من بیدی نیستم که... به خودم نهیب زدم. چاره نکرد. دلم هنوز پر از هراس بود. یکهو یک فکری آمد. چه می شود اگر با توت فرنگیِ تازه فرنی درست کنم. به جایِ هل و گلاب عطر و طعمِ توت فرنگی داشته باشد. فکرم را غبارِ هراس می خواست بپوشاند. رفتم این را گوش دادم. حالم را بهتر می کند این جور وقت ها. بی برو برگرد حالم را بهتر می کند. گذاشتم صداش بپیچد توی خانه. طنینی که دارد به تحسین از برخاستن های دور از انتظار می گوید. از امیدی که مادام که هستیم، هست. فریادِ امید و عطرِ توت فرنگی خانه ام را پر کرد. مگر می شود آدم هراسان و غمگین بماند وقتی توی عطرِ توت فرنگی غرق شده؟ وقتی دارد فرنیِ مخملیِ صورتیِ رنگش را هم می زند. خوشبختی سُر خورد توی دلم به همین سادگی. بزرگ شد و بزرگ تر. جایی نماند نه برای هراس، نه برای اندوه.
الان دراز کشیده ام. هنوز مستم از هوای سنگین از عطرِ خوش طعمِ فرنی. خواب می آید و دست می کشد به چشم هام. پلک هام سنگین می شوند. ذهنم پر می کشد. سبک بال.


پس نوشت. ریشه های آسمان می خواندم:


After all I suppose there are things that nothing can kill and that remain forever intact. It's as if nothing could ever happen to human beings. They're a species over which it's not easy to triumph. They've a way of rising from the ashes, smiling and holding hands.

- The Roots of Heaven - Romain Gary

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر