۱۳۹۲ اسفند ۱۴, چهارشنبه

هفتصد و پنج

دلم می خواهد بنشینم سر جایم. بنشینم تا یکی بیاید نازم را بخرد. آرام دست بکشد به سرم. بگوید که اشکالی ندارد که این بار من خسته باشم. که می شود این بار من بنشینم کنار و بگذارم بقیه بارم را بکشند. با این حال، چیزی تهِ دلم می داند که از من بر نمی آید. من که همیشه آستین بالا زده ام و تنهایی بار خودم را کشیده ام، حالا بعد از ربع قرن نمی توانم خودم را به یک جا نشستن و به امید دیگری آرام کنم. نهایت ارفاغی که به خودم می توانم بکنم این است که اگر لازم است استراحت کن اما وا نده...
بچه بودم، گوشه ی اتاقِ پذیرایی مان بود. یک کارتِ خیلی کوچک. نقاشیِ یک سرخپوستِ خسته که هنوز نشسته بود محکم روی اسبش. دَمِ غروب بود. و روش این شعر نوشته شده بود.

When things go wrong, as they sometimes will,
When the road you're trudging seems all uphill,
When the funds are low and the debts are high,
And you want to smile, but you have to sigh,
When care is pressing you down a bit-
Rest if you must, but don't you quit.

گاهی یک یادداشتِ کوچک تا همیشه توی زندگیِ آدم سنگین و محکم می ماند. این برای من یکی از همین هاست. این طورهاست که نمی توانم خودم را راضی کنم به وا دادن. به بریدن. به نشستن و دست روی دست گذاشتن. نشستنی هم اگر هست، برای استراحت است. مثل همین میلی که این روزها برای رفتن به غارِ عزلتم دارم. که بروم در خلوت خودم با خودم کنار بیایم. بگذارم طوفان ها بگذرند و احساساتِ متلاطم شده ام آرام بگیرند. که بهتر ببینم با خودم چند-چندم. که چه کارها ازم بر می آید این روزها. باید دست به کار شد. اما قبل از آن باید آرام گرفت. مثلِ آخرین ضیافتِ شامِ قشون، پیش از یک نبرد سرنوشت ساز...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر