۱۳۹۱ مرداد ۲۱, شنبه

دویست و هشتاد

تنم کوفته است. از همه ی دویدن های این روزها. از بالا و پایین رفتن برای بهتر کردنِ دنیای کوچکم. خانه و دانشگاه. تنم خسته است. وقتی می نشینم انگار وزنه بسته اند به پاهام. انگار یک بارِ عظیمی روی شانه هام است. و یک مایعِ غلیظی می گردد توی رگ هام، یک چیزی مثل گِل. سنگین. با این حال اینجا که می آیم برای نوشتن، چراغِ اینجا را که روشن می کنم هر شب، ذهنم سبک می شود. انگار که تن را و همه ی خستگی اش را جا می گذارم روی زمین و ذهنم می رود به دنیاهای دور. دنیایی خیلی بزرگتر از دنیای کوچکی که این روزها این همه ازم توان و انرژی گرفته. اینجا چراغی روشن است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر