۱۳۹۱ مرداد ۱۲, پنجشنبه

دویست و هفتاد و یک

مغزم امشب بدجوری خالی است. رفیقی بعد از این همه وقت امروز خبرم داده که این آخرِ هفته از آن سوی مرز می آید اینجا و می توانیم همدیگر را ببینیم. خوشحال می شوم. بعد از این همه وقت. زنگ می زند و احوال می پرسیم و یک ساعتی حرف می زنیم. یک چیزهایی هست، یک رفاقت هایی که گذرِ زمان شاید ساکتشان کند برای مدتی، اما در سکوت ادامه می یابند. هستیم و خوب است که هستیم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر