۱۳۹۱ شهریور ۱۰, جمعه

سیصد

خداحافظی می کنم که بروم. می گوید بنشین کمی بیشتر. می دانم قرار دارد که دوستِ دیگری را ببیند. فکر می کنم که خوب اشکال ندارد. او که آمد یک چند دقیقه ای گپ می زنیم و بعد من می روم. پنج دقیقه نشده می گوید برو دیگر. اینجا نمان. نگاهش می کنم آزرده. نمی دانم نگاهم را می خواند یا خودش وزنِ حرفش را بعد از گفتنش حس می کند. می گوید ببخشید. می گوید منظوری نداشتم. می گویم خداحافظ و می روم. پیام می دهد که منظوری نداشتم. حرفش من را جری تر می کند در آزردگی ام. بعد الان که نشسته ام تنها، نمی دانم از کدام تلخ ترم. از حرفش، یا از فکرِ اینکه منظوری هست پشتِ منظوری نداشتم.

الان بعد از یک دو ساعت، چیزی نمانده از تلخی. حالا هر کدام. چه فرقی می کند؟ حیف از اوقاتِ آدمی که ساده تلخ شود و تلخ بماند.

۱۳۹۱ شهریور ۹, پنجشنبه

دویست و نود و نه

امروز رفتم دانشگاه. بعد از دو سال عادت کرده ام به اینکه اگر یکهو یک هفته نروم دانشگاه، کسی حتی نفهمد نبودنم را. بعد امروز، درِ آزمایشگاه را که باز کردم یکهو دیدم بچه ها می پرسند کجا بودی و بیست دقیقه نیم ساعتی گپ زدیم. یک نفر شیرینی آورده بود. باقلوای ترکی. روی میزم گذاشته بودند برایم. بعد من یکهو یک حسِ تعلقی آمد توی دلم. که اینجا جای من است، که این آدم ها و من، میانمان چیزی هست نامرئی، که حتی در سکوتمان جاری است. مست شدم از لذتِ بودنمان آنجا، آن لحظه.

بعدتر یک نفر که دوستِ خوبی است، که شاید بعدترها دوستِ نزدیک تری شود، با همان شور و هیجانِ همیشگی اش دوید توی آزمایشگاهِ ما که بپرسد تلفنِ آزمایشگاه وصل است یا نه. من را که دیده، با همان لحنِ پر انرژیِ همیشگی اش، تقریبا داد می زند که کجا بودی این چند وقت؟ نگرانت بودیم! حالا خوبی؟ می خندم می گویم خوبم! می گوید پس بی خیالِ سؤالِ اول! سراغِ تلفن را می گیرد و می گوییم که نه و می رود. بعد من می مانم و این همه ابرازِ محبت. می روم توی یکی دیگر از آزمایشگاه ها، آنجا هم بچه ها می گویند کجا بودی این چند وقت؟

حالا که شب است نشسته ام توی خانه و فکر می کنم که سرمای دانشگاه کِی جاش را داد به این گرمای دلچسب؟

۱۳۹۱ شهریور ۸, چهارشنبه

دویست و نود و هشت

اینترنت نیست و لپ تاپ هست. بعد می روم جایی. اینترنت هست اما لپ تاپ نیست. این می شود که الان فکر می کنم به بازمانده ی جامانده ی دیشب. دیروز. سرِ ظهر است. زیرِ آفتابِ سوزان دوچرخه سواری کرده ام تا دانشگاه. خوشم. دیروزم به خیر گذشت. دیروزم پر از امید و شادی بود. خانه ی بهتر. کارِ جدید. ورزش. شنا. آدم وقتی هزار کار در پیشِ رو دارد مگر می شود غم بماندش در انتهای روز. خلاصه اش همان بود که اینجا نوشتم.

۱۳۹۱ شهریور ۷, سه‌شنبه

دویست و نود و هفت

فقط خواب می طلبم امروز. غرق شده ام در لطافتِ بودن. و چه خوب است که هستیم.

۱۳۹۱ شهریور ۶, دوشنبه

دویست و نود و شش

ملغمه ی آشوبناکی دارد می شود این بازی. ادعای مالکیت می کند بر چیزی که نیمی از هزینه ی مالی و زمانی و ذهنی اش را من داده ام و نیمِ دیگرش را رفیقی دیگر. برای من بازی بوده تمامش. با این حال دوست ندارم بگذارم کسی بی زحمت حاصلِ دسترنجِ من را بیاید تصاحب کند، بی حتی یک تشکرِ خشک و خالی. برایم راحت تر است که دور ریخته باشم تمامش را، تا خیالِ مفت بهره کشی کردنش از من. قشنگی اش آنجاست که این ها را در لوای رفاقت می خواهد انجام بدهد. بُخل اگر این است، من بخیلم و عارم نمی آید از بخیل بودن.

۱۳۹۱ شهریور ۵, یکشنبه

دویست و نود و پنج

دختری با خالکوبیِ اژدها دیدم. نفسم بند آمد از دردِ دخترک. اشک که هیچ. تنم به لرزه افتاد. لعنت. شنیده بودم که فشار می آورد. اما گمان نمی بردم که این قدر. دست و پا زدنش از یک طرف. و سکوت و رازداریِ چشمهاش از سوی دیگر. دستانِ لرزان از درد و چهره ی بی حالت و دردِ فروخورده اش آدمی را از نفس می اندازد.

رفیقی داشتم آن سال های مدرسه. یادم می آید روزی که زمین خورد با زانو. یک آهِ خفه تنها عکس العملش بود. باقیِ روز گذشت و هیچ کس خاطرش نماند که آدمی زمین خورده. فرداش آمد مدرسه. پاش از بالا تا پایین توی گچ. زانوی شکسته. ماندیم حیران که چه طور تمامِ روز خم به ابرو نیاورد. چند روز بعدترش. زنگِ تفریح بود. داشتیم راه می رفتیم. او هم با آن پای توی گچ لنگان لنگان پا به پامان می آمد. زنگِ تفریح برای ارواحِ سرکشی که یک ساعت و نیم اسیرِ کلاس بوده اند مجالِ کوتاهی است برای رهایی. کسی دوید از کنارمان. سریع. تنه زد به چند نفر. یک نظر دیدم ابروهای رفیقمان را که تلاش می کرد تعادلِ بر هم خورده اش را حفظ کند بی که پای شکسته اش را بر زمین بکوبد. یک نظر، یک نفسِ عمیق، یک مکثِ کوتاه. همین و تمام. کمتر از یک ثانیه و بعد انگار نه انگار که تنه ای. زنگِ تفریح تمام شد و برگشتیم سرِ کلاس و من ماندم و حیرت و دردی که نمی فهمیدمش. دردِ آدمی که آه و ناله و فریاد شیوه اش نیست. برای اول بار فهمیدم که دیدنِ دردهای ساکت چه قدر بیشتر آدم را مچاله می کند.

۱۳۹۱ شهریور ۴, شنبه

دویست و نود و چهار

تدارکاتچیِ درون را، بعد از این همه وقت، فراخواندم. نشستیم توی پارک. ده دوازده نفری. ساندویچ و نوشابه و یک عالمه شوخی و خنده.

۱۳۹۱ شهریور ۳, جمعه

دویست و نود و سه

این روزها که می گذرد، هر روز انگار که صدایی، زمزمه ای می خوانَدَم به راهی که منتظر است پیداش کنم. از وقتی یادم می آید دلم می خواسته فکر کنم که جایی، کاری هست که تنها از من بر می آید. که منتظر است من راهم را پیدا کنم، برسم و هستیِ شایسته اش را بایسته کنم.  این روزها، هر روز نسیمی در برم می گیرد و حسی می آورد که انگار نزدیک تر از آنم که خیالم می رود. که شاید همین کنج، همین گوشه های زندگی، نشسته منتظرم تا ببینمش. چشم می گردانم و سایه اش گم می شود در پسِ دیوار. می گردم و نمی یابم. مادام که می گردم، رخ نهان می کند و دست که بر می دارم و می نشینم به فکر و استراحت، سرک می کشد از کنجی. نه آن قدر که ببینمش و دریابمش؛ آن قدر که عطش بریزد به جانم. بازیِ این روزها. نزدیکی اش را ولی حس می کنم. مستم می کند.

۱۳۹۱ شهریور ۲, پنجشنبه

دویست و نود و دو

خواب دیدم دمِ صبح. ملغمه ای از آدم های نامربوط و فضاهای بی ربط تر. دلم نشستن سرِ سفره شان، و نانِ سنگک و تافتون می خواهد. که بنشینیم و نان، گرم و تازه باشد و پنیرِ محلی و انگورِ عسکریِ شیراز هم به راه باشد. بیدار که شدم صبح، از شدتِ ناممکن بودنِ حضورشان دلم فشرده شد. چشم هام را که باز کردم ولی، دیدم که زندگی هست. گیرم که صبحِ من، شب و بعد از ظهرشان باشد. این ها همه برچسب اند. ما که هستیم. زمین، سفره مان. آسمان سقف مان. بر سرِ یک سفره ایم.

۱۳۹۱ شهریور ۱, چهارشنبه

دویست و نود و یک

یک روزهایی هست که آدم احساس می کند معلق شده در فضا. که انگار در فضای اطرافش دارد حل می شود. بی که هیچ ردی بر جای بگذارد. در چنین روزی، یک تلنگرِ کوچک کافی است. مثلا دیدنِ اینکه آدمِ عزیزی بعد از مدتی که مدید می نماید، نامش را هنوز بلد نیست درست. نه از معذرت خواهی کاری بر می آید و نه از تلاش های آدم برای آرام کردنِ خود. محو می شود در فضای نیستی. کورمال چنگ می زند برای سرِ پا نگه داشتنِ خود. کورمال زخم می زند. آخرش اما، دست هایی پیدا می شوند که شانه ها را نگه می دارند. نقطه ی اتکایی. منظره ی غروبی روی رودخانه که به گرمای دستی که دورِ شانه حلقه شده هستِ آدمی را تثبیت می کند. تا نمی دانم کِی و کجایی در شایدِ آینده.

۱۳۹۱ مرداد ۳۱, سه‌شنبه

دویست و نود

خواب آلودگی و خستگی و امیدِ برآمده از انبوهِ کارهای پیشِ رو. زندگی خوش است. به کام است این روزها. ذهنم پرِ هشیاری است. پر از حیات. خواب می آید. بی رویا در برم می کشد تا صبح. بیداری آغازِ رویا است. بیداری با همه ی تنش ها و کش و واکش ها. امروز نشستیم به بحث. از آنچه دل مان می خواهد عوض شود در محیطِ اطرافمان. خوشم که او هم دل می سوزاند به حالِ سردیِ دانشگاه. آگاه است به تنهایی ای که غافل شویم در بر می گیردمان. باید جنبید. انتظارِ معجزه کافی نیست. 

۱۳۹۱ مرداد ۳۰, دوشنبه

دویست و هشتاد و نه

سرم درد می کند. بروم بخوابم. سرِ شب است. هفته ام را می خواهم به نشاطِ طلوع شروع کنم.

۱۳۹۱ مرداد ۲۹, یکشنبه

دویست و هشتاد و هشت

همین جا و همین لحظه. آمده ام دیدنش. شهرِ مجاور. بروم. دَم را باید دریافت.

۱۳۹۱ مرداد ۲۸, شنبه

دویست و هشتاد و هفت

داریم با هم راه می رویم که می گوید. از سینما آمده ایم بیرون. فیلمِ سبکی دیده ایم. خندیده ایم حسابی و خوشیم. راه می رویم سمتِ خانه اش. حرف می زنیم. ماجرایی را برایش تعریف می کنم که یک نفر برایم گفته. که چه طور اشتیاق مالِ اولِ رابطه است و بعد از دو سه ماه دیگر هم خانگی دلچسب نیست و آدم دلش می خواهد کمتر ببیندش. حرف می زنیم و می گویم که می دانی، به نظرم یک جای این قصه می لنگد. نگاهم می کند و می گوید که معلوم است کجا. این ها اگر دیگر شوقِ دیدارِ هم را ندارند، هم خانگی که هیچ، کلِ رابطه را باید تمام کنند. داریم راه می رویم که می گوید از شوق. داریم راه می رویم و من پر می شوم از خوشی. از شوق. بال های اشتیاق همین باید باشد.

۱۳۹۱ مرداد ۲۷, جمعه

دویست و هشتاد و شش

آدم یک وقت هایی از ترسِ سَرخوردگی، امیدهایش را می فرستد پسِ ذهنش. پیِ نخود سیاه. ناامیدی نیست. مثلِ دانه ی زیرِ خاک است. ماجرای من است و یک گلدان خاکی که گوشه ی اتاقم است و هر روز آبش می دهم که دانه های توی خاک تشنه نمانند یک وقت. هفته ی اول هر روز چشم می دوختم به گوشه گوشه ی خاک پیِ یک جوانه ای. چیزی که حتی نمی دانستم چه شکلی خواهد بود. این هفته های اخیر اما با انبوهِ دردِسرهای این ور و آن ور، صبح ها آبش می دادم و می رفتم. امروز صبح آمدم آب بدهم و بروم، چشمم خورد به نقطه ی سبز. متصل به یک خطِ سبز. دو برگ و یک ساقه. یک نگاهِ دیگر. چشمم خورد به دو نقطه ی دیگر. نمی دانم این ها همین دانه هایی اند که من کاشته ام یا چه. آب شان دادم تا ببینم چه می شود.

۱۳۹۱ مرداد ۲۶, پنجشنبه

دویست و هشتاد و پنج

 می آیم دانشگاه. بالاخره بعد از هزار و یک کشمکش، مستقر شدیم در جای جدید. جعبه هام را باز می کنم. یک ساعتی طول می کشد. نگاه می کنم به دور و برم. به گوشه ای که حالا به وسایلم، حسِ گوشه ی من را دارد. کسی نیست. صدای موسیقی ام را بلند می کنم. نه آن قدر که طنین بیندازد. همین قدر که گوشه ام را نوازش کند. خوشم به این جای جدید. گوشه ی دلنشینی از آب درآمد. خوشم به خیالِ روزهای دوچرخه و دانشگاه. و زندگی خوب است. از آن خوشی های بزرگ که از چیزهای کوچک آب می خورند. گاهی فکر می کنم که شاید اصل همین کوچک ها هستند. بعد می بینم که نه. اگر آن عظیم-خوشی ها نباشند که گه گدار تنِ آدم را به لرزه بیاندازند از هیبت شان، زندگی چیزی کم دارد. اما همین کوچک ترها مگر مرتعش نمی کنند آدمی را؟ اصلا بزرگ و کوچک کدام به کدام است؟

۱۳۹۱ مرداد ۲۵, چهارشنبه

دویست و هشتاد و چهار

خسته و از نفس افتاده بر دروازه های ابدیت. مستأصل نه، خسته. خسته از دویدن و ایستادن و باز دویدن. امیدم به معجزاتِ شب است و خواب.

۱۳۹۱ مرداد ۲۴, سه‌شنبه

دویست و هشتاد و سه

درست موقعی که در مانده ام که چه طور همزمان دو جا باشم و دو کار را پیش ببرم، می آید، دستش را می گذارد روی شانه ام. می گویدم برو به آن جای دیگر برس، هوای اینجا را من دارم برات. گرما و انرژی از دستش می دود توی شانه ام، پخش می شود توی تنم. می گویمش زود برمی گردم. امیدم است که زود برگردم. آدم از آینده که خبر ندارد. همه اش امید است. نگاهم می کند: عجله نکن. به آن جای دیگر برس. من هستم اینجا. پشتت را دارم تا برگردی. لبخندش اطمینان بخش است. می دوم که به آن جای دیگر برسم. کاری که خیال می کردم نیم ساعت طول بکشد، کش می آید و می شود سه ساعت. می دانم وقتی برگردم لبخندش آنجا خواهد بود. پر از امید. پر از انرژی. کلافه می شوم از بیهودگی ای که مرا دور نگه داشته از لبخندش. مثلِ ساقه ی تردِ نهالی که تلاش می کند سایه ی درختان را دور بزند و به نور برسد. کارها را به شتاب جمع و جور می کنم. برای اینکه دلیلِ شتابم را برای همراهم توضیح بدهم می گویم که عزیزی را کاشته ام توی خانه به جای خودم. استنتاجش چنان حیرانم می کند که همه سکوت می شوم وقتی که می گوید از تو کوچکتر است نه؟ همین است که این قدر حرف گوش کن است. سکوت می شوم و فکر می کنم به این که معنای لطفِ عزیزکم را این طور تعبیر کردن، آیا جز این است که من دارم از عزیزکم بیگاری می کشم، و عزیزکم آن قدر از رفاقت و مرام بی بهره است که من باید در این آشفته بازار امرش کنم به کمک کردنم؟ دهانم باز می ماند از حجمِ توهینِ ناخواسته ای که در همین استنتاجِ ساده هست به ما، از اندوهِ تصورِ دنیایی که در آن این استنتاج منطقی می نماید. 

۱۳۹۱ مرداد ۲۳, دوشنبه

دویست و هشتاد و دو

زلزله می آید یک گوشه ی دنیا. یک عده می میرند. یک عده با هم دعوا می کنند و مردمی می مانند زیرِ آوار. مملکتِ من. به همین سادگی. تلاش می خواهد حفظِ امید به این خطه.

این ورِ دنیا. می نشینیم. با هم حرف می زنیم. راجع به آن ورِ دنیا. راجع به این ور که ماییم. راجع به خودمان. راجع به زخم های کوچکی که بر هم زده ایم این روزها. حرف زدن خیلی خوب است.

۱۳۹۱ مرداد ۲۲, یکشنبه

دویست و هشتاد و یک

یک وقت هایی آدم یک مفری لازم دارد. یک جایی، یک کاری که حال و هواش را تازه کند. امروز وقتی با خرابیِ مزمن شده ی چیزی مواجه شدم که دیروز بالاخره خیال کرده بودم که تعمیر شده، ناگاه احساس کردم دنیا برم تنگ شده. دوچرخه ام را برداشتم و از خانه زدم بیرون. رفتم توی پارک. آدم وقتی دمِ غروب توی پارک می رود دوچرخه سواری، هیچ مشکل و دردسری آن قدرها هم بزرگ به نظر نمی آید. صداهای غروب توی پارک می آمد. جیرجیرک ها. قورباغه ها. و گه گداری برقِ کرمِ شبتابی دور و نزدیک. باد که می پیچد توی موها، آدم می بیند هر چه هم که پیش آمده باشد و هر چه هم که پیش بیاید، یک خوشی هایی توی این دنیا هست که لبخند به لبِ آدم می آورند و دلِ آدم را پر می کنند از خرسندی.

دست می برم توی کیفم. دستم می خورد به کلیدهای خانه اش. و لبخندِ اطمینان بخش اش می آید در نظرم که درِ این خانه همیشه به رویت باز است. اصلا بیا این کلیدهای اضافه را داشته باش که یک وقت پشتِ در نمانی. آدم وقتی می داند که یک جایی هست همیشه درش به روش باز است مگر می شود نگرانی بماند توی دلش؟ مگر می شود دنیاش به این راحتی تنگ شود و تنگ بماند؟

۱۳۹۱ مرداد ۲۱, شنبه

دویست و هشتاد

تنم کوفته است. از همه ی دویدن های این روزها. از بالا و پایین رفتن برای بهتر کردنِ دنیای کوچکم. خانه و دانشگاه. تنم خسته است. وقتی می نشینم انگار وزنه بسته اند به پاهام. انگار یک بارِ عظیمی روی شانه هام است. و یک مایعِ غلیظی می گردد توی رگ هام، یک چیزی مثل گِل. سنگین. با این حال اینجا که می آیم برای نوشتن، چراغِ اینجا را که روشن می کنم هر شب، ذهنم سبک می شود. انگار که تن را و همه ی خستگی اش را جا می گذارم روی زمین و ذهنم می رود به دنیاهای دور. دنیایی خیلی بزرگتر از دنیای کوچکی که این روزها این همه ازم توان و انرژی گرفته. اینجا چراغی روشن است.

۱۳۹۱ مرداد ۲۰, جمعه

دویست و هفتاد و نه

روزم این قدر طولانی بوده، این قدر قصه داشته که الان این قدر خسته ام که حتی نای نوشتنم نمانده. صبحِ زود رفتم دوچرخه سواری توی پارک. یک دورِ کامل. نیم ساعتی طول کشید. روزم بهتر از این نمی توانست شروع شده باشد. غافلگیر شدم اما به آمدنِ تعمیرکارها. من بودم و فشار و حالی میانِ خشم و کلافگی و تمرکز بر تک تکِ کلماتی که به تعمیرکارها می گفتم که خیالشان بر ندارد که من تمامِ روز را وقت دارم که بایستم که این ها کار را کش بدهند. بعدتر از شرِ تعمیرکارها که خلاص شدم زدم از خانه بیرون. دانشگاه هم دستِ کمی نداشت به لحاظِ آشفتگی. فردا اسباب کشیِ دانشکده است. در دانشگاه تمام دویدن بودم به این سو و آن سو و حساب و کتاب کردن که کدام میز کجا برود و کدام قفسه کجا. کمی که مرتب تر شد و تکلیف ها معلوم تر شد، رفتم در اتاقِ استاد. مثلا قرار بود امروز جلسه داشته باشیم. هر دو خسته بودیم. نیازم بود که با کسی حرف بزنم. راجع به خانه و تعمیرات. سنگین مانده بود سرِ دلم. باهاش که حرف زدم کلی بهتر شد حالم. آن قدر که توانستیم کمی هم راجع به پروژه ام گپ بزنیم. تشکر کردم ازش بابتِ گوش دادنش. قوتِ قلب است. خوشحالم که هست.

۱۳۹۱ مرداد ۱۹, پنجشنبه

دویست و هفتاد و هشت

رویای دوچرخه را امروز بالاخره عملی کردم. رفتم و کار را یک سره کردم. بعد یک ساعتی دوچرخه سواری کردم. مسیرِ خانه. یکی از رویاهای دیرینم بود. که یک روزی، یک جایی، دوچرخه بشود وسیله ی نقلیه ام. هر چه قدر که گریزانم از رانندگیِ ماشین، دوچرخه سواری مستم می کند. فال و تماشا. و نسیمِ خنکی که می پیچد توی موهای آدم. مگر می شود شاد نبود؟ مگر می شود لبخندِ خرسندی به لب نیاورد؟
دیرتر، شب که می شود، تردید می افتد به دلم که مبادا خرجِ زائد بوده باشد، باهاش حرف می زنم، آن ورِ اقیانوس. می گوید معلوم است که نه. به این می گویند سرمایه گذاری. خوشی بر می گردد. خوشیِ بی بدیل. دوچرخه گوشه ی اتاق استراحت می کند. نگاهش می کنم. چه طور می شود به چشمِ زائد یا اسراف نگاهش کرد وقتی آن همه راه را در یک ساعت طی کرده برایم امروز؟ تقریبا معادلِ زمانی که با مترو طول می کشید. تازه در هوای باز و آفتابِ گرمِ دلچسب، به جای تونل های نمور.

۱۳۹۱ مرداد ۱۸, چهارشنبه

دویست و هفتاد و هفت

امروز دیدمش بالاخره. بعد از یک ماه و نیم. چنان شاد شدم از دیدنش در راهروهای دانشکده بعد از این همه وقت که حتی نفهمیدم چه طور سلام کردمش. استادم است. نه فقط استاد. امروز فهمیدم که رفیقِ عزیزم است. خیلی عزیز. از عظمتِ شادی ای که دیدنش ریخت به دلم. از اینکه پر شدم از انرژی. مثل یک جور پشتگرمی.

۱۳۹۱ مرداد ۱۷, سه‌شنبه

دویست و هفتاد و شش

دیشب حرف می زدیم. کم خوابیدم. امروز بالا و پایین رفته ام. ملامتِ بیهوده به لبخند و شانه بالا انداختن از سر گذرانده ام. فردا هم بالاخره استادِ عزیز را قرار است ببینم. بروم بخوابم که سرحال باشم فردا.

۱۳۹۱ مرداد ۱۶, دوشنبه

دویست و هفتاد و پنج

امروز یک آن یادم افتاد که چند وقتی است که می خواهم دوچرخه بگیرم. هم فال است و هم تماشا. هم ورزش است و هم هزینه ی رفت و آمد های کوتاه تر را از زندگی ام حذف می کند. تو بگیر سرمایه گذاری. یک چیزهایی هست که آدم نباید بگذاردشان که سرد شوند. دو سه ماهی هست که می خواهم دوچرخه بگیرم و تردید و سرد شدن به تعویق انداخته اش. این است که این بار می خواهم همین فردا بروم مغازه و تصمیم را به عمل گره بزنم.

۱۳۹۱ مرداد ۱۴, شنبه

دویست و هفتاد و سه

آمدم بنشینم به کار کردن با نگرانیِ کارهای ناتمام، به جاش رفتم باهاشان بیرون و چند ساعتی گپ زدیم. کارم پیش نرفت. اما حالم سرِ جا آمد. یک وقت هایی پازل را دوباره باید به هم زد تا بشود درست ساختش. برای بهتر کار کردن، یک وقت هایی در اوجِ فشارِ کار، کار نکردن لازم است.

۱۳۹۱ مرداد ۱۳, جمعه

دویست و هفتاد و دو

 نمی شود که. پاک کنِ جادویی که وجود ندارد. پاک کنی که بگیری دستت و یک جاهایی را از زندگی پاک کنی. این چند وقت خیلی زود دلخور می شوم. دلخور که می شوم، بدخلق می شوم. بدخلق که می شوم، آدم های نزدیکم را، عزیزترانم را آزار می دهم. بعد از دستِ خودم دلخور می شوم که چرا آخر. بعد هی می نشینم با خودم تحلیل می کنم خودم را. که فلان دلخوری از کجا آب می خورد. بعد با تعجب یک چیزهای عجیبی دستم آمده از خلق و خو، و کنش و واکنش هام. امیدم این است که هر چه بهتر بشناسم خودم را، کمتر بی هوا زخم می زنم. زخم های قدیمی را باید پیدا کرد و درمان کرد. وگرنه حالِ آدم را آلوده می کنند.

فیل ها موجوداتِ تهاجمی ای نیستند. اما گاهی، تیرِ یک شکارچی، تیری که نتوانسته بر زندگیِ این هیولای آرام چیره شود، چنان دیوانه اش می کند که حمله می برد بر هر آنکه نزدیکش باشد. می گویند که آنچه آدمی را نکشد، آدمی را قوی می کند. قوی می کند، اما اگر که زخم مداوا شود. وگرنه به جای آنکه جانِ آدمی را یک باره بگیرد، زهر آلود می کندش. ذره ذره می بلعدش.

۱۳۹۱ مرداد ۱۲, پنجشنبه

دویست و هفتاد و یک

مغزم امشب بدجوری خالی است. رفیقی بعد از این همه وقت امروز خبرم داده که این آخرِ هفته از آن سوی مرز می آید اینجا و می توانیم همدیگر را ببینیم. خوشحال می شوم. بعد از این همه وقت. زنگ می زند و احوال می پرسیم و یک ساعتی حرف می زنیم. یک چیزهایی هست، یک رفاقت هایی که گذرِ زمان شاید ساکتشان کند برای مدتی، اما در سکوت ادامه می یابند. هستیم و خوب است که هستیم.

۱۳۹۱ مرداد ۱۱, چهارشنبه

دویست و هفتاد

گلدانی که دانه ای توش پنهان است هر روزِ آدم را پر می کند از شگفتی و انتظار. امروز که نگاهش کردم یک ساقه ی ظریف از خاک زده بود بیرون. کوچم، ولی راست. با دو تا نقطه ی سبز. برگ های آینده. آمدم آب بدهم بهش. به عادتِ همیشه. یک آن به خودم آمدم، دیدم که ناپدید شده. حالا هی نشسته ام به امید که شاید فردا دوباره پیداش شود. یا شاید پس فردا. بالاخره راهِ دوری که نمی تواند رفته باشد. اگر نمرده باشد، اگر جریان آب برده باشدش زیرِ خاک، بالاخره راهش را به بیرون پیدا می کند. نباید مرده باشد. ظرافتش را نمی خواهم با ضعف معادل بگیرم. زنده است.