یک لحظه هایی هست که انگار یک تکه از گذشته محو می شود و حال بی واسطه می چسبد به یک گذشته ی دورتری. این جور وقت ها یک هو به شوق می آیم، هیجان زده می شوم از این حالی که دارم زندگی می کنم. انگار خودم هم غافلگیر می شوم. مثلا توی ایستگاهِ مترو، دارم می روم خانه، یک آن به خودم می آیم که آن مسیرِ قدیمی را دیگر نمی روم. می روم به دری که باز می شود به خوشی. به آرامش. خوشبختیِ ناب است که می دود در رگ هام.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر