۱۳۹۲ فروردین ۱۵, پنجشنبه

چهارصد و پنجاه و شش

آن شب که ماندم دانشگاه تا صبح. میانه اش رفتیم بیرون با بچه ها. استراحتی و تفریحی. همان روزش جمعی آن سوی دنیا جمع شده بود. همان روزش صدای خسته ای سنگین تکرار شده بود توی ذهنم. فرداش گپ و گفتی بود بعد خواب. شب که شد آرام بود و خوشی. که زنده ایم و زندگی خوش است. امروز ذهنم در گیر و دارِ تمامِ درگیری های این روزها رفت سمتِ خوشی های آن روزها که تدار بودیم. تدار کوتاه شده ی تدارکات بود. که ما شوق مان بود که برنامه بچینیم و بر پا کنیم خوشی ها را. که خسته هم می شدیم اما به آن خوشیِ دورِ هم نشستن و یک تنِ ماهی را ده نفره شریک شدن می ارزید. چه قدر پخش و پلا شده ایم. از آن جمع دو نفر مانده اند. و چه قدر عزیزند هر دوشان. امروز صبح بود که داشتم فکر می کردم از انبوهِ آدم هایی که می شناختم و می شناختندم، انگشت شمار مانده نزدیکم. آن هم کسانی که بی میلی ام به تلفن پس نرانده شان. که سکوت های گاه چند ماهه مان دلسرد نمی کندمان یا حتی دور. انگار که زندگی غربال کرده دور و برم را. خلوت تر شده. نزدیک تر و عزیزتر ها هستند. باقی هم ما را به خیر و ایشان را به سلامت تا شاید روزی که دوباره مسیرمان یک جا به هم بخورد.

پس نوشت. تا دوشنبه نیستم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر