۱۳۹۲ آبان ۱, چهارشنبه

ششصد و شانزده

مرگ در جنگلِ شروود اندرسن می خواندم امروز. داستانی ساده. به ظاهر ساده. بعد یکی گفت که ای بابا. حواست نیست. پر است این داستان از اشاراتِ محو به اساطیر. جا خوردم. رفتم گشتم پی اش. یک مقاله ی کوتاه خواندم و مستم الان. آدم است دیگر. یکی با شراب مست می شود، یکی با قصه. این قدر مستم که سکوت در برم گرفته الان. یعنی انگار وقتی این همه حرف های جالب هست، من چه دارم که براش سکوت را بشکنم؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر