بیدار شدم خوش تر از دیشب. همان طور که گمانم می رفت. میانه ی روز یادم آمد که امروز قرار است ببینمش. دوست که نه، آشنای دوری بود که دو بار باهاش حرف زده بودم. با خودم فکر کردم که در میانه ی این همه کار این هم قوزِ بالا قوز. با این حال وقتی دیدمش حیران ماندم از رفاقتی که از ناکجا انگار میانِ ما شکل گرفته بود. ساعتی حرف زدیم. از این در و آن در. خوش بودم به گذرانِ وقت باهاش. شرمنده از بی میلی ام پیش از دیدارش. هنوز حیرانم که چه می شود که آدم ناگاه در میانه ی یک دیدار در می یابد رفاقتی جوانه زده که نه فقط از آن بی خبر بوده که انکارش می کرده، که تلاشی در راستاش نمی کرده بس که بی میل بوده در میانه ی هیاهوی زندگی.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر