روی کاناپه ی کنارِ پنجره که لم می دهم آسمان پهن می شود بالای سرم. تاریک است. زمستان نزدیک می شود و تاریکی طولانی و طولانی تر. شب هایی مثلِ امشب که ابر همه جا را می گیرد، دراز کشیده کتاب می خوانم و چشمم از بالای کتاب می خورد به ابرهایی که بازتابِ روشنایی های شهر ارغوانی شان کرده. فکرم می رود به شب هایی که آسمانِ این رنگی پر از برف بود. دلم برف می خواهد و پیاده روی در شبِ برفی. دلم اولین برف را می خواهد. آن اولین شبِ برفی عمرم. آن پیاده روی. حالا اینجا برف می بارد و آنجا نه. آنجا هنوز پاییز است و برگ ها هنوز در حالِ ریختن. چه فرق می کند. گیرم که برف همزمان ببارد. با دستی که نیست که بگیرمش گرم کنمش و گرم کند دستم را چه کنم. شب هایی مثلِ امشب از گردی جهان به ستوه می آیم؛ از ساعت های متفاوت، از روز و شب های وارونه.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر