۱۳۹۳ فروردین ۱۱, دوشنبه

هفتصد و نوزده

تمام روز باران بارید دیروز. می خواستم بروم بدوم ولی فکرِ باران و سرما و تنبلی ای که چندین و چند ماه (بخوانید یک سال و اندی) است که گریبانم را گرفته خانه نشینم کرد.

۱۳۹۳ فروردین ۱۰, یکشنبه

هفتصد و هیجده

توی خواب نمی دانم کجا بودم. حتی یادم نیست کی آنجا بود باهام. تنها چیزی که از کلِ خواب یادم هست یک نان بربریِ کنجدیِ داغ است که روی میز بود و من که اول بی حواس یک تکه ازش کندم و خوردم و بعد که نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم و همین طور تکه تکه تمامِ نان را خوردم. لذتِ نانِ داغ را خیلی وقت است تجربه نکرده ام. چند شب پیش بود ولی که یک نانوایی چند خیابان آن طرف تر پیدا کردم. باید بروم ببینم کِی می شود نانِ داغ و تازه از تنور در آمده ازشان خرید.

پس نوشت. یک چیزِ دیگر از خوابم یادم آمد. امتحانِ دینی داشتم و تاریخ در دو روزِ متوالی!

۱۳۹۳ فروردین ۹, شنبه

هفتصد و هفده

تازه از غار در آمده ام و باز دلم غارنشینی می خواهد. خسته ام. امروز این قدر که سرِ پا ایستادم توی کلاس، و بعد کمی گپ و گفت با رفقا. آمدم خانه و سکوت. این سکوتی که آرام نیست، که بوی دلخوری می دهد. بویی که از ته دلِ خودم بلند شده. بس که نازک شده ام این روزها. به دو تا بی محلی خاطرم آزرده می شود و می روم به لاکِ دفاعی. راضی نیستم از حساسیتِ بیش از حدم. تلاش می کنم از پسِ خودم بر بیایم و با این حال یک وقت هایی مثلِ امروز می روم به لاکِ بی اعتنایی، به یک حالِ گورِ پدرش طوری که دنیا و مافیها را به هیچ می گیرم و لحظه را خوشی می کنم بی اعتنا به تبعات. به دلخوری و سکوتِ اجتناب ناپذیر. زخم خورده ام. زخم زده ام. زیاد. هنوز جای قبلی ها خوب نشده بازی را شروع کرده ام. بس که بی صبرم. خسته و کوفته ام ولی پرم از امید و شوق. با این حال زخم های هنوز خوب نشده نازکم کرده اند. مرهمی باید دست و پا کنم زودتر...

۱۳۹۳ فروردین ۷, پنجشنبه

هفتصد و شانزده

سردرد را که بگذاریم کنار، روزم از آن روزهای خوش بوده. فسنجانم را بار گذاشتم، دراز کشیدم و غرق شدم توی بوی خوشِ غذای خانگی. برای خودم معجون میوه درست کردم. انبه و پرتقال و آووکادو و موز. صبح هم که نانِ برشته و پنیری که تقریبا مزه ی لیقوان می داد. با تنم مهربان بودم امروز. سرم البته درد می کند هنوز. نور، چشمانم را می زند. بهتر است بروم بخوابم.

۱۳۹۳ فروردین ۶, چهارشنبه

هفتصد و پانزده

امروز حواسم خیلی پرت است. این را از مقاله ای که سه ساعت است بهش خیره شده ام و سر جمع دو پاراگرافش را خوانده ام می گویم. می خواهم بروم برای خودم رب انار بگیرم، فسنجان درست کنم امشب. آشپزی خوبی اش این است که آن قدر تمامِ حواسِ آدم را درگیر می کند که جایی برای حواس پرتی نمی گذارد. بوی خوش و رنگ ها و صداها، و تماس. و از همه مهم تر، مزه ها... آدم باید حواسش را به کار بگیرد وگرنه تنبل می شوند.

بهتر است بروم مغازه یی که امیدم است که رب انار داشته باشد. رب انار. و عرق بهار نارنج و عرق نعنا اگر داشته باشد.

بروم تا دیر نشده.

۱۳۹۳ فروردین ۵, سه‌شنبه

هفتصد و چهارده

خیلی خسته ام امشب. سرمای باد هنوز در استخوان هام هست. با این حال خوشم به اینکه هراسِ مزاحم بودن را پس زدم و رفتم به دیدنش که چند روز است می دانم مریض است و از خانه بیرون نیامده. بیدارش کردم. ساعتی گپ زدیم. یک هفته ای بود گپ نزده بودیم. آدم خوش است به این رفاقت ها. صداش هنوز گرفته بود. چشمهاش قرمز. خسته بود. از درگیری های این روزهاش گفت. از امیدی که بسته به یاری آن سوی اقیانوس. دلم می لرزد. نمی دانم از بدبینی است یا واقع بینی که امیدم به خوشی اش در این رابطه این قدر لرزان است. دلم می خواهد چنگ بزنم به اعتمادی که بهش دارم، به رفاقتمان. دلم خوشی اش را می خواهد. با این حال کمتر شده به اشتباه چنین حالی به رابطه ی رفیقی داشته باشم. تا حالا نشده به اشتباه رفته باشد حسم. با این حال پیش بینی های آدمی همیشه محلِ خطاست... امیدوارم اشتباه کرده باشم. که تمامش او نباشد که وقت و انرژی هزینه می کند در این رابطه. که تمام نشود یکهو. دلم نمی خواهد از پا افتادنش را ببینم. حتی برای یک هفته. تو بگیر یک روز اصلا. دلم نمی خواهد.

۱۳۹۳ فروردین ۴, دوشنبه

هفتصد و سیزده

زندگی ام آن قدری که این دو سه هفته، و یکی دو ماه قبلش بالا و پایین داشته که یادم نمی آید کِی بود بارِ آخری که از بیخ و بن افتادم به شک به همه چیز. که بعد از خاکستر دوباره همه چیز را بسازم از سرِ نو. هنوز پر از تردیدم. تصمیمی گرفتم و تصمیمی دیگر پی اش. و آدم است و هزار شک و تردید. هیچ چیز و هیچ کس کامل نیست. و دردناک است وقتی آدم دو نفر را می بیند که آنچه این ندارد آن دارد و در هر کدام نداشته هاشان را در قیاس با دیگری می بیند. دردناک است، ولی آدم یک جا باید به خودش تلنگر بزند که قیاس مع الفارق است که آدم باید ببیند واقعا پیِ چیست. که گروگرامان حق داشت وقتی که بر سرِ باستیان هوار کشید که تو چه می دانی آرزو یعنی چه؟ تو چه می دانی خوب کدام است؟ رفتن به راهِ آرزوها خطرناک ترین کارِ دنیاست. اصلا زندگی بی خطر کردن کسالتِ محض است. مرگ است اصلا. این است که دست بر می دارد از قیاس و آن وقت ذهنش آرام می گیرد و می بیند که به کدام سمت است. که رویاهاش کدام طرفی می کشدش. می رود پی شان، تو بگیر مثل بادبادکی سوار بر بالِ باد. در جست و جوی رنگِ آبی.

Bastian had shown the lion the inscription on the reverse side of the Gem. "What do you suppose it means?" he asked. " 'DO WHAT YOU WISH.' That must mean I can do anything I feel like. Don't you think so?"
All at once Grograman's face looked alarmingly grave, and his eyes glowed.
"No," he said in his deep, rumbling voice. "It means that you must do what you really and truly want. And nothing is more difficult."
"What I really and truly want? What do you mean by that?"
"It's your own deepest secret and you yourself don't know it."
"How can I find out?"
"By going the way of your wishes, from one to another, from first to last. It will take you to what you really and truly want."
"That doesn't sound so hard," said Bastian.
"It is the most dangerous of all journeys."
"Why?" Bastian asked. "I'm not afraid."
"That isn't it," Grograman rumbled. "It requires the greatest honesty and vigilance, because there's no other journey on which it's so easy to lose yourself forever."
"Do you mean because our wishes aren't always good?" Bastian asked.
The lion lashed the sand he was lying on with his tail. His ears lay flat, he screwed up his nose, and his eyes flashed fire. Involuntarily Bastian ducked when Grograman's voice once again made the earth tremble: "What do you know about wishes? How would you know what's good and what isn't?"

The Neverending Story - Mi

۱۳۹۲ اسفند ۲۷, سه‌شنبه

هفتصد و دوازده

آدم قبل از هر چیز باید بداند تخم مرغ را چه طور دوست دارد. آب پز، عسلی، یا نیمروی برشته یا هر چه. وگرنه باری به هر جهت با هر کس که بود همان تخم مرغی را سفارش می دهد که آن ها سفارش داده اند. بعد یک موقعی می رسد که دلش را تخم مرغ هایی که به مذاقش سازگار نبوده اند می زند و راهش را می کشد و می رود. آدم باید بداند تخم مرغش را چه طوری دوست دارد.

توی فیلم عروس فراری یک جایی هست که مرد با زن دعواش می شود که تو که هی از آدم ها دمِ آخر فرار می کنی، تو اصلا تکلیفت با خودت معلوم نیست. اصلا می دانی تخم مرغت را چه جوری دوست داری؟ این طورهاست که چندین ماه بعد، بعد از اینکه از او هم فرار کرده، زن بر می گردد سرغش و اولین حرفش این است که تخم مرغ بندیکت. و وقتی مرد متحیر نگاهش می کند، می گوید بندیکتش را دوست دارم. امتحان کردم همه را تنهایی. حالا می دانم که بندیکتش را دوست دارم.

پس نوشت. خنده دار است که چه طور گاهی یک اتفاقِ بی اهمیت توی یک فیلمِ سبک، توی ذهنِ آدم طنین می اندازد بعد از چندین و چند سال.

پس پس نوشت. مرتب نوشتن را از سر می گیرم. زندگی را نمی شود داد به دستِ باد.

۱۳۹۲ اسفند ۲۲, پنجشنبه

هفتصد و یازده

زندگی آشفته بازارِ خنده داری است. یک چند می بردت به اوج. بعد زمین می زندت. بعد درست موقعی که فکر می کنی که خب از این بدتر نمی شود، که آماده ای از جات بلند شوی و گرد و خاک را از سر و تنت بتکانی، یک پیانو هم از بالا می آید می خورد توی ملاجت. به مسخرگیِ کارتون های بی رنگ و روی دورانِ کودکی اصلا. حالا این وسط دردش به کنار، دلم برای پیانوی شکسته بیشتر به درد آمده انگار. مدام هم به فیلمی فکر می کنم که نباید. خنده داری اش هم این است که ندیده ام این فیلم را. درخشش ابدیِ یک ذهنِ پاک.

کلا زندگی خنده دار است. به طرزِ رقت انگیزی خنده دار است.

۱۳۹۲ اسفند ۲۱, چهارشنبه

هفتصد و ده

بالا و پایین می روم. با این حال زندگی که نمی ایستد برای من. لحظه های امروز را که نمی شود گذاشت توی فریزر و پس فردا استفاده کردشان. بازسازی سخت است. زندگی ام را باید باز بسازم. خوابش را دیدم دیشب. فهمیده بود که چیزی به سرم آمده. خوابِ کسی دیگر را دیدم. ساعتی خوش بودیم و بعد ما را به خیر و او را به سلامت. که بود؟ یادم نیست. چهره اش آشنا بود ولی یادم نیست که بود. بعد توی خانه ی دوست بودم. با شوخی و خنده گپ می زدیم از سفرهای اخیر و بعد یکهو جدی شد که چه به سرت آمده این روزها. می دانم چیزی هست که داری نمی گویی. بعد با کسی دیگر. خوشی های گذرا. تصاویرِ پراکنده. شادیِ توأم با کرختی. بی حسی. شادی نه. خوشی.

پس نوشت. پوستِ کلفت همیشه به کار می آید.

۱۳۹۲ اسفند ۲۰, سه‌شنبه

هفتصد و نه

شکستگی پیش می آید. فروریختم. دیروز بارم را بستم و رفتم. بی رحمی گاهی بهترین تلنگر است. رحم گاهی بزرگترین ظلم است. آقای نیچه بود که می گفت ترحم بزرگترین بی انصافی است؟ نمی دانم. هر که بوده گل گفته. از خودشیفتگیِ آدم است که نسبت به دیگران و خطاهایشان گذشت می کند. همان خطاهایی که خودش اگر مرتکبشان می شد، خود را به شدیدترین وجه مجازات می کرد. از خود شیفتگی است که دل می سوزانیم برای دیگران، که خیال می کنیم طفلکی کمک لازم دارد، از پسش بر نمی آید. هر آدمی از پسِ زندگیِ خودش باید بر بیاید. هر آدمی روایت گرِ قصه ی خودش است و قصه اش خوب یا بد نتیجه ی بازیِ خودش است و اغماضی هم در کار نیست. بی رحم شده ام. تازه فهمیده ام که گاهی بهترین کاری که می شود برای دیگری کرد بی رحمی است در حق اش. از بی رحمی ام خودم هم زخم می خورم. ولی این زخم ها سطحی تر از زخم هایی اند که اغماض به روحم زده. همین.

۱۳۹۲ اسفند ۱۹, دوشنبه

هفتصد و هشت

فاصله گاهی لازم است. خستگیِ ناگزیر که پیش می آید فاصله لازم است. نزدیکی هم گاهی لازم است. گاهی باید تا یک قدمیِ دره رفت.  به وسوسه ی پریدن پا داد. به خود مجالِ سقوط داد. گاهی سقوط آدم را بیدار می کند و گاهی دیدنِ دره. در هر دو حال باید به خود مجال داد. بی ترسِ سقوط گام برداشت. صعود با ترس نمی سازد.

ترس را گذاشته ام درِ کوزه. نشسته ام در این قطار که بالا و پایین می رود با شتابی غریب. دل آشوبه ام را قورت داده ام و از زوزه ی باد که در موهایم می پیچد آوازِ شوق ساخته ام. شوقِ نامعلوم. حالِ کوهنوردی که به قصدِ اورست آخرین آبادی را پشتِ سر می گذارد. آن شوقِ دلهره ناک. چه کسی می داند چه خواهد شد. صعود یا هبوط؟ چه فرقی می کند. شادیِ عزلتناکِ کوه. همین بس.

۱۳۹۲ اسفند ۱۸, یکشنبه

هفتصد و هفت

زندگی گاهی عجیب به آدم طعنه می زند. که یادش بیاورد که حتی سنگ نبشته ها هم محو می شوند. که اطمینان شوخیِ محض است. که هیچ چیز ناممکن نیست. این طورهاست که مدام به آقای قاضی فکر می کنم که می گفت هیچ کس و هیچ چیز را نمی شود قضاوت کرد، که قضاوت از بی توجهی آب می خورد، از خودشیفتگی.

The Judge: Deciding what is true and what isn't now seems to me...a lack of modesty.
Valentine: Vanity?
The Judge: Vanity.

خودشیفتگی ام در حیرت آب شد. در حیرت و شوق. تمام شد. ستونی شکست و غبار شد. دادگاهِ درونم را به تجربه آشوب می کنم.

۱۳۹۲ اسفند ۱۵, پنجشنبه

هفتصد و شش

برای خودم «علی در جنگل»-درمانی تجویز کرده ام. هر چند بار که لازم باشد، هر روزی که لازم شود. با خودم فکر می کنم به تک تکِ قصه هایی که درش هست. از علی بگیر تا بتهوون تا هلن کلر. که زمین خورده اند هر کدام. که بلند شده اند. که مهم بلند شدن است. این ترانه را خیلی دوست دارم. باید یک شب مفصل بنویسم از این آهنگ. اینکه چه به سرم می آورد نوایش، واژگانش.
من آدم خوشبختی ام که این آهنگ را شنیده ام.



من آدم خوشبختی ام که امروز یکی از آرزوهای تمامِ عمرش برآورده شده. که رفیقی داشته باشد که همین طور بی هوا برود در خانه اش و چند ساعتی گپ بزنند و بعد برود پیِ کارش. رفیقش بوده پیش از این هم، اما امروز برای اول بار سرم را انداختم پایین رفتم درِ خانه ی رفیقی از دست و ساعتی را به گپ و گفت گذراندم. زندگی خوب است. خیلی خوب.

۱۳۹۲ اسفند ۱۴, چهارشنبه

هفتصد و پنج

دلم می خواهد بنشینم سر جایم. بنشینم تا یکی بیاید نازم را بخرد. آرام دست بکشد به سرم. بگوید که اشکالی ندارد که این بار من خسته باشم. که می شود این بار من بنشینم کنار و بگذارم بقیه بارم را بکشند. با این حال، چیزی تهِ دلم می داند که از من بر نمی آید. من که همیشه آستین بالا زده ام و تنهایی بار خودم را کشیده ام، حالا بعد از ربع قرن نمی توانم خودم را به یک جا نشستن و به امید دیگری آرام کنم. نهایت ارفاغی که به خودم می توانم بکنم این است که اگر لازم است استراحت کن اما وا نده...
بچه بودم، گوشه ی اتاقِ پذیرایی مان بود. یک کارتِ خیلی کوچک. نقاشیِ یک سرخپوستِ خسته که هنوز نشسته بود محکم روی اسبش. دَمِ غروب بود. و روش این شعر نوشته شده بود.

When things go wrong, as they sometimes will,
When the road you're trudging seems all uphill,
When the funds are low and the debts are high,
And you want to smile, but you have to sigh,
When care is pressing you down a bit-
Rest if you must, but don't you quit.

گاهی یک یادداشتِ کوچک تا همیشه توی زندگیِ آدم سنگین و محکم می ماند. این برای من یکی از همین هاست. این طورهاست که نمی توانم خودم را راضی کنم به وا دادن. به بریدن. به نشستن و دست روی دست گذاشتن. نشستنی هم اگر هست، برای استراحت است. مثل همین میلی که این روزها برای رفتن به غارِ عزلتم دارم. که بروم در خلوت خودم با خودم کنار بیایم. بگذارم طوفان ها بگذرند و احساساتِ متلاطم شده ام آرام بگیرند. که بهتر ببینم با خودم چند-چندم. که چه کارها ازم بر می آید این روزها. باید دست به کار شد. اما قبل از آن باید آرام گرفت. مثلِ آخرین ضیافتِ شامِ قشون، پیش از یک نبرد سرنوشت ساز...

۱۳۹۲ اسفند ۱۳, سه‌شنبه

هفتصد و چهار

کلنجار می روم با خودم. باید بروم توی غار. باید بروم توی غار و تمامِ هیولاهای درونم را رها کنم تا توی تاریکیِ نمناکِ غار آرام بگیرند.
حتی نمی توانم کلمه ها را مرتب کنم توی ذهنم این طور که با هم گلاویز شده اند هیولاهای درونم.

دلم می خواهد بروم افریقا. بروم چاد نزدیک فیل ها. اینجا خیلی سرد است.

۱۳۹۲ اسفند ۱۲, دوشنبه

هفتصد و سه

تردید آفتِ آرامش است. دوراهی ولی اجتناب ناپذیر است. وسوسه، خستگی. لغزش. خسته ام امروز. خسته ام این روزها. از حساب و کتاب کردن. از امید بستن و از این ستون به آن ستون رفتن. از نصفه نیمه بودن. از درد را به درد پاک کردن. دلم می خواهد بروم توی غار چند وقت. تمامِ دردها و وابستگی ها را بگذارم بیرون غار و بروم توی تاریکی و خلوت...

۱۳۹۲ اسفند ۱۱, یکشنبه

هفتصد و دو

تولدم بود چند روز پیش. اندوهگین بودم کمی. از همین دلخوری های معمول که معمولا قورتشان می دهیم و می گذریم ازشان. با این حال وقتی از یک حدی بیشتر و متراکم تر باشند در زندگیِ آدم، تلخی شان به کام آدم می ماند. همان قطره قطره ها می شوند جام شوکران. کرختی ای که از دست و پاها بالا می آید و می دانی به سینه که برسد کار تمام است. این طورها بود که پیامش دادم که فلانی وقت داری؟ نیازم به گپ زدن. وقت داشت. وقتی که نشستیم رو به روی هم کرختی از بازوهام داشت می ریخت به سینه ام. سنگین بودم و سرد. آنجا رو به روم نشسته بود و گوش می داد به چس ناله های بی پایانِ من و آرام با هر تکانِ سر، با هر لبخندِ آرام که می فهمم، با هر حرکتِ ابروش پیِ توضیح بیشتر، گرما جاری می شد توی تنم. کرختی را پس زدم به هر ضرب و زور. پیش از آنکه سینه ام را پر کند. نزدیک بود این بار. اگر نبود، اگر وقت نداشت... همراهم ماند تا بعد از نیمه شب. تولدم شده بود و من حالم خوش بود و چه حیف است که این خوشی های نابِ کوچک را نمی شود با واژه ها بیان کرد بی اینکه لوس و بی نمک شوند. چه حیف که من نمی توانم بهش حالی کنم که آن شب چه قدر حالم را زیر و رو کرده. الان، این چند روز هی فکر می کنم به آن شب، به اینکه دلم می خواهد یک طوری آن خوشیِ ناب را برایش بیاورم، که حس کندش او هم. هنوز نمی دانم چه طور ولی. شاید اگر شاعر بودم می شد. حیف، نیستم.

۱۳۹۲ اسفند ۱۰, شنبه

هفتصد و یک

خنده دار است همزمانیِ عددی خاص با شبی خاص. آن شب مترو کار نمی کرد. بعد از نیمه شب بود و هنوز دانشگاه بودیم. راه افتادیم که برویم خانه. ورودی ایستگاه مترو را با نوارهای زرد بسته بودند. رفتیم تا ورودی ای دیگر. زنی خسته از پله ها بالا می آمد. گفت بیخود نروید پایین. تعطیل است. سرماخوردگی و سرمای شب ترکیبِ غم انگیزی است اگر که تنها باشی. با یک دوستِ خوب ولی چندان هم بد نیست. خانه ی من از دانشگاه دور نیست خیلی، نزدیک هم نیست ولی. با تاکسی باید از روی پل رد بشویم. پلِ خر بگیری که می گویند، همان. کرایه ی تاکسی ناگهان دو برابر می شود وقتی از پل می گذری. تنگدستیِ ایام دانشجویی گاهی سبب خیر می شود ولی. خانه ی دوست نزدیک تر بود. بدونِ نیاز به عبور از پل. تاکسی گرفتیم و رفتیم خانه اش. بماند که تا خود صبح چشم هم نگذاشتیم و گپ زدیم و خستگی اش دیشب امانم را برید و بیهوشم کرد و واماندم از نوشتن، ولی آن شب از آن شب هاست که تا همیشه یادم بماند. شبی از شب های زمستان که تا خودِ صبح گپ زدیم و من که یک خط در میان نفسم بالا نمی آمد از گرفتگیِ بینی و ورمِ حلقی از که نفس کشیدن های عمیق از دهان کاملا خشکیده بود و او که به تقلای من برای نفس کشیدن در میانه ی جمله ای یا خنده ای حتی می خندید و من را به خنده می انداخت. یک شب هایی این طور ساده ثبت می شوند توی ذهنِ آدم. دیوانگی های ناگهان، که به منطقِ خواب و استراحت پشت کنی، و تا خودِ صبح به حرف زدن بگذرانی. گیرم که روزِ بعد سرِ کلاس خوابت ببرد یا مثلا سردرد گریبانت را بگیرد، چه اهمیت دارند این دردسرهای گذرا...