۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۴, یکشنبه

هفتصد و چهل و هفت

دست هاش را گذاشت روی شانه هام و زل زد توی چشم هام. چه طور شد که این همه وقت توی یک شهر بودیم و به صرافتِ شناختنِ هم نیفتادیم؟ حالا یک قاره پهن شده بینمان و من تازه فهمیده ام که چه رفیقِ خوبی را از کف داده بودم. برگشته شهرِ ما چند روزی. دیدمش. خوشم شد از دیدنش. و چیزی در دلم فرو ریخت. دلهره ی زمان از دست رفته. عمرِ بر باد رفته. زمانی که هنوز هم از دست می دهم. فرصت هایی که در غار نشینی هایم می سوزند. فرصتِ دیدار، فرصتِ رفاقت.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر