۱۳۹۳ خرداد ۱۰, شنبه

هفتصد و شصت و چهار

آقای تیرسن می نوازد و شبِ من خاطره می شود. اولین کنسرتی که می روم، آقای یانِ عزیز است و آلبوم جدیدش، بی نهایت. هنوز مستِ مستم از موسیقی اش. از قصه هایی که با نت های موسیقی اش روایت می کند. زنده ایم که روایت کنیم. من به واژه، او به نوا، دیگری به تصویر...

دلم تنگ شد چرا؟ دلم خواست کنسرت تمام نمی شد.

۱۳۹۳ خرداد ۷, چهارشنبه

هفتصد و شصت و سه

هر روز، روز از نو، از نو. ترس می آید، سنگین می نشیند روی سینه ات. تردید است که به قبای ترس چنگ می اندازد به وجودت. اصلا چه هراسی عمیق تر از تردید و خیالِ پشیمانیِ فرداروز از دیروزها؟ تا اینجا از پشیمانی قِسِر دررفته ام. با این حال هراسش هنوز هست. خوب که نگاه کنی می بینی تمامش از بچگی هایت آب می خورد. از بچگی های والدینت. یا اصلا قدیم تر. از اسطوره ی پسیشه، از آدم و حوایِ گریانِ بر زمین افتاده. قصه اما زاده ی همان لحظه ای است که آرزوشان است طور دیگری زندگی کرده بودندش و با این حال آنچه خودشان با پشیمانی بر خود زهر کردندش اصلِ داستان است. کنش اولیه ای که هزار و یک ماجرای دیگر را رقم می زند و بی آن قصه ای در کار نخواهد بود.

۱۳۹۳ خرداد ۶, سه‌شنبه

هفتصد و شصت و دو

«شاید یک روزی برایت گفتم.» صدایم در نیامد ولی. داشت حرف می زد و من گوش می دادم و ذهنم می رفت به آن موقعی که همین ترس ها و دلهره ها را داشتم و بی گدار به آب زدم و رسیدم به ساحلی دیگر. دلم می خواهد برایش بگویم ولی قصه ام این قدر پر است از آشفته حالی و من این قدر ترس خورده ام از قضاوت که صدایم می شکند در گلویم و حسرت به دلم می ماند که کاش می توانستم بگویم. تمامش از همین حرف های نگفته است. از همین ترس های قدیمی. زندگی به مسیری دیگر شاید می رفت. مسیری به مراتب سرراست تر. من اما قاطرِ چموشِ مسیرهای سنگلاخم. هر چه بیشتر حرف می زنیم بیشتر می بینم که چه دوریم و بیشتر ذهنم قصه می بافد که چه می شد اگر سه سالِ پیش... زندگی ای متفاوت.

۱۳۹۳ خرداد ۵, دوشنبه

هفتصد و شصت و یک

در نیجریه دختران هنوز پیدا نشده اند. شاید هیچ وقت پیدا نشوند.
راهِ دور چرا؟ توی قطارهای درون شهریِ همین شهر بود که پسرک گم شد و هنوز پیدا نشده. پسرک آتیسم داشت. دارد. داشت. نمی دانم چه به روزش آمده.
یا زنی که در شلوغ ترین ایستگاه شهر دزدیدندش و فروختندش و تا چند ماه اثری پیدا نشد ازش.
هر روز هزار و یک نفر گم می شوند و دیگر پیدا نمی شوند. نمی دانم چه به سرِ گم شده ها می آید. آنکه پیدا می شود، اگر پیدا شود، آیا همان آدمی است که گم شده بود؟ پلیس ها اغلب می گویند که آدمی که گم شده را در هفتاد و دو ساعت اول می شود پیدا کرد. بعد از آن احتمالش چنان ناچیز است که امید را می برند. چیزی درونِ آدم می شکند. غباری می شود و راهش را می کشد توی رگ ها و می رسد به دلِ آدمی. دلِ آدمی که غبار گرفت تن را هم که نجات بدهی، نوش داروست بعد از مرگِ سهراب.
دخترها هنوز پیدا نشده اند. پسرک هم. می گویند پسرک احتمالا مرده باشد.
گم شده ها، دزدیده شده ها و به گم شدگی برده شده ها...
یک دقیقه سکوت. لال شدم.

۱۳۹۳ خرداد ۴, یکشنبه

هفتصد و شصت

این یتیم سیاه هم خوب سرِ ما را گرم کرده این روزها. امیدوارم این فصلش که تمام می شود دستمان خیلی عمیق توی حنا رها نشود.

۱۳۹۳ خرداد ۳, شنبه

هفتصد و پنجاه و نه

کِی به انداختنِ سنگِ پیاپی در آب
ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت؟
***
دارم با خودم کنار می آیم. با معمولی بودن. با احساساتِ معمولی ام. شاید قرار بر همین است که من نویسنده ی معمولی ترین لحظه های آرام باشم. همین.

۱۳۹۳ خرداد ۲, جمعه

هفتصد و پنجاه و هشت

شب های مه گرفته، شب های نابی اند. خوب است آدم خاطره ای با رفیقی داشته باشد از شبی مه گرفته. از موهای وز شده از رطوبت و از خزعبل گویی ها. خوب است که قابِ تصویر آدم در ذهن کسی پر باشد از مه. این طورها فراموشی مثل گم شدن می شود در مه. حالِ خوشی می شود. خوبی اش این است که آدم وقت خداحافظی هی بر نمی گردد پشت سرش را نگاه کند. انگار که مه دیواری می شود، که واقعیتِ وداع را داغ می زند. زخمِ باز را تمام می کند. می دانی که. خداحافظی های پر از درنگ زخم های بازی اند که هر گردن کشیدن و سر بر گرداندن دهانشان را باز می کند و به خون می اندازدشان. خوب است آدم در مه خداحافظی کرده باشد. خوب است آدم خداحافظی که کرد درنگِ بیجا نکند، راهش را بکشد و برود. نمک به زخم است این درنگ های بعد از وداع. التماسِ بیهوده ای است به زمان و مکان. نمی شود که نمی شود. باید رفت.

۱۳۹۳ خرداد ۱, پنجشنبه

هفتصد و پنجاه و هفت

اخطار. این پست حاویِ مقدارِ زیادی چس ناله می باشد!

با خودت فکر می کنی این که بگذرد شادی می آید. می گذرد و دردی دیگر می آید. تلخی ای دیگر. تلخی های گزنده اغلب درست موقعی که انتظارِ شادی ای عمیق هست گریبانِ آدمی را می گیرد. امروزم بود. به امیدِ شادیِ بی نظیر بودم. دیر رسیدم. این طورها نیست که آدم از خوشی ای اگر جا بماند، در خاکستریِ بی تفاوتی رها شود. جا که می مانی، وقتی دیگری را هم از رسیدن به خوشی وا می داری، روزت سیاه می شود به تلخی ای که به آنی آغاز شده از همان لحظه ی توی خیابان که فهمیده ای جامانده ای، ولی به دقیقه که هیچ، به ساعت و روز هم شاید پاک نشود.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۳۱, چهارشنبه

هفتصد و پنجاه و شش

فردا روز که بایستم صمّ بکم، نفرینِ زمان گریبانم را خواهد گرفت. این بی حوصلگی ها. این تنبلی ها.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۳۰, سه‌شنبه

هفتصد و پنجاه و پنج

دلم می خواهد زمان بایستد. زمان در من بمیرد و من بر زمان بخوابم. این طورها دیگر. یک حالِ سبکی ام که با شلوغیِ این روزهام نمی سازد. این می شود که امروزم یک خط در میان نشسته ام به گوش دادنِ لاکریموزای آقای پرایزنر و آهنگی برای متحد شدنِ اروپا.

سرم هنوز درد می کند از آخرِ هفته ای که به روزی هیجده ساعت کار گذشت. دلزدگیِ بعدش. و این حالِ سبکی و بی زمانی. می دانم زمان که راه بیفتد، روز دورِ تند می گذرد تا جا ماندگی اش را جبران کند. حالِ اد بلومِ ماهیِ بزرگ وقتی که عشقِ زندگی اش را برای اول بار می بیند. زمان می ایستد و بعد روی دورِ تند می گذرد. من الان در آن ایستادگیِ زمانم انگار. دلم می خواهد این حال کِش بیاید. تمام نشود.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۷, شنبه

هفتصد و پنجاه و چهار

صدای آقای شاملو می پیچد توی ذهنم: دلتنگی های آدمی را باد... صداش گم می شود. راستی باد چه کار می تواند بکند با دلتنگی های آدمی؟ توی این شهر با این بادی که امروز آدم را مثلِ برگِ خزان به چپ و راست می بُرد در هر قدم، من چرا هنوز سنگینم از تنگیِ دلی که معلوم نیست هوای چه و که را کرده این روزها...

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۶, جمعه

هفتصد و پنجاه و سه

من اینجا بس دلم تنگ است...
همین طور بی هیچ فکری دستم به نوشتنِ این یک خط رفت.

امروز خیلی خسته ام. دلم می خواهد تا سه چهار روز بخوابم بی وقفه. نمی دانم چرا دل نگرانم. فردا مصاحبه ای دیگر است و من که تا همین پریروز خیال می کردم کاملا خوشم به خلوتیِ تابستانم، حالا نگرانم که نکند نتوانم این کار را بگیرم. آدمیزاد است دیگر. خیال می کند که چیزی را می خواهد و به آنی خودش حریص می یابد به خلافِ آن چیز.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۵, پنجشنبه

هفتصد و پنجاه و دو

آدم گاهی انگار از سرِ بی تفاوتی که در می زند جوابِ بهتری می گیرد. هر چه باداباد به سر زدم و به فشارِ یک دکمه جیی اپلای کردم و جوابی شنیدم که انتظاری نداشتم بر شنیدنش. باید دید به کجا می رسد. شوق مثلِ آتشی که بگیرد به گوشه ی کاغذ، به دلم نشسته. خواب آلوده ام.

پس نوشت. آدم گاهی باید چند قدم به عقب برود برای اینکه بپرد. بی پروایی و دل به دریا زدن همیشه جسارت نیست. گاهی هم فقط حماقت است.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۳, سه‌شنبه

هفتصد و پنجاه و یک

زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت...

نیازم به استراحتی آرام و طولانی. برای کنار آمدن با خودِ آشوبناکم. با این دلِ هرجایی ام که هر چه می گویمش مباش چنین افاقه نمی کند.

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
به هر درش که بخوانند بی‌خبر نرود
طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی
ولی چگونه مگس از پی شکر نرود
سواد دیده غمدیده‌ام به اشک مشوی
که نقش خال توام هرگز از نظر نرود
ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدار
چرا که بی سر زلف توام به سر نرود
دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی
که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
که آبروی شریعت بدین قدر نرود
من گدا هوس سروقامتی دارم
که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود
تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری
وفای عهد من از خاطرت به درنرود
سیاه نامه‌تر از خود کسی نمی‌بینم
چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود
به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفید
چو باشه در پی هر صید مختصر نرود
بیار باده و اول به دست حافظ ده
به شرط آن که ز مجلس سخن به درنرود

با صدای آقای شجریان باشد، گوش بدهم و چون قلم دودِ دلم به سر برود... آخ از این حال. آخ.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۹, جمعه

هفتصد و پنجاه

در میانه ی هزار و یک کار و درگیری، سر و کله زدن با آدم هایی که خیال می کنند تمامِ دنیا بهشان بدهکار است آخرین قطره شده در جامم. ندانستن عیب نیست، تف کردن توی روی کسی که می داند، به خاطرِ اینکه می داند، ولی هست. این چند هفته بگذرد و این پروژه شان تمام شود و من بروم پیِ زندگی ام. ما را به خیر و شما را به سلامتی بگوییم و نفسی راحت بکشیم.

تمامش ولی این طورها هم نیست. این چند روزه چندین و چند بار گپ زده ام با دوستی که بعد از سالی به شهر برگشته. خوب است که هست. برود باز جایش خالی می شود. با این حال چه فرقی می کند. حالا که هست را خوش است. بعد هم می رود تا بارِ بعدی که باشد. به همین سادگی.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۶, سه‌شنبه

هفتصد و چهل و نه

فکرش را بکن. نشسته باشی، با کسی از تلخی های گذشته و تمام شده حرف بزنی و یکهو عطسه ای بیاید و گیر کند توی دماغت و بشود کوه اشکِ ناگزیر در چشمت بی هیچ احساسی و تو هی تاکید کنی که گریه نمی کنم. این ها همه عطسه است و فکر کنی با خودت چه بی موقع آمده این عطسه ی بی محل و توضیح دادنش هم تفِ سربالا باشد... همچون حالی.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۵, دوشنبه

هفتصد و چهل و هشت

خواب آلوده ام. امروز قرار بود بیست دقیقه یک نفس بدوم. چهار توقف کوتاه داشتم میانه اش. یکی برای بستن بند کفش و سه بار هم برای آب خوردن. ناراضی ام. انگار که با خودم مسابقه داده باشم و باخته باشم. مسخره است.

فراموشی آرامش می آورد. درد اما تنها از به یاد آوردن نیست. خاطره زخم است و ذهنِ رویاپردازی که قصه های دور و دراز می بافد که اگرها و چه طورها می شد و چه طور همه چیز عوض می شد و چه طور امروزِ روزش روزِ دیگری می بود. تمامش هم از یک سؤال شروع می شود که چرا نکردیم، چرا حرفی نزدیم آن موقع که حرفی داشتیم و قورتش دادیم، یا چرا گفتیم آن موقعی که می توانستیم ساکت بمانیم. ذهنم امروز چرخ می خورد در زمستان سه سال پیش. از دیشب که باهاش گپ زدم، پرت شده ام به زمستانِ سه سالِ پیش و هنوز که هنوز است در نیامده ام.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۴, یکشنبه

هفتصد و چهل و هفت

دست هاش را گذاشت روی شانه هام و زل زد توی چشم هام. چه طور شد که این همه وقت توی یک شهر بودیم و به صرافتِ شناختنِ هم نیفتادیم؟ حالا یک قاره پهن شده بینمان و من تازه فهمیده ام که چه رفیقِ خوبی را از کف داده بودم. برگشته شهرِ ما چند روزی. دیدمش. خوشم شد از دیدنش. و چیزی در دلم فرو ریخت. دلهره ی زمان از دست رفته. عمرِ بر باد رفته. زمانی که هنوز هم از دست می دهم. فرصت هایی که در غار نشینی هایم می سوزند. فرصتِ دیدار، فرصتِ رفاقت.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۳, شنبه

هفتصد و چهل و شش

لاله ها قرمز کامل باز شده اند. تابستان هلاکشان دارد می کند. تا همین پریروز که زمستان بود. امروز پریدیم به تابستان. توی دلِ لاله ها لکه های سیاه هست. مثل شقایق های دشت شقایق.

امروز بعد از مدت ها دلم خواست مشت بکوبم توی صورتِ کسی. این طور عصبانی کمتر بوده ام این سال ها. امروز ولی، از دریدگی شان بی تاب شدم. از دریدگی شان. از طمع شان و توقعاتِ بی پایانشان. اول باید زنده ماند ولی. باید کسانِ خود را نجات داد. آخ لیلا! اندوه این حرفِ لیلا را تا امروز این طور حس نکرده بودم.

پس نوشت. لیلا در کتابِ بادبادک ها این حرف را می زند. وقتی که از روزگارِ تلخی که برش گذشته می گوید. از بهایی که برای زنده ماندن و نجات دادنِ کسانش پرداخته.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۲, جمعه

هفتصد و چهل و پنج

دلم پیش قفل های روی پل است. قفل هایی که عاشقانِ قدیم و جدید به نشانِ ابدی بودنِ عشقشان بر جای گذاشته اند. چند تاشان خوش حالند؟ چند تاشان هنوز با همند؟ آدم ها دلشان به نشانه ها خوش است. دلِ من به آدم ها و دلخوشی شان. دلم تنگ می شود وقتی چشم هایی را می بینم که این قدر به دور خیره شده اند که دیگر پیش پایشان را نمی بینند. هنوز با خودم درگیرم. چشمی را که عادت کرده به آن دورها زل بزند مجبور می کنم بیشتر به نزدیک ها نگاه کند. دور که به هر حال در میدانِ دید نیست کامل. همان بهتر که پس زمینه ی همین نزدیک ترها باشد. روزِ مبادا را بگذار درِ کوزه. روزِ مبادا هیچ وقت نمی آید. همیشه آن چیزی که نیامده ترسناک تر است. انتخاب البته با خودِ آدم است. ترسناک تر یا هیجان انگیزتر دو روی یک سکه اند. من دلم با هیجان است بیشتر. انتخاب است دیگر. گاهی هم می ترسم. ولی اغلب به خودم نهیب می زنم که هی! چیزی که معلوم نیست چیست می تواند از تمامِ پیش بینی های آدم هم بهتر از آب در بیاید.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۱, پنجشنبه

هفتصد و چهل و چهار

امروز یک خط در میان به خواب گذشت. فردا تولد است و من یاد شبی می افتم که به زهرخندی از تلخی ای که تولدش خواهد داشت گفت و من که طاقتم تاق شده بود و یادِ تولدی که زهر شده بود را نمی توانستم بیرون کنم از خاطرم. سال هاست که تولد برایم روزی است مثلِ روزهای دیگر. یا اقلا خیال می کردم این طور است. با این حال امسال وقتیِ تلخیِ آن روز را می بینم که گزنده تر از روزهای تلخ تر در ذهنم مانده، برم آشکار می شود که تولد هنوز ردی از جادو و انتظار در خودش دارد برایم. شاید این رد محو باشد ولی هنوز هست.

و بیهودگی ها کماکان در من می زند موج. امروز از صبح باران می بارید. توی خانه نشسته بودم. صدای باران خواب آلوده ام می کند. خواب بعد از ظهرِ اردیبهشت آمد مثلِ مد دریا، من را از ساحل شست. هنوز خوابم انگار...