تولدم بود چند روز پیش. اندوهگین بودم کمی. از همین دلخوری های معمول که معمولا قورتشان می دهیم و می گذریم ازشان. با این حال وقتی از یک حدی بیشتر و متراکم تر باشند در زندگیِ آدم، تلخی شان به کام آدم می ماند. همان قطره قطره ها می شوند جام شوکران. کرختی ای که از دست و پاها بالا می آید و می دانی به سینه که برسد کار تمام است. این طورها بود که پیامش دادم که فلانی وقت داری؟ نیازم به گپ زدن. وقت داشت. وقتی که نشستیم رو به روی هم کرختی از بازوهام داشت می ریخت به سینه ام. سنگین بودم و سرد. آنجا رو به روم نشسته بود و گوش می داد به چس ناله های بی پایانِ من و آرام با هر تکانِ سر، با هر لبخندِ آرام که می فهمم، با هر حرکتِ ابروش پیِ توضیح بیشتر، گرما جاری می شد توی تنم. کرختی را پس زدم به هر ضرب و زور. پیش از آنکه سینه ام را پر کند. نزدیک بود این بار. اگر نبود، اگر وقت نداشت... همراهم ماند تا بعد از نیمه شب. تولدم شده بود و من حالم خوش بود و چه حیف است که این خوشی های نابِ کوچک را نمی شود با واژه ها بیان کرد بی اینکه لوس و بی نمک شوند. چه حیف که من نمی توانم بهش حالی کنم که آن شب چه قدر حالم را زیر و رو کرده. الان، این چند روز هی فکر می کنم به آن شب، به اینکه دلم می خواهد یک طوری آن خوشیِ ناب را برایش بیاورم، که حس کندش او هم. هنوز نمی دانم چه طور ولی. شاید اگر شاعر بودم می شد. حیف، نیستم.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر