۱۳۹۳ خرداد ۷, چهارشنبه

هفتصد و شصت و سه

هر روز، روز از نو، از نو. ترس می آید، سنگین می نشیند روی سینه ات. تردید است که به قبای ترس چنگ می اندازد به وجودت. اصلا چه هراسی عمیق تر از تردید و خیالِ پشیمانیِ فرداروز از دیروزها؟ تا اینجا از پشیمانی قِسِر دررفته ام. با این حال هراسش هنوز هست. خوب که نگاه کنی می بینی تمامش از بچگی هایت آب می خورد. از بچگی های والدینت. یا اصلا قدیم تر. از اسطوره ی پسیشه، از آدم و حوایِ گریانِ بر زمین افتاده. قصه اما زاده ی همان لحظه ای است که آرزوشان است طور دیگری زندگی کرده بودندش و با این حال آنچه خودشان با پشیمانی بر خود زهر کردندش اصلِ داستان است. کنش اولیه ای که هزار و یک ماجرای دیگر را رقم می زند و بی آن قصه ای در کار نخواهد بود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر