۱۳۹۱ شهریور ۹, پنجشنبه

دویست و نود و نه

امروز رفتم دانشگاه. بعد از دو سال عادت کرده ام به اینکه اگر یکهو یک هفته نروم دانشگاه، کسی حتی نفهمد نبودنم را. بعد امروز، درِ آزمایشگاه را که باز کردم یکهو دیدم بچه ها می پرسند کجا بودی و بیست دقیقه نیم ساعتی گپ زدیم. یک نفر شیرینی آورده بود. باقلوای ترکی. روی میزم گذاشته بودند برایم. بعد من یکهو یک حسِ تعلقی آمد توی دلم. که اینجا جای من است، که این آدم ها و من، میانمان چیزی هست نامرئی، که حتی در سکوتمان جاری است. مست شدم از لذتِ بودنمان آنجا، آن لحظه.

بعدتر یک نفر که دوستِ خوبی است، که شاید بعدترها دوستِ نزدیک تری شود، با همان شور و هیجانِ همیشگی اش دوید توی آزمایشگاهِ ما که بپرسد تلفنِ آزمایشگاه وصل است یا نه. من را که دیده، با همان لحنِ پر انرژیِ همیشگی اش، تقریبا داد می زند که کجا بودی این چند وقت؟ نگرانت بودیم! حالا خوبی؟ می خندم می گویم خوبم! می گوید پس بی خیالِ سؤالِ اول! سراغِ تلفن را می گیرد و می گوییم که نه و می رود. بعد من می مانم و این همه ابرازِ محبت. می روم توی یکی دیگر از آزمایشگاه ها، آنجا هم بچه ها می گویند کجا بودی این چند وقت؟

حالا که شب است نشسته ام توی خانه و فکر می کنم که سرمای دانشگاه کِی جاش را داد به این گرمای دلچسب؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر