۱۳۹۱ آبان ۲۶, جمعه

سیصد و شصت و پنج

تو بگیر تحویل سال. با تاخیر. دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد. آن هم وقتی روزی بوده پر از شادی و ایده های ناب. جلسه ای با استادم که نشستیم به گپي بی مهابا درباره ی ایده های لحظه ای. انگار به شکار رفته باشی. شکار نه. بازی با پروانه ها. به تور انداختن شان برای چندی نگاه کردن و دقیق شدن بر ظرافت شان. آن قدر که در حافظه نقش ببندد. بعد رها کردنش تا در ذهن بچرخد و باز بچرخد. لبخند پهن می شود روی صورتم از یادآوری اش.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر