۱۳۹۱ شهریور ۴, شنبه

دویست و نود و چهار

تدارکاتچیِ درون را، بعد از این همه وقت، فراخواندم. نشستیم توی پارک. ده دوازده نفری. ساندویچ و نوشابه و یک عالمه شوخی و خنده.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر