خنده دار است همزمانیِ عددی خاص با شبی خاص. آن شب مترو کار نمی کرد. بعد از نیمه شب بود و هنوز دانشگاه بودیم. راه افتادیم که برویم خانه. ورودی ایستگاه مترو را با نوارهای زرد بسته بودند. رفتیم تا ورودی ای دیگر. زنی خسته از پله ها بالا می آمد. گفت بیخود نروید پایین. تعطیل است. سرماخوردگی و سرمای شب ترکیبِ غم انگیزی است اگر که تنها باشی. با یک دوستِ خوب ولی چندان هم بد نیست. خانه ی من از دانشگاه دور نیست خیلی، نزدیک هم نیست ولی. با تاکسی باید از روی پل رد بشویم. پلِ خر بگیری که می گویند، همان. کرایه ی تاکسی ناگهان دو برابر می شود وقتی از پل می گذری. تنگدستیِ ایام دانشجویی گاهی سبب خیر می شود ولی. خانه ی دوست نزدیک تر بود. بدونِ نیاز به عبور از پل. تاکسی گرفتیم و رفتیم خانه اش. بماند که تا خود صبح چشم هم نگذاشتیم و گپ زدیم و خستگی اش دیشب امانم را برید و بیهوشم کرد و واماندم از نوشتن، ولی آن شب از آن شب هاست که تا همیشه یادم بماند. شبی از شب های زمستان که تا خودِ صبح گپ زدیم و من که یک خط در میان نفسم بالا نمی آمد از گرفتگیِ بینی و ورمِ حلقی از که نفس کشیدن های عمیق از دهان کاملا خشکیده بود و او که به تقلای من برای نفس کشیدن در میانه ی جمله ای یا خنده ای حتی می خندید و من را به خنده می انداخت. یک شب هایی این طور ساده ثبت می شوند توی ذهنِ آدم. دیوانگی های ناگهان، که به منطقِ خواب و استراحت پشت کنی، و تا خودِ صبح به حرف زدن بگذرانی. گیرم که روزِ بعد سرِ کلاس خوابت ببرد یا مثلا سردرد گریبانت را بگیرد، چه اهمیت دارند این دردسرهای گذرا...
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر