۱۳۹۱ مرداد ۲۸, شنبه

دویست و هشتاد و هفت

داریم با هم راه می رویم که می گوید. از سینما آمده ایم بیرون. فیلمِ سبکی دیده ایم. خندیده ایم حسابی و خوشیم. راه می رویم سمتِ خانه اش. حرف می زنیم. ماجرایی را برایش تعریف می کنم که یک نفر برایم گفته. که چه طور اشتیاق مالِ اولِ رابطه است و بعد از دو سه ماه دیگر هم خانگی دلچسب نیست و آدم دلش می خواهد کمتر ببیندش. حرف می زنیم و می گویم که می دانی، به نظرم یک جای این قصه می لنگد. نگاهم می کند و می گوید که معلوم است کجا. این ها اگر دیگر شوقِ دیدارِ هم را ندارند، هم خانگی که هیچ، کلِ رابطه را باید تمام کنند. داریم راه می رویم که می گوید از شوق. داریم راه می رویم و من پر می شوم از خوشی. از شوق. بال های اشتیاق همین باید باشد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر