۱۳۹۱ آذر ۱۰, جمعه

سیصد و هفتاد و چهار

قلمی که باهاش می نویسم در احوالم تاثیر مستقیم دارد. روان نویس مشکی از آن مشکی ها که بر سفیدی کاغذ محکم و با وقار نقش می بندند اعتماد به نفس می دهدم. سبز روشن آرامم می کند. آبی آسمانی قلمم را روان می کند به نوشتن از هر دری. مداد اگر تیز نباشد خیالم را به پرواز در می آورد. شوق قصه گویی می دهدم. خودکار آبی و سیاه معمولی صرفا ابزار نوشتن اند. همان طور که مداد نوکی(اتود یا هر چه که نامش هست). نه خیال درشان هست نه احساسی. هیچ.
وقتی نشسته بودم به حل یک سوال. از خودکار آبی پناه بردم به روان نویس مشکی و ناگاه شوق نوشتن و ایده های نو آمد سراغم.

۱۳۹۱ آذر ۹, پنجشنبه

سیصد و هفتاد و سه

بیدار شدم خوش تر از دیشب. همان طور که گمانم می رفت. میانه ی روز یادم آمد که امروز قرار است ببینمش. دوست که نه، آشنای دوری بود که دو بار باهاش حرف زده بودم. با خودم فکر کردم که در میانه ی این همه کار این هم قوزِ بالا قوز. با این حال وقتی دیدمش حیران ماندم از رفاقتی که از ناکجا انگار میانِ ما شکل گرفته بود. ساعتی حرف زدیم. از این در و آن در. خوش بودم به گذرانِ وقت باهاش. شرمنده از بی میلی ام پیش از دیدارش. هنوز حیرانم که چه می شود که آدم ناگاه در میانه ی یک دیدار در می یابد رفاقتی جوانه زده که نه فقط از آن بی خبر بوده که انکارش می کرده، که تلاشی در راستاش نمی کرده بس که بی میل بوده در میانه ی هیاهوی زندگی.

۱۳۹۱ آذر ۷, سه‌شنبه

سیصد و هفتاد و دو

صبح که بیدار شدم، خوابِ غریبم هنوز خاطرم بود. سنگین و تلخ دراز کشیده ماندم توی تخت، به امید آنکه شاید زمان در من بمیرد یا من بر زمان خوابم ببرد. نشد. آرام و بی رنگ و رو روزم گذشت. از پس کارهای امروزم اما برآمدم. هر طور که بود بر آمدم از پس شان. آرامم الان تا بروم بخوابم. فردا خوش تر خواهد بود. همان طور که امشب خوش تر از امروز صبح است.

سیصد و هفتاد و یک

دیروز رفتم تمرین تیراندازی. مرد معلم بود. با حوصله. از ظاهر و سن و سالش این همه صبوری در آن هوای سرد بر نمی آمد. هفتاد سال، هوای سرد یک صبحِ زمستانی، آن هم فردای شبی که به گفتِ خودش نخوابیده آن قدرها. یک جورِ عجیبی از دیروز تا حالا مدام فکر می کنم به کوتاهیِ زمانی که با این معلم سپری کردم، به اخطارهایی که از قبل داده بودندم که این مرد، من را به واسطه ی کشوری که در آن زاده شده ام قضاوت خواهد کرد، سخت و بی رحمانه. با این حال، مجال اگر اندک بود، آن قدر بود که یادم بیاید آدم ها را نباید قضاوت کرد. چه رسد به نادیده قضاوت کردن شان.

۱۳۹۱ آذر ۲, پنجشنبه

سیصد و هفتاد

یک شب ننوشتم به خاطرِ سردرد. دیشب هم که موکول شد به امروز صبح. این یکی اثرِ تعطیلات است و مهمانِ خانه ای بودن. شوقِ نشستن در جمعی توی خانه و چای با بیسکوییت خانگی خوردن و گپ زدن. آن قدر که خستگی آرام و بی صدا می خزد توی رگ های آدم و یک آن به خودش می آید و می بیند چشمهاش چه سنگین است و خواب آلود.

این چند شب احتمالا باز هم تکرار شود این بساط. تا دوشنبه.

۱۳۹۱ آبان ۳۰, سه‌شنبه

سیصد و شصت و نه

آدم وقتی دستش بند می ماند وقتی دم آخر کارش لنگ می ماند است که در می یابد چه رفقای خوبی گردش را گرفته اند. کارم را باید در جلسه ی گروه ارایه می دادم. پنج دقیقه مانده یک اشتباه جزیی را آمدم درست کنم نرم اقفزارم دیگر کار نکرد. دست به دامن هر که بود و نبود شدم. در همان پنج دقیقه چندین و چند تا دست یاری به سمتم دراز شد. سرخوش شدم. همین کمک های کوچک. همین پشت گرمی های ساده آدم را زنده می دارند.

۱۳۹۱ آبان ۲۹, دوشنبه

سیصد و شصت و هشت

حالِ خراب. می خواستم براونی درست کنم. اما الان دست به هر چه بزنم تلخ می شود. باید برای جلسه ی گروه که فرداست، فکرم را جمع و جور کنم و ارائه ام را مرتب کنم. کار که باشد آدم نمی تواند زیاد تلخ بماند.

۱۳۹۱ آبان ۲۸, یکشنبه

سیصد و شصت و هفت

کار دارم. خیرِ سَرَم دوشنبه داوطلب شده ام که در گروه یک مقاله را ارائه بدهم. گیجم اما انگار. نمی دانم از کجا شروع کنم. دستم به کار نمی رود. می دانم که آخر باید از یک جایی، هر جا، فرق نمی کند، باید شروع کرد. که شروع کردن به خودیِ خود مهم است، مستقل از کجا و چه طور.
به جای کار کردن نشستم به تماشای بدنه ی دروغ ها. یا هر چه که ترجمه ی اسمش می شود به فارسی. نفس گیر بود. تلخ بود. چه به سرِ آدمیت دارد می آید؟

۱۳۹۱ آبان ۲۷, شنبه

سیصد و شصت و شش

خوابم می آید. پتوی تازه هم که دیروز بالاخره رسیده دستم، وسوسه س گرم و نرمی است. احساس می کنم یک اتفاقِ خیلی خوب یک جایی همین دور و بر مترصدِ یک فرصت است که غافلگیرم کند. امروز و دیروز، از بعد از جلسه ام با استادکم این احساس آمده سراغم. گرمای نفسِ خوشی را بر گردنم حس می کنم. تقلا نمی کنم ولی. می خواهم بگذارم خوب شگفت زده ام کند زندگی.

۱۳۹۱ آبان ۲۶, جمعه

سیصد و شصت و پنج

تو بگیر تحویل سال. با تاخیر. دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد. آن هم وقتی روزی بوده پر از شادی و ایده های ناب. جلسه ای با استادم که نشستیم به گپي بی مهابا درباره ی ایده های لحظه ای. انگار به شکار رفته باشی. شکار نه. بازی با پروانه ها. به تور انداختن شان برای چندی نگاه کردن و دقیق شدن بر ظرافت شان. آن قدر که در حافظه نقش ببندد. بعد رها کردنش تا در ذهن بچرخد و باز بچرخد. لبخند پهن می شود روی صورتم از یادآوری اش.

۱۳۹۱ آبان ۲۵, پنجشنبه

سیصد و شصت و چهار

هوا سرد می شود بعد از چند روزِ بهاری. پاهام هنوز سردند. کوفته می کند تنم را بادِ سرد. دلم چشمه ی آبِ گرم می خواهد. بی بو البته لطفا! دلم چشمه ی آبِ گرم می خواهد وسطِ کوهستان. بکر. گرمای آب به تنِ کرخت شده ام نفوذ کند. سرم را تکیه بدهم به صخره سنگی خزه بسته: بالشِ مخملینِ رویاها.

یک روز. یک روز پیدا می کنم چشمه ام را.

۱۳۹۱ آبان ۲۴, چهارشنبه

سیصد و شصت و سه

رویاها و خاطره ها در هم تنیده اند. خاطراتِ پشتِ بام و آسمانِ باز و آن روزهای قدیم گره می خورد به رویای نشستن بر لبه ی پشتِ بامی هزاران کیلومتر دورتر، گپ زدن با نوای موسیقی که در فضا می پیچد.

تنم هنوز سرد است از ساعتی که بر پشت بام گذراندم. دلم اما گرم. تن گرم می شود و خوشی می ماند بی خدشه.

۱۳۹۱ آبان ۲۳, سه‌شنبه

سیصد و شصت و دو

غصه ام می شود. ذهنی که پر است از دشمن، که خیالش برچسب زدنِ دیگری، هل دادنش به بیرون از دایره، بیرون می راندش از حلقه ی آدمیت. ذهنی که نمی بیند ما همه مسئولیم.

بر انسانیتی که قدرتش را در دوری و برچسبِ دشمن می جوید اندوه جانم را می گیرد. غصه ام می شود از این همه سادگیِ خیالِ آدم ها که خیالشان با زدنِ برچسبی بر گوشه های تاریکِ انسانیت، دامنشان پاک می شود از این آلودگی ای که همه مان را در بر گرفته. که خون را به خون می شویند و برای کشتن هزار و یک دلیل می آورند و نمی بینند که آن دیگری هم هزار و یک دلیل برای خودش آورده لابد. که نمی بینند میان کشتن و واکشتن تفاوتی نیست. که هر دو قهقرای بشریت است.

کاش راهِ حل های افسانه ای جواب می داد. می رفتم پشتِ هفت کوه، از میانه ی هفت جنگلِ تاریک و ترس می گذشتم، از هفت دریای خروشان، می رسیدم به آن جزیره ی گمشده که مسکنِ دانای پاسخ هاست. می رفتم مثلِ گیلگمش پیِ جوابی بر پرسش های بی پاسخم. پیِ آرامی بر این اندوه که بی قرارم می کند.

۱۳۹۱ آبان ۲۲, دوشنبه

سیصد و شصت و یک

به یک سال دارد نزدیک می شود اینجا. و من چه سکوتم این روزها. دیروز هم با همه ماجراهاش سکوت برم غالب شد. امشب هم با خودم خیلی کلنجار رفتم. اما چراغ ها را روشن می خواهم نگه دارد.

۱۳۹۱ آبان ۲۰, شنبه

سیصد و شصت

یک لحظه هایی هست که انگار یک تکه از گذشته محو می شود و حال بی واسطه می چسبد به یک گذشته ی دورتری. این جور وقت ها یک هو به شوق می آیم، هیجان زده می شوم از این حالی که دارم زندگی می کنم. انگار خودم هم غافلگیر می شوم. مثلا توی ایستگاهِ مترو، دارم می روم خانه، یک آن به خودم می آیم که آن مسیرِ قدیمی را دیگر نمی روم. می روم به دری که باز می شود به خوشی. به آرامش. خوشبختیِ ناب است که می دود در رگ هام.

۱۳۹۱ آبان ۱۹, جمعه

سیصد و پنجاه و نه

روزم طولانی بود. مادرِ طبیعت هم آمد و ناغافل محظوظم کرد. غذاهای لذیذِ فستیوالِ غذاهای دانشجوهای خارجی اما روزم را به نشاط ختم کرد. الان در میانه ی خواب و بیداری ام. خواب قوی تر است اما.

۱۳۹۱ آبان ۱۸, پنجشنبه

سیصد و پنجاه و هشت

برف می بارد. پیاده راه می رفتم در خیابان. باد و برف. ذراتِ یخ که می خورد به صورتم. که می رفت توی چشمم و می سوخت. آدم توی برف، توی دست های پنهان در دستکش و جیب، سرهای خمیده نهان در یقه، شال و کلاه، در قدم های شتاب زده تر از معمول عجیب تنها می شود.

۱۳۹۱ آبان ۱۷, چهارشنبه

سیصد و پنجاه و هفت

خسته و مردد که بروی تمرینِ گروهِ آواز. آماده ای که نروی. می روی اما. ترانه ها خوش خوشانت می کنند بعد از امتحانی طولانی که ساعتی قبل از سر گذرانده ای.

۱۳۹۱ آبان ۱۶, سه‌شنبه

سیصد و پنجاه و شش

امروز رفتیم خون دادیم. گفتند در جزیره نیاز است به خون. ما هم خوشحال خواستیم موثر باشیم راه افتادیم رفتیم جزیره. قطار و مترو که راه ندارد به این جزیره. با قایق رفتیم و بعد هم اتوبوس. سرجمع دو ساعتی توی راه بودیم و از سرما لرزیدیم تا بالاخره رسیدیم به مرکزِ انتقالِ خون. فرم ها را که پر کردیم، نگاه مان می کنند که شما این همه راه آمده اید چرا؟ می گوییم گفتند اینجا نیازتر است. می خندند که اینجا و آنجا ندارد. ما همه یک شهر محسوب می شویم و منابع مان مشترک است.
خون می دهیم و راه می افتیم که برگردیم. کابوس است. اتوبوسی که نمی آید و وقتی می آید در ایستگاه نمی ایستد. اتوبوسِ دیگر که بعد از جست و جوی بسیار بالاخره ایستگاهش را پیدا می کنیم. یک ساعت در اتوبوس و نیم ساعتی دیگر در قایق. می رسیم به شهرِ عزیز. خوشحال که مترو هست. می رویم توی ایستگاه. بعد از نیم ساعت اعلام می کنند که جایی اتفاقی افتاده و تاخیر هست و معلوم نیست کی بیاید مترو. ایستگاه شلوغ و شلوغ تر می شود. می زنیم بیرون از ایستگاه که تاکسی بگیریم. خسته ایم و گرسنه. خیابان ها خالی از تاکسی. برهوتی تاریک و سرد. هنوز زخمِ طوفان بر چهره ی شهر هست. بعد از پیاده گز کردنِ خیابان های ناآشنا، اتوبوسی می آید آشنا. می رسیم خانه بالاخره. روزمان شلوغ و پرماجرا. به خستگی اش می ارزید.

۱۳۹۱ آبان ۱۵, دوشنبه

سیصد و پنجاه و پنج

زندگی به روالِ معمول بر می گردد. حال و هوای سیزده به دری را دارم که ناگاه به شروع می کنم به ورق زدن و زیر و رو کردنِ مشق های ناتمامِ عید. مشقی هم در کار نیست ها. اما این بعد از ظهرِ یک شنبه ای که زودتر از معمول به کامِ تاریکی فرو رفته از برکتِ ساعتهای بالاخره جابه جا شده، فقط آهنگ برنامه ی هفتگیِ سیاسیِ هفتگیِ جمعه عصرهای شبکه ی یک را کم دارد که دلهره را تمام و کمال بریزد به دلم. یادم نیست درست. گمانم یک چیزی بود شبیهِ این. یا شاید این. آهنگسازش که همین بود. در جست و جوی آن موسیقیِ پرخاطره اما گذرم افتاد به این یکی. این هم پر از خاطره است برایم. خاطره های آرام. خوشی های خدشه ناپذیر.

۱۳۹۱ آبان ۱۴, یکشنبه

سیصد و پنجاه و چهار

یک هفته در گیر و دارِ طوفان بودیم. یک هفته بی برق و تلفن. تجربه ی عظیمی بود. تجربه ی عزیزی بود. خلوتی که دستِ تکنولوژی را کوتاه کرده بود از ما. به کتاب خواندن گذشت. و گپ زدن. ذهنم پر از لحظه های نابی است که بر ما گذشت.