۱۳۹۱ شهریور ۵, یکشنبه

دویست و نود و پنج

دختری با خالکوبیِ اژدها دیدم. نفسم بند آمد از دردِ دخترک. اشک که هیچ. تنم به لرزه افتاد. لعنت. شنیده بودم که فشار می آورد. اما گمان نمی بردم که این قدر. دست و پا زدنش از یک طرف. و سکوت و رازداریِ چشمهاش از سوی دیگر. دستانِ لرزان از درد و چهره ی بی حالت و دردِ فروخورده اش آدمی را از نفس می اندازد.

رفیقی داشتم آن سال های مدرسه. یادم می آید روزی که زمین خورد با زانو. یک آهِ خفه تنها عکس العملش بود. باقیِ روز گذشت و هیچ کس خاطرش نماند که آدمی زمین خورده. فرداش آمد مدرسه. پاش از بالا تا پایین توی گچ. زانوی شکسته. ماندیم حیران که چه طور تمامِ روز خم به ابرو نیاورد. چند روز بعدترش. زنگِ تفریح بود. داشتیم راه می رفتیم. او هم با آن پای توی گچ لنگان لنگان پا به پامان می آمد. زنگِ تفریح برای ارواحِ سرکشی که یک ساعت و نیم اسیرِ کلاس بوده اند مجالِ کوتاهی است برای رهایی. کسی دوید از کنارمان. سریع. تنه زد به چند نفر. یک نظر دیدم ابروهای رفیقمان را که تلاش می کرد تعادلِ بر هم خورده اش را حفظ کند بی که پای شکسته اش را بر زمین بکوبد. یک نظر، یک نفسِ عمیق، یک مکثِ کوتاه. همین و تمام. کمتر از یک ثانیه و بعد انگار نه انگار که تنه ای. زنگِ تفریح تمام شد و برگشتیم سرِ کلاس و من ماندم و حیرت و دردی که نمی فهمیدمش. دردِ آدمی که آه و ناله و فریاد شیوه اش نیست. برای اول بار فهمیدم که دیدنِ دردهای ساکت چه قدر بیشتر آدم را مچاله می کند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر