از صبح که چسبیده به دیشب شروع شد، از یک پیامِ اندوه بارش در ساعتی که گمان می برد خواب باشم و بعدتر ببینمش. روزِ آخر قبل از سفرش بود. عازمِ آن سوی اقیانوس است. امروز هر ساعتش را غنیمت شمردیم برای پیغام و پسغام. شب که شد با خودم فکر کردم چه عجیب است خداحافظیِ کشدارمان بی آنکه صدای هم را بشنویم. دیگر پیغام نداد فکر کردم که خب. تمام شد. برو پیِ زندگی ات. خداحافظی به همین شگفتی تمام شد. می خواستم یک فیلم را ببینم. برنامه ی سینما را که نگاه کردم دیدم اگر بخواهم امشب ببینمش باید در لحظه راه بیفتم. لبِ مرز رسیدم. نشستم توی سالنِ سینما. موبایلم را خفه کردم گذاشتم توی جیبم. همین جوری در آوردم ببینم ساعت چند است و چرا فیلم شروع نمی شود. نگاه کردم دیدم دارد زنگ می زند بهم. دویدم از سالن بیرون. نشسته بود توی هواپیما. با خودم فکر کردم دلم به چه چیزهای کوچکی گرم می شود. مثلا خیالِ او نشسته در هواپیما و فکرش که بگذار در این آخرین دم زنگ بزنم. بهش گفتم نمی دانی چه قدر خوشحالم کردی. برای هم آرزوهای خوب کردیم. او رفت و ماندم. برگشتم توی سالن. وقتش بود تبلیغاتِ قبل از فیلم شروع شود. به جاش این شروع شد. دلم از خوشیِ نابی پر شد. فکر کردم کاش کنار دستم بود. بعد فیلم را دیدم. محشر بود. دل لرزه های عمیق و خنده های ناب و افکار پراکنده. بیرون که آمدم چنان حالِ خوشی بودم که کوله ام چندان سنگینی نمی کرد. آرام راه می رفتم. نیمه شب بود. از جلوی مغازه ای رد شدم. دیدم درش باز است. نگاه کردم. دیدم کتابفروشی است. تا حال ندیده بودمش. شنبه شب، یا یک شنبه صبح هر کدام بنامی اش، در آن ساعت باز بود. سرمست رفتم تو. مثلِ کتابفروشی های خیابانِ انقلاب بود. کوچک، شلوغ با انبوهی کتاب که می توانی ساعت ها و روزها بینشان بچرخی. کتابفروش، مردِ میانه سالِ خوشرویی بود. آمد گفت دنبالِ چیزی می گردی؟ گفتم نه. داشتم از اینجا رد می شدم. بعد یکهو دیدم اینجا باز است. تا حالا نمی دانستم که یک کتابفروشی اینجا هست. و چه جالب که این ساعت باز است. خنده آمد توی نگاهش. گفت برای رهگذرانِ نیمه شبی. مثلِ تو را نگفت. ولی در خنده ی توی صداش نهان بود. کمی بیشتر گشتم.
بعد راه افتادم بروم خانه. سلانه سلانه. سرمست...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر