آدم یک موقعی می شود که شاکی می شود از تمدید شدنِ مهلتش. آن وقت هایی که آن آخرِ کار، خودش هم می داند هر یک ساعتِ آخر از سرِ وسواس هی دست می کشد به گوشه های کار که بی نقص شان کند. که خودش هم می داند تغییرِ چندانی دارد نمی دهد. که صرفا بی قراریِ ذهن است و هراس از مبادا پشیمانیِ آینده. این جور وقت هاست که دلش می خواهد مهلت سر برسد و رهاش کند از این خوره ای که به جانش افتاده. بعد آن دمِ آخر یک هو می فهمد مهلتی اضافه شده. آن وقت ها. همان حال. منم الان.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر