حرف می زنیم و من گوش می دهم. همیشه حرف زدن هامان حرف زدنِ من بوده و گوش دادنِ او که می گوید اینجا امن و امان، چه بگوییم. که سخت ترین کار واداشتنش به حرف زدن بوده است ولی امروز بی وقفه می گوید و من فکر می کنم به داستانِ پشتِ این حرف ها. خیلی آرامم امروز. تأثر گذشته و جاش یک جور قوت آمده. حرف می زنیم و من دلم می خواهد بتوانم پشتوانه باشم براش. که ببیند چه آرامم. که می تواند حرف بزند باهام. دلم نمی خواهد تمام شود. دلم نمی خواهد برود تنها بماند. ولی می رویم و من هنوز جایی بینِ زمین و هوام انگار. آرام و آسیب ناپذیر.
۱۳۹۲ آبان ۹, پنجشنبه
۱۳۹۲ آبان ۸, چهارشنبه
ششصد و بیست و یک
خواب می آید و مثلِ سیل می شوید و می برد. هیجان زده ام و منتظر. غافلگیری دو طرف دارد.
۱۳۹۲ آبان ۷, سهشنبه
ششصد و بیست
مثلِ وقتی که زمین می خوری و بدنت گرم است و نمی فهمی و ادامه می دهی و شب، موقع خواب است که می فهمی چه قدر کوفته ای. و تازه می بینی چه سیاه و کبود شده ای، خبرها هم گاهی همین طورند. بگذریم. می گذرند. زندگی خیلی هم خوب و قبراق پیش می رود.
۱۳۹۲ آبان ۵, یکشنبه
ششصد و نوزده
روی کاناپه ی کنارِ پنجره که لم می دهم آسمان پهن می شود بالای سرم. تاریک است. زمستان نزدیک می شود و تاریکی طولانی و طولانی تر. شب هایی مثلِ امشب که ابر همه جا را می گیرد، دراز کشیده کتاب می خوانم و چشمم از بالای کتاب می خورد به ابرهایی که بازتابِ روشنایی های شهر ارغوانی شان کرده. فکرم می رود به شب هایی که آسمانِ این رنگی پر از برف بود. دلم برف می خواهد و پیاده روی در شبِ برفی. دلم اولین برف را می خواهد. آن اولین شبِ برفی عمرم. آن پیاده روی. حالا اینجا برف می بارد و آنجا نه. آنجا هنوز پاییز است و برگ ها هنوز در حالِ ریختن. چه فرق می کند. گیرم که برف همزمان ببارد. با دستی که نیست که بگیرمش گرم کنمش و گرم کند دستم را چه کنم. شب هایی مثلِ امشب از گردی جهان به ستوه می آیم؛ از ساعت های متفاوت، از روز و شب های وارونه.
۱۳۹۲ آبان ۳, جمعه
ششصد و هیجده
آزرده بود از اینکه تمامِ زندگی ام رو نیست. می دانی، هیچ وقت نبوده. از وقتی یادم می آید همیشه یک گوشه هایی اش را نگه داشته بودم برای خودم. بخل شاید. ولی نمی شد. نمی شد تمامش را بریزم روی دایره برای یک نفر. نفرش هم مهم نیست کی. حتی توی یادداشت هام هم که برای خودم می نوشتم هم تمامش نبود. یک چیزهایی می ماند برای خودم. می دیدم که چه طور آدم ها زندگی ام را تکه تکه تکه مثلِ پازل نگه می دارند توی جیبشان و می دیدم که چه طور بعضی هاشان خیال می کردند از روی آن تکه ها می توانند کلِ پازل را ببینند و نمی توانستند. دوست دارم زندگی ام رازی داشته باشد. که اگر کسی خواست زندگی نامه بنویسد برایم مجبود شود با هزار هزار نفر صحبت کند و باز هم کامل نشود تصویر و جایی بماند برای خیال بافی. من پایان های باز را دوست دارم. زندگی روی مرزِ محوِ خیال و واقع را دوست دارم.
۱۳۹۲ آبان ۲, پنجشنبه
۱۳۹۲ آبان ۱, چهارشنبه
ششصد و شانزده
مرگ در جنگلِ شروود اندرسن می خواندم امروز. داستانی ساده. به ظاهر ساده. بعد یکی گفت که ای بابا. حواست نیست. پر است این داستان از اشاراتِ محو به اساطیر. جا خوردم. رفتم گشتم پی اش. یک مقاله ی کوتاه خواندم و مستم الان. آدم است دیگر. یکی با شراب مست می شود، یکی با قصه. این قدر مستم که سکوت در برم گرفته الان. یعنی انگار وقتی این همه حرف های جالب هست، من چه دارم که براش سکوت را بشکنم؟
۱۳۹۲ مهر ۳۰, سهشنبه
ششصد و پانزده
خیال می کنم تا حالا هیچ وقت این طور کتاب نخوانده ام. این طور عطش نداشته ام. این حالِ این روزها را دوست دارم. این حالِ زنده ی پرانرژی را. این خواندن ها و دوباره خوانی ها شادم می کنند. چند سال از کف داده ام؟ تشنگی لازم بود که برگردد ولی. و حالا برگشته. و چه حالِ خوشی است این تشنگی. این دویدن. این تلاش برای پیدا کردنِ چاهِ آبی که در گوشه ای از بیابانِ ذهن پنهان شده. خلاصه اش همین است.
۱۳۹۲ مهر ۲۹, دوشنبه
ششصد و چهارده
یک وقت هایی هم باید در را باز کرد. گذاشت که باد بیاید تو و غبارِ و خاکسترِ تمام شده ها را ببرد بیرون. باید مثلِ وین، خاکسترهای خاطره را داد به باد. تا هم باد آرام بگیرد و هم دل.
۱۳۹۲ مهر ۲۷, شنبه
ششصد و سیزده
آدم است دیگر. یک وقت هایی هم نابود می شود به یک تلنگر. به یک اشاره. یک حرفی می زنی و فرو می ریزد. آستانه ی تحمل است دیگر. از دل نازکی و پوست نازکی هم نیست گاهی. به جای آن آدم اگر زندگی می کردی شاید می دیدی که آن قدر بار بر شانه اش هست که همین پرِ کاهِ آخرین زمین گیرش می کند، که پوستش را می شکافد انگار که نیزه باشد. می رود می نشیند به حساس ترین نقطه. از بس که زیرِ انبوهیِ زندگی گرفتار است. آدم است دیگر. یک هو می بینی در یک گپ و گفتِ یک ساعته چند بار اشکش در می آید و باز ادامه می دهد و خودش را از تک و تا نمی اندازد. آدم است. موجودی غریب و دوست داشتنی.
۱۳۹۲ مهر ۲۶, جمعه
ششصد و دوازده
خوشحال بودم خیلی. بابتِ برگزیده بودن. آن هم جایی که نه کسی ام. نه ادعایی دارم. و البته می دانم که ادعایی ندارم کم ادعایی نیست. ولی به هر حال. جا خوردم از اولین بودم. یعنی آدم از اولین بودنِ خودش در اسطوره ی آفرینش همین قدرها شگفت زده شده بود آیا؟ خب آدم شاید آن موقع که آفریده شد آن قدرها هم آدم نبود. آدم بدون میوه ی ممنوعه مگر آدم می شود؟ آدم بود که میوه ی ممنوعه را انتخاب کرد یا میوه ی ممنوعه بود که از میانِ آن همه آفریدگان آدم را برگزید؟ ای عجب. امشب مستِ برگزیدگی ام. مستِ مست. از ظهر این طورم.
۱۳۹۲ مهر ۲۴, چهارشنبه
ششصد و یازده
دلم می گیرد. وقتی می بینم که آدم ها با چه شوقی از پیوستن به ارتش حرف می زنند اینجا. دلم می گیرد از شوق شان، از خیال شان که به ارتش و به جنگ کمکی می رسد به کسی. در جنگ آدم ها می میرند. تو بگو بهایی برای خوشبختیِ بقیه من اما خیالم می رود می خوابد زیر خاک کنارِ رویاهای فراموش شده.
۱۳۹۲ مهر ۲۳, سهشنبه
ششصد و ده
گمانم من زیاده از حد عاشق می شوم. عاشقِ آدم های ندیده. عاشقِ آدم های بی ربط. دلم که می رود، آن وقت است که دلهره می آید. آی نپریشی صفای زلفکم-طور به دستم نهیب می زنم، به ذهنم و واژگانی که بر زبانم جاری می شود. حرف می زنم و در این دنیای مجازی به انتظارِ جواب می مانم و دست و دلم می لرزد که نکند رنجشی، مبادا دلخوری...
حالا این روزها دلم دوباره گیر است. عاشقی های شروعِ رفاقت. آن حالِ جذبه را که من اسمش را می گذارم عاشقی. زن و مرد ندارد. زندگیِ این روزهایم پر شده از آدم های جدید و دلهره های شروع. و آن حالِ جذبه ناکِ امیدوارِ خوش جامم را خالی نشده پر می کند باز. مستِ مستم.
۱۳۹۲ مهر ۲۲, دوشنبه
ششصد و نه
امروز یک قصه ی خوب خواندم. هنوز ذهنم درگیرش است. منیرو همیشه همین طور است.
پر از امیدم امروز. یک نفر می آید و به اسمِ واقع بینی به مشت و مال می گیرد امیدم را. لال می شوم. امیدم را نگه می دارم توی دلم. برای خودم. بغضم می گیرد. امشب عجیب دل نازکم. هوا هم ابری است. ابرهای تکه پاره ی بنفشِ تیره که توی سرمه ای آسمان شناورند. خسته ام. بروم کمی تاریخ بخوانم. تاریخِ عهد عتیق. آن قدر دور که دعواها و امیدها و هراس هاشان محو شده باشد. که من بتوانم ناظرِ بیرونی باشم. آخ که چه حالِ خوبی است ناظرِ بیرونی بودن. بی طرف بودن هم ساده می شود.
۱۳۹۲ مهر ۲۱, یکشنبه
ششصد و هشت
هنوز مستم از گپ و گفت باهاش. همین طور ساده و صمیمی شروع می شود. آن هم درست موقعی که حسابی آشوبم و خیال می کنم که از کفم رفته. حرف می زنیم و اینترنتِ مزخرفِ من بیچاره ام می کند. مجبور می شویم خداحافظی کنیم و جایی دیگر و نوشتاری ادامه بدهیم. خوب است. باهاش حرف زدن خیلی خوب است. یک جورِ خوبی نزدیک است و ملموس. از آشفتگی ها و تردیدها می گویم. از کلافگی ها و به در و دیوار زدن ها. از خواندن های بی نظمی که حالا بودنش نظمشان داده. به شوق می آیم که بنویسم. حس می کنم پر از قصه ام امشب. پر از حرف برای گفتن.
۱۳۹۲ مهر ۱۸, پنجشنبه
ششصد و هفت
سردرد وقتی توی چشم ها خانه می کند مجالی نمی ماند برای نوشتن. این طور شب ها دلتنگِ قلم و کاغذ می شوم. ملایم ترند بر چشم. مهربان تر.
سانتیاگو هنوز بر آب است و من پر از دلهره ام.
۱۳۹۲ مهر ۱۷, چهارشنبه
ششصد و شش
نمی خواهم تا هفتاد سالگی ام صبر کنم برای قهقهه زدن بر احمقانه ترین اشتباهاتِ زندگی ام. امروز نیم ساعت غصه خوردم اما خود به خود ذهنم رفت سمتِ هفتاد سالگی ام و اینکه آن موقع چه خنده دار خواهد بود گفتن از چنین اشتباهی. که همه ی غلط های تایپی یک طرف، آدم اسمِ خودش را اشتباه تایپ کند. آن هم در اولین مقاله ای که قرار است چاپ بشود. روحِ فرخنده ای دارم. نامه نوشتم به شان که شاید بشود درستش کرد. با این حال دارم فکر می کنم که عجب قصه ای است برای تعریف کردن. برای یک روزِ زمستانی در جمع آدم های دور و نزدیک خندیدن. هفتادساله ی خوشحالی خواهم بود.
۱۳۹۲ مهر ۱۶, سهشنبه
ششصد و پنج
تمامِ روز بی قرارم انگار. به هر تلنگری غمم می شود. مردِ بی خانمان که می آید توی قطار و کمک می خواهد نفسم تنگ می شود. سرم را پایین می اندازم که چشم در چشم نشویم. وقتی می گوید که دارید می روید خانه، رسیدید قدرش را بدانید. من خانه ندارم. دلم یکهو می گیرد. سرم را به شتاب بالا می آورم که ببینمش. دور شده و فقط پشتش را می بینم. میانه سال است. خاکستری مو. خسته خسته راه می رود و من تمامِ غصه های زندگی می ریزد به جانم که چه فرقی هست بینِ او و من. که چرا من خانه دارم و او ندارد. که زندگی کجای راه از اسبِ مراد پرتش کرده پایین. اصلا آیا هیچ وقت روزگار به کامش بوده؟ دلم می گیرد و گذشته های محتمل دست از سرم بر نمی دارد و آینده های شاید ابری می شود سنگین بالای سرم. خسته و خُرد می رسم خانه. ناله می زنم از اندوهی که برم سنگینی می کند. از مادرِ طبیعت که می پرسد تازه یادم می آید که همین نزدیک هاست و این همه حساسیت و اندوه هم احتمالا پیش قراول اند. نفسم سبک تر می شود. خیالم راحت تر می شود. خسته ام ولی. و فکر گذشته ها و آینده های آدمی که در قطار ندیدمش رهایم نمی کند.
۱۳۹۲ مهر ۱۵, دوشنبه
ششصد و چهار
این مارها را دیده اید که دهان شان را باز می کنند و لقمه ای چند برابر بزرگ تر از قطرِ خودشان را می بلعند و بعد می خوابند یک جا، با شکمِ ورم کرده تا رد شود؟ حالِ من است و این همه کاری که بر سرِ خودم ریخته ام. امشب ترس برم داشته که مبادا از پسش بر نیایم. آدم است دیگر. یک شب هایی هم از این ترس ها به سراغش می آید. لازمش می شود که چشم هاش را ببندد و بگذارد رویاهاش بخزند زیر پلک هاش، بگذارد که خواب در میانه ی این رویاها بیاید در برش بگیرد. آدم است دیگر. یک وقت هایی باید به خودش یادآوری کند که چرا تمامِ این ها به دردسرش می ارزد. تمامِ این دویدن ها و رسیدن-نرسیدن ها. تمامِ این خستگی ها و دلهره ها. امشب همچون حالی ام. یک کوه کتاب های نخوانده و کارهای نکرده و تردیدها سرم هوار شده. لازم است چشم هام را ببندم، که یادم باشد که انتخابی است که کرده ام و بهایی است که برای رویایی که در سر می پرورم باید بپردازم. هوا هم بدجور مه گرفته است امشب. ماه هم حتی نیست که بخوانم ماه بالای سرِ تنهایی است. این پنجره ی اتاق و آسمانِ شبش ولی هر شب ماه را یادم می آورد که بالای سرِ تنهایی است حتی وقتی که انگار نیست. بالای سرِ تنهایی و تردید و جنون و هراس. مرهمی برشان. آرامِ جان.
۱۳۹۲ مهر ۱۴, یکشنبه
ششصد و سه
این قدر خسته ام که نگو. از سفر برگشتم دیشب. هنوز خسته ام ولی. پیرمرد و دریا خوانیِ امروز صبح هم افاقه نکرد. امشب بدجوری سانتیاگو ام. یک جورِ دست خالی ای ام انگار. در تقلا با نیمه دیگرم که توی آب است و دارد می کشدم به میانه ی دریا تا آخرش کدام از پا در بیاید. سانتیاگو لجوج است. شکست در مرامش نیست.
اشتراک در:
نظرات (Atom)
