۱۳۹۳ فروردین ۵, سه‌شنبه

هفتصد و چهارده

خیلی خسته ام امشب. سرمای باد هنوز در استخوان هام هست. با این حال خوشم به اینکه هراسِ مزاحم بودن را پس زدم و رفتم به دیدنش که چند روز است می دانم مریض است و از خانه بیرون نیامده. بیدارش کردم. ساعتی گپ زدیم. یک هفته ای بود گپ نزده بودیم. آدم خوش است به این رفاقت ها. صداش هنوز گرفته بود. چشمهاش قرمز. خسته بود. از درگیری های این روزهاش گفت. از امیدی که بسته به یاری آن سوی اقیانوس. دلم می لرزد. نمی دانم از بدبینی است یا واقع بینی که امیدم به خوشی اش در این رابطه این قدر لرزان است. دلم می خواهد چنگ بزنم به اعتمادی که بهش دارم، به رفاقتمان. دلم خوشی اش را می خواهد. با این حال کمتر شده به اشتباه چنین حالی به رابطه ی رفیقی داشته باشم. تا حالا نشده به اشتباه رفته باشد حسم. با این حال پیش بینی های آدمی همیشه محلِ خطاست... امیدوارم اشتباه کرده باشم. که تمامش او نباشد که وقت و انرژی هزینه می کند در این رابطه. که تمام نشود یکهو. دلم نمی خواهد از پا افتادنش را ببینم. حتی برای یک هفته. تو بگیر یک روز اصلا. دلم نمی خواهد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر