۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۰, سه‌شنبه

چهارصد و هفتاد و پنج

بالا و پایین داشتنش را که نمی شود کتمان کرد. زندگی است دیگر. ولی پایین داریم تا پایین. یک روزهایی هست که از صبح خیال می کنی که از این پایین تر نمی رود دیگر. می رود ولی. می رود و غروب که می رسد می بینی نشسته ای رو به رودخانه، پشت به غروب و زل زده ای به تکه تکه های آسمان که روی آب بالا و پایین می روند و تنهایی ات که توی صدای آب و نفسِ سردِ نسیمِ غروب محو می شود. قمر است که به عقرب است و امیدت که از این بدتر نمی شود که، از این پایین تر نمی رود که؛ تبدیل شده به هراس که پایین تر از این چه به انتظار است. شب اما می آید و خواب می آید و آرامش می آید و آرام آرام رو به بالا می گیرد راهت. بعد انگار زندگی بخواهد از دلت در بیاورد می رود بالا و بالاتر و مستت می کند از خوشی.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۸, یکشنبه

چهارصد و هفتاد و چهار

قمرم به عقرب افتاده. خرابم. همین. تا چند روز شاید نباشم مبادا که نگفتنی ای از قلمم در برود اینجا.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۶, جمعه

چهارصد و هفتاد و سه

گیجم. از وسطِ خواب بیدار شدم. یادم آمد اینجا ننوشته ام. روزگارِ غریبی است. بروم بخوابم دوباره.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۵, پنجشنبه

چهارصد و هفتاد و دو

آدم است دیگر. هر چه قدر هم بگوید هر چه کردم برای خودم کردم، وقتی یک هو می شنود که چه طور سپاس که هیچ، ملامت نصیبش شده، چند دقیقه ای طول می کشد تا قورت بدهد دردش را. یا شاید بغضش را. بعد هم در سکوت می رود بی حال دراز می کشد و می خوابد. 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۴, چهارشنبه

چهارصد و هفتاد و یک

امروز فهمیدم که فردا قرار است توی جلسه ی همه ی اساتید با همه ی حامیانِ مالی بروم به عنوانِ یکی از دانشجوها، حرف بزنم.. من و یک دو نفر دیگر از بچه ها. که لابد بگوییم چه قدر همه چیز گل و بلبل است. آن ها را نمی دانم که از کی می دانستند و در چه حال اند. من اما کلا گیج و منگم که آخر چه می شود گفت که هم پنج دقیقه طول بکشد، هم راجع به پروژه و کار نباشد و فقط خوبی های دانشکده باشد. یادِ آن روزها افتادم که به آن ساختمانِ تیره ی آجر قرمز می گفتیم «خراب شده» با این حال کسی از بیرون اگر می آمد هزار و یک دلیل داشتیم که کسی حق ندارد خراب شده بداندش. یک جورهایی از سرِ صمیمیت و لطف بود لقبش. این ها به کنار. فردا چه بگویم که بشود پنج دقیقه را پر کرد؟ به شوخی می ماند.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۳, سه‌شنبه

چهارصد و هفتاد

فرستادم رفت. مقاله را می گویم. باغِ مخفی را هم خواندم تمام شد. آخرش اما به دلم ننشست. آن آدم هایی که برام مهم بودند قصه شان گم شد لا به لای آدم های دیگر. بعد من ماندم دلخور که چرا. نمی دانم چه مرگم است امشب که حس می کنم انگار یک چیزی از یادم رفته و مهم است و باید انجام بشود و یادم نمی آید. زمان هم لعنتی، می دود انگار.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱, یکشنبه

چهارصد و شصت و نه

آدم یک موقعی می شود که شاکی می شود از تمدید شدنِ مهلتش. آن وقت هایی که آن آخرِ کار، خودش هم می داند هر یک ساعتِ آخر از سرِ وسواس هی دست می کشد به گوشه های کار که بی نقص شان کند. که خودش هم می داند تغییرِ چندانی دارد نمی دهد. که صرفا بی قراریِ ذهن است و هراس از مبادا پشیمانیِ آینده. این جور وقت هاست که دلش می خواهد مهلت سر برسد و رهاش کند از این خوره ای که به جانش افتاده. بعد آن دمِ آخر یک هو می فهمد مهلتی اضافه شده. آن وقت ها. همان حال. منم الان.

۱۳۹۲ فروردین ۳۱, شنبه

چهارصد و شصت و هشت

بی حوصله شده ام چند وقتی است. در انبوهیِ بی خوصلگی هام شروع کردم خواندنِ کتابِ باغِ مخفی. سادگی اش مثلِ هوای تازه است. در این هزار و یک فکر و خیالِ این روزها. امروز نشسته بودم توی اتوبوس و می خواندمش و وقتی فهمیدم باید از اتوبوس پیاده شوم یک طوری دلم تنگ شد که باید زمین بگذارمش. خیلی وقت بود که این طور نشده بودم. منظورم این شوق است. این هیجان. این حریصانه خواندن را گمان می کردم جایی میانه ی راه گم کرده ام. غافلگیرم کرد ولی امروز.

خوشیِ امروزم فقط این نبود که. رفتم برای خودم چای خریدم. چایی که توش گلبرگِ گلِ سرخ هست و تکه های بادام. ترکیبِ حیرت انگیزی است. مثلِ چایِ عصرانه و کیکِ یزدی است. خاطره می آورد. مست می کند. غرق می کند.

با تمامِ این خوشی ها اما دلم گرفته کمی. نمی شود انگار که همه چیز به کام باشد. که تلخی نباشد. از نامعلومیِ ساده ترین چیزهای آینده. آدم دلش می خواهد خیال کند که یک چیزهایی از سرش گذشته، که دیگر به سرش نخواهد آمد، بعد یکی می آید یک چیزی می گوید و یادش می آورد که نه. هیچ سنگی بر هیچ سنگی بند نیست اصلا. که یک ماهِ دیگر که هیچ، همین فردا شاید آن سطلِ آبِ یخی که ازش گریزان بود بر سرش ریخته شود. بعد ولی آدم است دیگر. خودش را از تک و تا نمی اندازد. خیره می شود به تاریکیِ نادیدنیِ آینده و می گوید بگرد تا بگردیم. هر چه قدر هم که دلش گرفته باشد، دست می کشد به صورتش، لبخندش را صاف می کند و می گوید نمی گذارم به سرم بیاوری. هر چه قدر هم توی دلش بلرزد از خیالِ اینکه وقتش که بشود چه خواهد کرد، خم به ابرو نمی آورد، انگار که کودکی توی میدانِ دعواهای هم سن و سال هاش. که هر چه قدر هم بزرگ تر باشند و پر زورتر باز هم می ایستد محکم. بچه بودم نمی فهمیدم چرا این طورم. ایستادم و زل زدم توی چشم های پسر همسایه که هیچ غلطی نمی توانی بکنی. قدش یک سر و گردن بلندتر بود و توی عالمِ هفت هشت ساگی ام تقریبا دو برابرم سن داشت. دستش را حلقه کرده بود دورِ گردنم که خفه شو. آمده بود با دوچرخه از وسطِ بازیِ ما رد شده بود که بترساندمان. من ایستاده بودم سرِ راهش. که هیچ غلطی نمی توانی بکنی. فشار داد دستش را دورِ گردنم و بلندم کرد روی پنجه ی پا. نفسم تنگ شده بود اما نگاهم خیره مانده بود توی چشمهاش. ول کرد و رفت. دیگر هم سراغمان نیامد. هنوز آن طورم. توی دلم دلهره هم که باشد، تو بگیر یک جور امید، یا شاید خیره سری، اصلا چه فرق می کنند این دو، مغلوبش می کند. می ایستد پیرزومندانه به زندگی نگاه می کند و سری به تایید تکان می دهد که اصلا تمامِ این ها همان طور شده که می خواسته ای.

۱۳۹۲ فروردین ۳۰, جمعه

چهارصد و شصت و هفت

آن خوابِ عمیقِ بعد از چند روزِ طولانی. همان بیهوشیِ بی وقفه. آن طور بودم دیشب.

۱۳۹۲ فروردین ۲۹, پنجشنبه

چهارصد و شصت و شش

ذهنم خسته است. سه چهار روز مهلت. امیدم خوابِ آرامِ روزِ بعدش است.

۱۳۹۲ فروردین ۲۸, چهارشنبه

چهارصد و شصت و پنج

مریضی و نه خواب می آید نه اشتها به غذا. یک جور بی حالیِ کنترل ناپذیر. حالِ الانم نیست. خیلی وقت است این طور حالی نبوده ام. آدم انگار اگر کسی نباشد بغل دستش که براش آب پرتقالِ تازه بگیرد و گوشتِ تردِ توی آبلیمو خوابیده کباب کند، یا براش سوپِ مرغ بیاورد که سر بکشد مثلا، همچین کسی اگر نباشد انگار آدم دلش نمی رود حتی که بی حالی کند. بی حالی اش را می گذارد زیرِ قالی و راه می افتد می رود سرِ کار. می رود دانشگاه. انگار نه انگار که دردی هست به جانش.

پس نوشت. سرم درد می کند فقط. همین.

۱۳۹۲ فروردین ۲۷, سه‌شنبه

چهارصد و شصت و چهار

امروز سرِ کلاس، سردرد و خواب آلودگی دست به دست دادند و نیمه ی اولِ کلاس تمامش به نوسان سرم گذشت. نیمه ی دوم به ضربِ قهوه ی تلخ و مشغول نگه داشتنِ دهان و مری بیدار ماندم. شانس آورده ام که نمی شود نوشید و همزمان خواب بود.
الان هم عجیب خسته ام. انگار که انگشت هام به اختیارم نمی چرخند و سرم به گردنم سنگینی می کند.

۱۳۹۲ فروردین ۲۶, دوشنبه

چهارصد و شصت و سه

دلنگرانم. زمان می گذرد و می گذرم و پرم از امید و دلهره. دلهره اش البته چیزی نیست. بیشتر آن حالِ خوشِ آدمی است که بر سرِ شاهراهِ زندگی اش ایستاده است و هزار راه رو به روش باز است. هزار قصه ی جدید برای ساختن. یک چیزی شبیهِ این. دلم می خواهد الان اینجا بودی و دوباره می رفتیم روی پلِ بروکلین و باز من یک هو شروع می کردم از تردیدهام می گفتم و رویاهام. از آرزوهام. بعد تو هم می گفتی. و فکر می کردیم به آن آینده ای که فقط مالِ ماست. به رویایی که درش راه مان را جایی کشیده ایم به آن جاده ی بی رهگذاری که می رود به ناکجایی که قصه ها ساخته می شوند درش. این جور وقت ها بدجور تنگم می شود این مرزها. این مرزی که مسافرتِ کوتاهِ من بروم سوارِ ماشین شوم و چند ساعت بعدترش پیشِ تو باشم را قاچ کرده. انگار که تبری زده باشد روی نقشه و تمامِ جاده ها را بریده باشد میان مان.

۱۳۹۲ فروردین ۲۵, یکشنبه

چهارصد و شصت و دو

امشب از آن شب هاست که دلم می خواهد بروم روی پشت بام. به آسمان زل بزنم. رادیوی پاندورا را بگذارم روی یک کانالِ آرام و بگذارم نسیمِ شب پوستم را بلرزاند. و دلم را.

۱۳۹۲ فروردین ۲۴, شنبه

چهارصد و شصت و یک

گیج و منگم. این هفته از اولش خواب آلوده بودم. بعد هر روز کاری و دلیلی برای بیدار ماندن، برای صبح زود از جا بلند شدن. دلم می خواهد بروم خانه. دراز بکشم روی تخت و به هیچ چیز فکر نکنم. نه به زمانی که می گذرد. نه به کارهام. نه به بهاری که بازی اش گرفته و می آید و می رود. دلم فقط یک جای گرم می خواهد و یک غذای خوشمزه. در این حد تنم فقط. محضِ تظاهر به وجودِ فکر در این تن، یک کتابی هم بگذارم بغلِ تخت و گه گداری ورقش بزنم. همین. آرزوهام ساده اند امروز.

۱۳۹۲ فروردین ۲۳, جمعه

چهارصد و شصت

با همه ی بد خلقی، دیدنِ این خلقم را باز کرد. بیلچه ی من کجاست پس؟ بروم. این همه جا هست برای رفتن...

۱۳۹۲ فروردین ۲۲, پنجشنبه

چهارصد و پنجاه و نه

امروز مثلا آمدم یک مقاله بخوانم. ساعتی که درگیر بودم تا بالاخره فهمیدم این عبارتِ نامفهومی که راه به راه نوشته اند صورتِ قدیم ترِ عبارتی است که می شناسم و به دلایلی نامشخص حضرتِ نگارنده بر سیاقِ گذشتگانِ خویش نگاشته. بعدتر دربابِ چیزی دیگر یک جا در زیرنویس توضیح داده بود که این که من الان گفتم این طور که من گفتم غلط است اما برای راحتی این طور گفتم. با این حال وقتی این طور گفته می شود منظور اینی که من گفتم ممکن است نباشد و با توجه به متن بفهم خودت. جلوتر که رفتم دیدم بهتر نمی شود هیچ، درهم و برهم تر می شود. بریدم. رفتم تمرینِ گروهِ کر. ذهنم یک نظمی گرفت. آرام و موزون. یک ترانه ای را تمرین می کردیم که گویا زمان جنبشِ ضدِ نژادپرستی می خوانده اند جوان هایی که باورشان بود این برابری. این طور که حتی وقتی می گیرند و می اندازندشان زندان و توی زندان بر اساسِ رنگِ پوست جداشان می کنند، از توی سلول های مختلف شروع می کنند به خواندنش. قصه ی جذابی است. یک آن خیال کردم آنجا بوده ام باهاشان. باهاشان دارم می خوانم.

۱۳۹۲ فروردین ۲۱, چهارشنبه

چهارصد و پنجاه و هشت

دیر می شود خیلی زود. می نشینم و در ذهنم قصه می بافم. قصه های دور و دراز. از آینده ی نامنتظر. از زندگیِ دوگانه ی ورونیک. از انتظارِ دیگران و آرزوهای خود. قصه می بافم و مست می شوم. قصه می بافم و تقلا می کنم که واقع شوند. یک روزی می رسد که قصه ها خاطره می شوند. و آن روز نه دور است و نه دیر.

۱۳۹۲ فروردین ۲۰, سه‌شنبه

چهارصد و پنجاه و هفت

آدم است دیگر. یک وقت هایی دلش می خواهد یک چیزهایی را داد بزند ولی دلش نمی خواهد شنیده شود. اولین بار نبود که سر و کله می زدم با کسی که مسئولیتِ کاری را قبول کرده اما به لحظه ی انجام که رسیده جا زده، یا نشسته یک گوشه تا بقیه به ستوه بیایند و کاری را که باید انجام بشود انجام بدهند. کلافه می کند آدم را. بعد اما فکر می کردم دیدم خیلی هم خوب. اقلّش این است که حالا می دانم که اصلا دلم نمی خواهد با این آدم کار کنم.

الان یک هو یک چیزی یادم آمد. یک آدم هایی که این چند وقت داشتم فکر می کردم که چرا به هیچ جام نیست که مثلا ازم دلخورند که چرا باهاشان خیلی در ارتباط نیستم. «خیلی» را بخوان «اصلا». بعد این ها را که داشتم می نوشتم یادم افتاد به یک سری خاطره های این مدلی که ازشان دارم. که یک اثرِ عمیقی در حافظه ام ازشان گذاشته که دیگر حتی به عنوان رفیق نمی توانم بشمارمشان. یک جور عدم اعتماد به مسئولیت پذیری شان. یک جورهایی انگار دستگاهِ دفاعی روانم باشد در برابرِ گزندِ آدم هایی که نمی شود روشان حساب کرد. که حرفشان وزن ندارد. که می گویند و از یاد می برند. همان چیزی که یک دوستی اسمش را می گذاشت مرام و می گفت کمیاب است و من آن موقع خوش خیالانه فکر می کردم که چه بدبین است. هنوز هم فکر می کنم که بدبین است. کمیاب نیست اما هر کسی مرامش را خرجِ هر کسی نمی کند و کم اند آدم هایی که مرامشان مستقل باشد از چه کسی و رک و راست باشند که یا قول ندهند یا بمانند پای حرفشان تا هر جا که برود.

۱۳۹۲ فروردین ۱۵, پنجشنبه

چهارصد و پنجاه و شش

آن شب که ماندم دانشگاه تا صبح. میانه اش رفتیم بیرون با بچه ها. استراحتی و تفریحی. همان روزش جمعی آن سوی دنیا جمع شده بود. همان روزش صدای خسته ای سنگین تکرار شده بود توی ذهنم. فرداش گپ و گفتی بود بعد خواب. شب که شد آرام بود و خوشی. که زنده ایم و زندگی خوش است. امروز ذهنم در گیر و دارِ تمامِ درگیری های این روزها رفت سمتِ خوشی های آن روزها که تدار بودیم. تدار کوتاه شده ی تدارکات بود. که ما شوق مان بود که برنامه بچینیم و بر پا کنیم خوشی ها را. که خسته هم می شدیم اما به آن خوشیِ دورِ هم نشستن و یک تنِ ماهی را ده نفره شریک شدن می ارزید. چه قدر پخش و پلا شده ایم. از آن جمع دو نفر مانده اند. و چه قدر عزیزند هر دوشان. امروز صبح بود که داشتم فکر می کردم از انبوهِ آدم هایی که می شناختم و می شناختندم، انگشت شمار مانده نزدیکم. آن هم کسانی که بی میلی ام به تلفن پس نرانده شان. که سکوت های گاه چند ماهه مان دلسرد نمی کندمان یا حتی دور. انگار که زندگی غربال کرده دور و برم را. خلوت تر شده. نزدیک تر و عزیزتر ها هستند. باقی هم ما را به خیر و ایشان را به سلامت تا شاید روزی که دوباره مسیرمان یک جا به هم بخورد.

پس نوشت. تا دوشنبه نیستم.

۱۳۹۲ فروردین ۱۳, سه‌شنبه

چهارصد و پنجاه و چهار

از نیمه شب هم گذشته. کمی گشت و گذار کردیم و حالا ادامه ی امتحانِ ببر خانه مان را نشسته توی همین چاردیوارِ دانشگاه تکمیل می کنیم.

۱۳۹۲ فروردین ۱۲, دوشنبه

چهارصد و پنجاه و سه

پنیر و زیتون را با هم خریدید و حالا او آن ور دنیاست. همین چیزهای ساده است که دیگر هر چه قدر هم که تلاش کنی دنیا به نظرت بزرگ نمی آید. توی همین کوچکی دنیا، رک و راست تر شده ای. رفاقت هایی را که زاده ی مکان اند بی تعارف وقتی مجال شان سر می رسد می گذاری کنار. با یک ما را به خیر و شما را به سلامت می گذری ازشان. آن هایی هم که ورای مکان اند، که خوب در این دنیای کوچک انگار که همین بغل دستت اند. همیشه و هر جا که باشی و باشند. یاد همین بعضی نفرات است که روشن می داردت دیگر. همین هاست که نیما ازشان می گوید.