۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۹, جمعه

هفتصد و پنجاه

در میانه ی هزار و یک کار و درگیری، سر و کله زدن با آدم هایی که خیال می کنند تمامِ دنیا بهشان بدهکار است آخرین قطره شده در جامم. ندانستن عیب نیست، تف کردن توی روی کسی که می داند، به خاطرِ اینکه می داند، ولی هست. این چند هفته بگذرد و این پروژه شان تمام شود و من بروم پیِ زندگی ام. ما را به خیر و شما را به سلامتی بگوییم و نفسی راحت بکشیم.

تمامش ولی این طورها هم نیست. این چند روزه چندین و چند بار گپ زده ام با دوستی که بعد از سالی به شهر برگشته. خوب است که هست. برود باز جایش خالی می شود. با این حال چه فرقی می کند. حالا که هست را خوش است. بعد هم می رود تا بارِ بعدی که باشد. به همین سادگی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر